www.varis.persianblog.ir
من دیگه یه وکیل نیمه دیوانه نیستم
بلکه یه آدمِ کاملا دیوانه ام
هنوز کسی اینجارو میخونه ؟
چقدر کودکانه و خالصانه این وبلاگ رو مینوشتم
یادش بخیر...
8 مارس
sale noye hamegi kheili mobaarak
90etoon sabz
man hanuz webloge jadid nazadam.be mahze zadan hamaro bakhabar mikonam
life is life
بابای مهناز مُرد . ما جمع شدیم همگی دور و بر مترو که با هم بریم مسجد .
مهنازم از دوستای مهدکودکم بود . یعنی نه دقیقا همسن و سال ما . دوباره دچار هیجان شدم و اصلا نمیدونستم چطوری باید با دوستم همدردی کنم .از یه طرفم واقعا ناراحت بودم . منظورم از هیجان نوع بَدشه.
بعد کلیپسم هم این وسط شیکست و به عَل گفتم باید کل هفت تیرو واسه پیدا کردن کلیپس بگردیم . اصلا وقت نشد به مهناز فک کنم . من وقتایی که دچار هیجان میشم و نمیدونم چیکار باید کنم بیخیال فک کردن میشم
اون دختر برنزه هه که گفتم با عل دوستش کردیم هم اومد . جدا نمیدونم چرا باید مثلا ختم بابای یه دختری که فقط یه بار دیدتش بیاد . به خاطر همین ازش بدم اومد . ولی اون بیچاره خیلی مهربون و خوب بود و همش تو مترو دستمو میگرفت که نیفتم رو این مَردا
آخه مجبور شدیم بریم قسمت اونا.که همیشه ی خدا بوی خاصی میده. هی باید خودتو جمع و جور کنی که نخوری به هیشکی . من خیلی حساسیت پیدا کردم و به جز چند نفر معدود نمیتونم وجود مذکر دیگه ایو نزدیک نزدیکم تحمل کنم . خواهش میکنم اینو رو حساب سوسول بازی و اینا نذارین
مهناز عزیزم حتی با اون قیافه ی وحشتناک غم آلودش خوشگل بود. من همیشه اعتقاد داشتم مهناز دختر خوشگلیه . بغلش کردم و یه لحظه خودمو گذاشتم جاش و آروم زیر گوشش گفتم من کاملا میفهمم . همه چیو میفهمم
کلا اونجا همه دوستام بودن . مخصوصا اون قدیمیا . دکترم پا شد اومد و من خیلی از این کارش خوشم اومد . به خودش نمیگم. کلا نمیتونم از کسی جلوی خودش تعریف کنم . مگر اینکه بخوام خودمو لوس کنم و اینا
تو قبرستون خیلی خاص و جالب قدم زدیم و من همش به دوست دختر عل فک میکردم . نمیتونستم فکرامو کامل به دکتر بگم چون اون درست حسابی نمیفمه چی به چیه . البته بیشتر وقتا میفهمه
یه موضوعی یهو اتفاق افتاد که باعث شد من به این زندگی لبخند بزنم . ( تازگیا خیلی از این جمله های مزخرف استفاده میکنم . به نظرم با وجود چرت بودن قشنگ رو زبون میچرخه .) .یهو یه پسره معلول و نیمه نابینا که وضع و اوضاش جدا خراب بود سوار تاکسی شد . من با معلولای آسایشگاه کهریزک زیاد در تماس بودم و چیز آنچنان عجیبی به نظرم نرسید .یعنی آدمیم نیستم که این تیپارو میبینم خیلی تعجب کنم.فقط گاهی تحت تاثیر قرار میگیرم که اونم خب هر بنی بشری از این حسا بهش دست میده
وای خدایا این پسر با چنان اعتماد به نفسی شروع کرد به تحلیل اوضای تاکسیا و این جور بحثای تاکسی گونه که من هندزفریو از گوشم درآوردم . مثلا راننده میگفت آره اینجا ما همش اعصابمون خورد میشه اون میگفت "ای جان ..ای جان" . یعنی اگه چشاتو میگرفتی و فقط صدارو میشنیدی اصلا فکرشم نمیکردی که اینطوریه.
بعد شروع کرد از درس و دانشگاش گفتن که یهو فهمدیم تو دانشکده ی ماست !!
اوه خدایا . اینجا باید من سجده میکردمو از خدا به خاطر سلامتیم تشکر میکردم سپس این پسرو به خاطر تلاش و استعداد و این چیزا تشویق میکردم
ولی من هیچکدوم از اینکارارو نکردم . فقط بهش گفتم ما یه اتاقی تو دانشکده داریم واسه روشن دلان . اونم مطمئن نبودم دقیق چیه . فقط میدونم جلوی انجمنمون بود . اونم خیلی خوشحال و هیجان زده شمارشو داد . باید میدید با چه سختی ای راه میرفت . وارد مترو شدیم و من گیج و منگ نمیدونستم دُرسته که دستشو بگیرم یا نه ! بعد که فهمیدم این راهو هر روز میاد و میره تازه تدریسم میکنه ساعتی سی و پنج تومنم میگیره گفتم این اونه که باید دست منو بگیره :دی
روزا زود میگذره . همه ی عالم و آدم تکراری شده . با این حال بازم ما کوتاه نمیایم .
روز آخری واسه تکمیل این گردشای بیهوده و مسخرم همه ی دوستامو قاطی پاطی کردم رفتیم بیرون . خوبیه جمع اینه که همش تو مجبور نیستی حرف بزنی . میتونی ساعت ها به حرفای بی سر و ته بقیه گوش بدی و فوقش اون وسط ریز ریز با یکی دیگه بخندی. ( چه کار احمقانه ای )
اَه ولی این دکتر هی بهم میگه چرا حس رهبری بهت دست میده و این حرفا . بهش میگم چون همه ی این دوازده نفر یا دوستای منن یا دوست دوستای من . منم تحمل ندارم ببینم کسی یه گوشه کز کرده و توسط بقیه بایکوت شده . وای خدا از این حالت متنفرم که یکی فراموش شه . تو دانشگاه هم بین این گروه های چند نفری دختر پسرا همیشه یکی هست که تنها بیفته . واقعا آدم دلش میسوزه خب. ولی بعضی تنهایی ها فرق دارن و کلا سیستمشون اینطوریه .
با اِچ و دکتر و دوستش تا پارک وی پیاده اومدیم . یعنی من اصن حال و حوصله ی پیاده روی نداشتم ولی دیدم این سه تا بچه علاقه ی خاصی به این کار دارن . پسرا همیشه به کارای بی معنی علاقه ی خاصی دارن .چون هر سه چند ماه ازم کوچیکتر بودن حس بزرگ بودن بهم دست داده بود . به ترتیب سن رده بندیشون کردم . به خدا از بیکاری بهتر بود . این حس کلا از بچگی بهم دست میداد . نمیدونم چرا در این زمینه دچار عقده ی حقارت شدم !
اِچ بین اونا غریبه بود و این خیلی واسه من مهم بود که تنها نباشه . ولی خداروشکر روحیه ی خاصی داره و خیلی زود خودشو وقف میده . البته بعضی وقتا به زور اینکارو میکنه و فقط من متوجه میشم این خودِ واقعیش نیست . با پسرا رفتیم شام بیرون . بعد من واقعا عشقم کشیده بود کرم بریزم و یکم مسخره بازی درارم . ولی این دکتر اینا خیلی مودبن . اه
بعضی وقتا دلم میخواد یه روباتی چیزی اختراع شه که تو همه کارا آدمو همراهی کنه . به قول معروف پایه باشه.
از فِرِند "دوست دانشگاهیم" بدم اومده . کلا از دانشگاه بدم اومده . ولی میخوام به زورم که شده با این حس مبارزه کنم . میخوام با زندگی آشتی کنم ( اینم از همون جمله ها بود )
victory
۱ اصفند خوبی شد . یعنی همون چیزی شد که انتظار داشتیم
تقریبا از خیلیا متنفر شدم . باید بیاید ببینید چطوری واسه هم کلاس میذارن و ژست میگیرن بعد وقتی ازشون میپرسیم که با ما میید یا نه؟ دقیقا با یه حالتی که انگار خیلی عاقلن و ماها خیلی نادان و خرفت میگن "مگه از جونمون سیر شدیم " .
من خیلی وقته بیخیال این حرفا شدم . بیخیال یعنی اینکه حرص نمیخورم و بحث نمیکنم. اصلا از بحث کردن با هرکسی خوشم نمیاد. با خودمم. ولی تو دانشکده ی ما با خود بودن معنی نداره . مجبوری با همه باشی .
تقریبا روزایی رو میگذرونم که مدام احساس غم و تنهایی میکنم. البته فقط تو یه زمینه. تو دانشگاه مشکل واسم پیش اومده . مری و نوش همراه همیشگیمن. هر روز تو کتابخونه جلسه تشکیل میدیم و اونا نصیحتای لازمو میکنن . من اصلا تو این زمینه تنها نیستم و همه به یه نحوی همدردی میکنن ولی بدبختی اینجاست که من به واقعی بودنش شک دارم
امروز با "پسر خوب" و یکی از دخترای سال اولیمون رفتیم به سمت ۱ اسفند .از این جهت به دوستم میگم پسر خوب چون یاد اون کلیپه میفتم که پسر بچه هه میره سراغ یخچال بعد باباش دستگیر میکنتش و بهش میگه چه پسر خوبی هستی تو
تنها کسی که با وجود دعوا و جر و بحثای زیاد تو دانشکده بهش ایمان دارم همینه . "سی سی" دختر سال اولیمون حرف نداره . کیف میکنم حقیقتا وقتی اینارو میبینم .
ما همش پیاده روی کردیم . بعد وقتی به جمعیت دلخواهمون رسیدیم یهو به خودمون اومدیم دیدیم حمله کردن . تجربه دوییدن و فرار کردنو خوب یادم داده . جالبش اینجاس من حتی تو این لحظاتم هندزفری تو گوشمه . واقعا که بعضی وقتا یه احمق به تمام معنام
خلاصه ما فقط فرار کردیم تو خونه داروخونه شرکتی جایی . این چیزا تکراریه . یعنی هر صبزی ای اینارو میدونه و تکرارش مزخرف ترین کاریه که یه آدم میتونه تو وبلاگش انجام بده . ولی من دلم تنگ شده بود .
آه خدا جای آدمای مشنگی که اینجا بلافاصله میگن" مگه اینجور چیزام دلتنگی داره ؟" خالی .
منظورم از دلتنگی اصلا قضایای سیاسی نیست . من عاشق مردم میشم. همه با هم وحشتناک خوبیم و انگار خانومای اون دور و بر عمه و خاله ای چیزی هستن . یه جوریه .همه با همیم
از کلاسام زد . حتی بیخیال مشکل دانشگاهیم شدم. فِرِند و مری و نوش مدام نصیحت میکردن که مواظب باشم . سه تایی نصیحت کردن خیلی بامزه ست
امروز وارد یه دالان تاریک شدم . تو یکی از ساختمونای دانشگاه . کل دانشگاهو زیر پا گذاشتم تا پیداش کردم . ساعت ناهار که شلوغه و همه میریزن بیرون کیف میکنم . دانشکده ی ما اصلا دیدنی نیست . من دانشجوهای خوشتیپ دانشگامونو تو این پیاده روی های تنهایی میبینم
تنهایی خیلی خوبه . با گروه دختران چادری بودم . خیلی خیلی به من لطف دارن. با این حال ازشون زود جدا شدم که تنها قدم بزنم . اینجوری بهتر میتونم همه چیه همه رو تحلیل کنم . راستیتش با تحلیلای خودم خیلی حال میکنم .
امروز خودمو که دیدم یاد "هری" افتادم . اونجا که تو محفل ققنوس قرار بود محاکمه شه و هی هرمیون و رون دلداریش میدادن . دقیقا مثه همون موقع . من تنها وارد یه ساختمون تاریک و خسته شدم . اولین کاری که کردم رفتم تو دستشوییشون گریه کردم .
بعد که قشنگ زیر چشام سیاه شد مقنعمو راستُ ریس کردم و رفتم بیرون.
ولی دیگه حس تنهایی نکردم . رفتیم انجمن با پرچم صبزمون عکس گرفتیم و الکی خوش بازی درآوردیم بعدم تا خود شب پیاده آواره بودیم .
صبز صبزم ریشه دارم ....
حس خوبیه
با عَل ( دوست مهدکودکیم) و دار و دستش رفتیم آبعلی .باور کنید هیچی سخت تر از این نیست که عَل رو راضی کنی واسه نیومدن . اصلا نمیدونم چطوری شد که تصمیم گرفتم برم . یه آن به خودم اومدم دیدم مثه اینکه باید رفت این برنامه رو
شب همینطور که داشتم انواع اقسام لباس پشمیارو زیر کاپشن سنگین پسرونم تند تند امتحان میکردم و اصلا در قید و بند خوش تیپ بودن نبودم سعی داشتم واسه دکتر توضیح بدم چی به چیه !
آخه واقعنم حق داره . دوستای عَل زیاد نرمال نیستن . ولی چ ربطی به من داره. چقد پسرا بعضی وقتا لوس میشن . جدا که سخت بود قانع کردنش . بدبختی من درست همین جاست .
رفتن نرفتن واسه من فرقی نداشت . ولی حداقلش ازخونه موندن یکم بهتر بود .خب بین خوب و خوب تر کدوم احمقیه خوبو انتخاب کنه !
وای خدای من هیچی بدتر از این نیست که یه روزجمعه خونه باشی و همینطور دور خودت بچرخی و هی لیمو شیرین پوست بکنی و واقعا ندونی باید به کی زنگ بزنی
من از اون تیپاییم که عادت ندارم خودم زنگی اس ام اسی چیزی بزنم. یعنی دیگه چی بشه اینکارو کنم . عادتای جدا مزخرفی دارم.گذاشتم واسه سال جدید روش کار کنم. خلاصه انقد دستکشا و لباس بافتنیای اعصاب خورد کنو امتحان کردم خسته شدم و همه رو گلوله کردم انداختم یه گوشه لپ تاپم محکم بستم رفتم بخوابم . صبحم همینطوری الکی یهو ازخواب پاشدم
یکی از مشاورای اعصاب خورد کن سوم دبیرستانم که ادعای روشن فکری و از این ژستا داشت همیش میگفت نیازی به ساعت کوک کردن نیست و هرموقع بخوای میتونی بیدار شی . از حق نگذریم حرفش درست بود و همیشه واسه من کار کرد شیوش.
آبعلی خوش گذشت . یکی از انگیزه های اصلیم لیز خوردن بود . به بعضی چیزا علاقه ی شدیدی دارم.این کارم یکی از اون کاراست . وای خدایا ما قشنگ قل خوردیم رفتیم تو میله و کلی ضایع شدیم و همه همینطوری که جلوی خندشونو میگرفتن خیلی احمقانه هی پشت سرهم تکرار میکردن خدا رحم کرد خدا رحم کرد
بعدم همینطور نشستیم قل کشیدیم و من تمام انتقادامو واسه روز تولد عل به دوسای عل کردم . جدا که سوتی دادن سر بعضی چیزا که معمولا تو مهمونیا پیش میاد . دوستش همینطور صاف و بدون حرف به انتقادای من گوش میکرد و میخواست نشون بده خیلی ریلکسه . بعضی وقتا واکنش نشون ندادن بعضیا اعصابمو خورد میکنه.
یه چیزی که خیلی درکش واسم سخته ولی نیاز دارم حتما این روزا خیلی زود درک شه اینه که چطوری سر و وضع دخترا تو یه موقعیتایی مثه همین برف بازی تغییری نمیکنه و موها و شالشون همون طور دست نخورده باقی میمونه. باید قیافه ی منو ببینید . موهام تماما فر میشه حتی اگه اتو کشیده باشه . بعد شالم کامل میفته و من به کلاه کاپشن اکتفا میکنم. یه چیز خاص و عجیبی از آب در میام .
بدبختی اینجاست دیگه هیچ تلاشیم واسه ردیف کردنش نمیکنم . نمیدونم چرا بعضی چیزا اهمیشتو یهو از دست میده واسم
تو راه برگشت ما سعی کردیم یه دختره برنزه رو با عَل دوست کنیم . ازاین کارای سرگم کننده که خوراک خودمونه . ولی یه آن پشیمون شدم و به عَل گفتم این دختر حرف خاصی واسه گفتن نداره و فقط رنگش جالبه . اونم گیج و منگه . خودشم نمیدونه چی چی میخواد. گاهی دلم واسش میسوزه .ولی در کل حرف نداره این بچه .
هرچقدم از این و اون ایراد بگیرم درآخر ازشون خوشم میاد . حس خوبیه این موضوع

جست و جوی سرنوشت
بعضی وقتا دلم برای بعضیا جدا میسوزه . همش سعی میکنن خودشونو خوشبخت و راضی نشون بدن درحالی که اصلا اینطور نیست و حتی منم از دور میتونم حس کنم چقدر ناراضی ان . وای من هیچ وقت اینطوری نبودم . حتی وقتایی که به نظر تکمیل و اوکی بودم بازم شاکی بودم . اینو شونصد بار اینجا هم گفتم .من که این حالت خودمو بیشترترجیح میدم . نه چون حالت منه .چون حداقلش اینه حقه بازی و این حرفا نیست .
الان تو اون زمانیم که سعی میکنم کمتر برم بیرون مگر اینکه کسی بهم اصرار کنه . دیروزم واسه کارای شخصیمون با اِچ و دوست دانشگاهیم رفتیم دانشگاه فاز . چقد حال به هم زن بود وقتی مجبور بودی بصیجیایی رو ببینی که عکس شهید بیستُ پنجو گرفتن دستشون .. وای وای بعضیاشون قشنگ معلوم بود ازاین اُسکلان . حتی نکرده بودن لباس مرتبی چیزی تنشون کنن که بدبخت بودنشون معلوم نشه
فاز و دوستاش با سَر و دَست رنگی مشغول کارای پروژشون بودن و من جدا که نفهمیدم هدف ما از اینکه اونجارو واسه میتینگ انتخاب کردیم چی بود.شاید چون میخواستیم فازم حضور داشته باشه . خلاصه که منو اِچ همینطور سرگردان بودیم و الکی میخندیدیم .آخه نشسته بودیم رو یه صندلی وسط اونا. آخرم من رفتم کمکشون. میخواستن تاریک خونه بسازن . جریان اون رنگ کردنی هم که ازم خواسته بود همین بود .
وای دوست دانشگاهیم بعضی وقتا به شدت رو نرومه . از اونجاییم که از قربون صدقه رفتن جلوشون و اینطوری حرف زدن پشتشون متنفرم اینو تو رفتارم نشون میدم . واقعا دوسش دارم اونم به خاطر اینکه مطمئنم اون منو واقعا دوست داره . ولی آخه چی باعث شده به خودش اجازه بده یه حرفاییو بزنه . وای حتی اون لحظه ناخودآگاه از اِچ هم بدم اومد . با اینکه بنده خدا کلا آدمی نیست که رو نِرو باشه
بدبختی اینجاست من آدماییو که رو نِرومن دوست دارم.
درآخر فازو با کاردستیاش رها کردیم و منو اِچ یه مسیریو تا خونه پیاده روی کردیم . وای راست میگه . پیراشکی خیلی وقت بود نخورده بودیم . تا گفت میخواد بخره من اصلا مقاومتی نکردم چون واقعا گرسنم بود . اینطوری خوردن واقعا لذت بخش تره
من همینطوری ساکت بودم. رو جدول راه میرفتمو هی تعادلمو از دست میدادم . اِچ یه حرفا و نصیحتایی مربوط به کارمون میکرد که به نظرم واقعا تکراریو خسته کننده میرسید . به خاطر همین سوالات مخصوص به خودمو شروع کردم و ازش خواستم همه دخترای اونجارو تحلیل کنه . سوالای من واقعا غیرقابل درک و مسخرست . البته از نظر دیگران
ولی کاش دیگران بدونن که حداقل از حرفای بی سر و ته و احمقانه ای که هی سعی دارن اطلاعات ورزشی و سیاسی و علمی خودشونو به رخ هم بکشونن بهتره . مثلا من هروقت اِچ از خواننده و سبکاشون ازم میپرسه میگم نمیدونم . حتی اگه بدونمم میگم نمیدونم چون مطمئنم دونستنم در حد اون نیست .
من از این سوالا از همه میکنم . حتی بچه که بودم اون زمان که عمل لاله و لادن بود من مدام و لاینقطع از مامان اینا میپرسیدم : دوست دارین کدوم زنده بمونه و کدوم بمیره . جدا که سوال چرت و بی سر و تهی بود . ولی من خیلی سر جوابش اصرار کردم
خیلیا اصلا درک نمیکنن . اِچ هم به نوبه ی خودش یه جوابایی داد ولی در آخر بحثو کشوند به همون بازی انتقاد و این چیزا . گفت تو هروقت رو یه کاری اصرار کنی ول کنش نیستی و اگه طرف مقابلت مثه خودت باشه باعث دعوا میشه . بهش یادآوی کردم اینو یه بار دیگه هم گفته بود .
مثه همه پنج شنبه ها وقتی خوابم و گوشیم زنگ میخوره من دیگه مطمئنم یا میله یا فاز. ایندفعه واقعا قصد رفتن به باغستان نداشتم . حتی تو خواب و بیداری هم برآورد کردم دیدم کتاب تکراری خوندن جذاب تر از گوش کردن به یه سری حرفای تکراریه . البته اکیپ ما همیشه تکراری نیست . و واقعا هم سرگرم کننده ست. ولی تصور اینکه چند تا دختر پسر نشستن دورهم "که بعضیاشونم جدیدن" و دارن همون حرفارو میزنن خسته کننده بود .
وگرنه کدوم آدمیه که قلیون دوست نداشته باشه .
پ.ن : آهنگ "جست و جوی سرنوشت" گلشیفته خدایی قشنگه .
دین و زندگی
شنیدین که چی شد همه
وای باز مردم عالی بودن . مردم همیشه عالین . وای که چقد از این زرایی که بعضیا میزنن بدم میاد . از همون زرای آشنا که همه خبر داریم
من نرفتم .میدونم چقد احمقانست.بارها خودمو سرزنش کردم و دیگه نمیخوام اینجا هم همین کارو کنم.درواقع نشد. واقعا نشد. ولی خواهرم رفت . اونوقته که موقع تعریف کردن من همه چیو کاملا شفاف تصور میکنم . لحظه به لحظشو . هنوز حرفه ای نشدم ولی مبتدی هم نیستم تو این کار
خلاصه که لعنتی عجب روزی بود . لعنتی بار منفی نداره ها . اینجا معنی خاصی میده . وای خدای من . من فک میکنم واقعا مثل همون روزای خیلی صبز شده بود . مردم همیشه عالین
چقد حرصم میگیره وقتی زنگ میزنم به بقیه و ازشون میخوام بیان جایی . جایی منظورم همون جای دیروز بود.من واسه تفریحاتم به کسی اصرار نمیکنم. خیلی آدم حالت مضحکی پیدا میکنه . دوست دانشگاهیم که جونشو میده واسه کلاسا و درساش. اینجور مواقع اصلا نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم . فاز هم که وقتی تو بحر کارای معماری گونشه نمیشه یه جواب درست حسابی ازش گرفت . وقتی سرش شلوغه مبهم میشه
دکترو این روزا زیاد قبول ندارم . حسه دیگه . ممکنه فردا پس فردا از بین بره . با خودش و دوستش که منو فاز اسمشو گذاشتیم "لبخند" رفتیم فرحزاد . لبخندو اگه نمیبردیم تنها میموند و این اصلا با احساسات من جور در نمیومد که تنهاش بذاریم . خیلی بچه های خوبین
هر دوشونو میگم . دکتر زیرکانه واسم هندزفری خرییید . واااااای خدایا چقد عالی زد تو هدف . من بی ام پی تری روزگار جدا واسم سخت میشه .
نمیدونم چرا خوب نیستم. رفتم تمام ظرف و ظروفای آشپزخونه رو آوردم بیرون و دوباره گذاشتم سرجاشون. آهنگایی که اِچ بهم داده فوق العاده ست . از اوناست که اگه هی پشت سر همم بذاری تکراری نمیشه
فک میکنم انگار قرار نیست من یه مدت دُرُست حسابی شارژ باشم . شانس و قسمتو خزولات میدونستم ولی بعضی چیزا باعث میشه آدم عین خر پشیمون شه از اینکه به شانسو اینچیزا اعتقاد نداشته
فاز زنگ زده میگه بیا دانشگامون رنگ کن . نمیدونم چیو میخواست رنگ کنه . میگم مگه داری کارگر استخدام میکنی ! دوست داشتم برم . دانشگاه اونا جزو جالب تریناست . من هنوزم وقتی واسه صدمین بار دخترایی که با دامن میان دانشگاه نگاه مینم تعجب میکنم . مطمئنم اگه امروزم میرفتم و میدیدمشون تعجب میکردم
(اون بالا دو تا فعل نگاه میکنم تعجب میکنمو هرکاری کردم نتونستم جا به جا کنم . آخه حوصله فکر کردنم ندارم )
کلاسای امروزم که تشکیل نشد . تا مری زنگ زد خبر داد شال گردنمو انداختم رو مبل نشستم و سی دقیقه همونطور نشستم .
الان میخوام باز برم سراغ آشپزخونه .چون باید یه کاری کنم وگرنه یه عالم فکر بیمارگونه میاد تو مغزم. هیچ وقت نباید زیادی خودمونو بیکار نگه داریم . بهترین حرف کتاب دین و زندگیمون همین بود . یعنی تو همین مایه ها یه چیزایی گفته بود .
من کتابای درسیو دوست داشتم . منظورم خودِ خود کتاب درسیاست . اگه اعتقادم نداشته باشم ولی باز دوسشون داشتم. بعضی جملاتشون جدا که خوب و به درد بُ خُ ر بود
بیستُ پنج
نمیدونم چرا این وبلاگم مثه اون اکیپ جادویی شده و هی از توش آشنا درمیاد. مثلا فک کن من یه جایی یه اشاره ی سطحی به دانشگاه کردم بعد سال اولیامون جلوم سبز میشن و کشف میکنن من همون نیمه دیوانه ام !( خدا میدونه چقد از اسم نیمه دیوانه بدم اومده )
یا مثلا من عکس دو تا چشم مسخرمو گذاشتم اون گوشه وبلاگ بعد یهو یکی از فامیلامون که چندسال یه بار تو ختم این پیرا و فرسوده های فامیل میبنمش اومده میگه : اِ سلام دخترِ دختر دایی . جالب اینجاست ما از بچگی با فامیل بزرگ نشدیم و کلا من درک درستی از روابط فامیلی ندارم
حالا هم زد و من از اِچ یه اشاره ی خیلی کوچیکی تو بعضی از پستا کردم. اینکه شده دوست جدیدمون و بهش میگیم دکترِ پی سی ها و تازه وارد اکیپمون کردیمشو کلا آدم ربات گونه ایه که انگار از هیچی قرار نیس تعجب کنه.این تحلیل کلی منو فاز بوده . اگه بخوام جزییش کنم همه ازم متنفر میشن به خاطر این همه یاوه گویی . ولی ما همیشه واسه مسائل کم اهمیت وقت میزاریم و تحلیل میکنیم.
بعد همینطور که من کامنتارو بستم یکی میاد نظر میذاره که اِچ اگه ورودی هشتاد و هشته فکر میکنه که باید همکلاسیش باشه . وای خدا عالی بود وقتی من "لی" رو اَد کردم و همون لحظه شانسی اِچ زنگ زد و فهمیدیم اینا همکلاسین .
لی بیچاره همش سعی میکرد اعتماد منو جلب کنه .همین که یکم حرف زد قشنگ فهمیدم تو چِ مایه هاییه و تو کدوم تریپاس . آخه من عادت به چت مفصل با خواننده های نا آشنا ندارم . اوه مخصوصا وقتی بفهمم طرف قراره همکلاسیه یکی از شخصیتای وبلاگم باشه
بدون شک هیچ وقت پشیمون نمیشیم که بعضی وقتا اِچ رو به یه بچه ی سرد روبات تشبیه کردیم . آخه فک کن من با چه هیجانی قبل از سلام اتفاقای رخ داده شده رو واسش تعریف میکنم. درصورتی که اگه بخوایم واقع بین باشیم این اتفاقا واسه من عادیه و با توجه به روحیه اِچ میتونست یکی از هیجان انگیز ترین اتفاقای این اواخرش محسوب شه
ولی اون همینطوری معمولی ( اینجور مواقع فاز تو اَدا درآوردن استاده) گفت : "خب فلانی رو میگی ؟ آره میشناسم." یعنی هیچ نوسانی تو صداش حس نشد . بعدشم گفت درباره این موضوع بعدا مفصل میحرفیم و رفت سر اصل مطلب
خدایا من چرا نمیتونم اینجور آدمارو بفهمم !؟ البته این ویژگیه اِچ همیشه برام جالب بوده . من همیشه ی خدا جذب ویژگی هایی میشم که ممکنه بقیه دخترا ازشون فراری باشن .
لی همونطور که اولش پیش بینی کردم از اون دخترای هم تیپ ماست. تحلیلایی که از جریان وبلاگنویسی و کلا وبلاگنویسا داره شبیه منه و این خیلی حس خویه که آدم حرفای خودشو رو مانیتور ببینه درحالی که توسط یه نفر دیگه تایپ شده . اینجور مواقع آدم حس میکنه تنها نیست و هنوزم میتونه رو چند نفر حساب باز کنه .
روز اول یونی ۵تا کلاس داشتیم از صبح تا شب . این یعنی که هیچی عوض نشده و فقط اون سه شنبه های لعنتی معروفی که تو پستای قبلم بود این ترم به یکشنبه تبدیل شده . مری و نوش هستن و واقعا با وجود اونا حس امنیت دارم . جفت دخترا نمره هاشون فوق العاده ست و در حال حاضر من عقب افتاده ی بینشونم . درحالی که هیچی عوض نشده و من رو فن نشستم و سرمو چسبوندم به پنجره ی دانشکده مایکل از دور میاد و نوش زیر لب غُر میزنه.من از دختر سال اولی مزخرفی که سعی داره به فِرِند بچسبه حرف میزنم درحالی که اصلا از این موضوع حرص نمیخورم و ته دلم خوشحالم که یه سرگرمی جدید پیدا کردم ولی دوس دارم جوری وانمود کنم که مثلا ناراحتم
همش میخوایم یه جوری واسه همدیگه فیلم بازی کنیم .
اون از راه میرسه . شوخیای بی مزمون که همیشه قراره همدیگه رو از طبقه ی سوم پرت کنیم تمومی نداره .یعنی انگار که داریم یه فیلمیو با همون بازیگرا تکرار میکنیم. منتها دیالوگا و چندتا اونم فقط چندتا ازلباساشونو عوض میکنیم. آخه مدتیه رفتم تو مود ساده زیستی . این به معنی اسکل گشتن نیست . ولی دارم از عقده های خرید و پاساژگردی که مثه ویروس افتاده به جونمون دوری میکنم.
پ . ن : فردا ۲۵ بهمن . ولنتاین دسته جمعیه سبزی مبزیاست . امیدوارم همه چی اوکی باشه
اُستاد
نرفتم دانشگاه. نمیدونم چرا شاید چون عشقم کشید که نرم . روز اول ترم رفتن و پا گذاشتن تو دانشکده احمقانه ترین کاریه که من میتونم انجام بدم . چون من روزای اول حوصله ی هیچکدومشونو ندارم و همیشه یکم طول میکشه تا به همه عادت کنم و مثه ترمای قبل دوسشون داشته باشم . به خاطر این رفتنمو به تاخیر میندازم
فک کن شنیدم یکی از استادای معروف و شاخمون مرده ..از همون استادای معروفی که هیچ وقت من ندیده بودمش . وای خدایا شرم آوره . ما روی هم رفته هفت تا استاد خیلی عالی از نظر خودم داریم که من فقط اسم اینارو شندیم و همیشه وقتی تو لابی میدیدمشون از پرسیدن اینکه آیا این همون استاد فلانیه واهمه داشتم . چون یه بار فِرِند "دوست دانشگاهیم" به طرز مسخره ای به این موضوع که تاحالا چهره ی استادامونو ندیدم خندید و گفت یعنی تو آخرشی
یه سری تیکه ها هست که اصلا نمیتونم درکش کنم . یکیش همین "تو حلقم" . من هیچ وقت نتونستم منظور کسایی که از این تیکه استفاده میکنن بفهمم .اینکه دارن از آدم تعریف میکنن یا کلا مسخره میکنن و همینطوری میخوان یه چیزی گفته باشن
همیشه سعی میکنم جزو اون دسته نباشم که میخواد یه چیزی گفته باشه چون مسلما از هزارتار کلمش یکیش منطقی از آب درمیاد . یکی از دلایل اینکه کمتر حرف میزنم همینه . البته درکل من آدم پرحرفیم ولی فقط واسه آشناها .
روزبعد از پست قبلم که نوشته بودم دارم سعی میکنم تو خونه باشم و از میزان استرسم کم کنم فاز اینا یه قرار بزرگ ردیف کردن واسه کوه . کوهای ما جزو قرارای بزرگه چون همیشه افراد جدید واردش میشن . ما هم ایندفعه تصمیم گرفتم "اِچ" رو با خودمون ببریم . انگار که قرار نیس یه فرد نرمال به ما بخوره . اِچ از اون دسته ی عجیب غریباس . از اونایی که عجیب غریب بودنش اصلا ربطی به دانشگاه و رتبه ی دورقمی و مخ بودنش تو کامپیوتر نداره .منو فاز بعضی وقتا به روبات تشبیهش میکنیم. وای خدا هیجان انگیز ترین لحظه ی اون روز وقتی بود که رسیدیم به کوه همیشگی و خلوتمون و دیدیم بستست . کوه بسته بود
من تا آخر روز داشتم این موضوع رو واسه خودم آنالیز میکردم که چطور میتونه یه کوه بسته باشه . آخه از اون کوهایی بود که واقعا کوه بود . از ازونا که مجبور بودیم خودمونو از صخره بکشیم بالا و همراه یکی از دخترا حتما باید یه پسر قرار داشته باشه . اون وقتا من همیشه آرزو میکردم کاش دوست پسری داشتم که میتونست وارد اکیپ شه و از این نظر من راحت تو بالا رفتن از صخره ها خودمو آویزون کنم بهش. البته باید اینم در نظر داست من سبک نیستم و این مستلزم یه آدمه نیرومند بود . شاید تنها باری که من به داشتن دوست پسر فکر کردم تو همین موقعیت یا موقعیتای مشابه بود . جدا هیچ وقت تلاشی واسه این کار نکردم . هیچ وقت نتونستم بفهمم شیوه ی دخترای آویزوونو .از این کلمه متنفرم و چند وقته دارم رو خودم کار میکنم که واسه همجنسام به کار نبرمش .
الان وسط این پستم هی میرم تو فیس بوک و عکس و کلیپایی که از استاد آپلود میشه میبینم و دمق میشم . جمله ی که میگفت "
داشتم میگفتم . کوه بسته شد و ما رفتیم کوهسار . واقعا عالی بود . واقعا خوش گذشت . من بالاخره فهمیدم وقتی میگن خوش گذشت یعنی چی ! خوش گذشتن هیچ معیار خاصی نداره . همین که به ساعتای آخر نزدیک میشی و میبینی که چقد خوبی و همه چی چقد خوبه این میشه خوش گذشتن. عکسای معرکه ای گرفتیم . از اونایی که من فک میکنم هیچ اکیپ و گروه دیگه ای قادر به گرفتنش نیستن .خیلیا هم تو فیس بوک دیدن. کاش میشد اون عکسی که عاشقشم و "میل" داره اون وسط سیگار میکشه و ۷نفر از ماها جدی و خشن و با انزجار نگاش میکنیمو بزارم . وای خدا تو اون عکس انگار همه یه دو ترمی کلاس بازیگری گذروندن .

من از بعضی از شوخیای "میل" متنفرم . از این آدمایی شده که بعضی وقتا حس بامزه و بانمک بودن زیادی بهشون دست میده و با آب و تاب یه چیزیو واسه یه نفر دیگه تعریف میکنن و خیال میکنن هرکی اونجاست جذب اون شده . اصلا هم کاری ندام که فاز از این موضوع نارحت میشه یا نه ! هرکسی عقاید خودشو داره . خود فاز هم تو یه برهه ای از یکی متنفر میشه و تو برهه ی بعدی چه بسا عاشقش شه . دارم درباره ی دختر حرف میزنم
همیشه این احتمالو میدم که فاز ازم متنفر شده و به محض دادن این احتمال سعی میکنم منم عین خودش شم .ما از هیچی خجالت نمیکشیم .جلوی همه تو خیابون سر هم داد میزنیم و من همیشه ی خدا بهش میگم "من نمیدونم کی بهش اجازه داده با آدما اینطور رفتار کنه"
دیروز جمعه ی وحشتناک دلگیری بود . ولی باز رفتیم باغستان . قلیونای اونجا همیشه مزخرفه و من نمیدونم کی مارو مجبور میکنه تو اون جای لعنتی بریم . بلافاصله داد و بیدادامون یادمون رفت و وقتی فاز از یه موضوعی که به شدت ناراحت بود واسم حرف زد منم به شدت ناراحت کرد و واقعا نمیدونستم چطوری باید باهاش همدردی کنم. چون از طرفی خودشم مقصر بود
موقع برگشت گم شدم و یه خانومه همینور که داشت تند تند از اینکه لباسی واسه عروسی برادرش نداره و همه لباساش لختیه حرف میزد سعی میکرد بهم آدرس بده .
بعد از اینکه تنها و بی کس وسط اتوبان از ماشینایی که به همش ترتیب وایمیسادن و بیخیالم نمیشدن فاصله بگیرم فرشته ی نجاتم اومد و منو سوار کرد . اینکه حسم در یه زمینه هایی خیلی قویه درش شکی ندارم . اون آدم قطعا مزاحم نبود . خیلی دوس داشت های کلاس رفتار کنه . یعنی نهایت سعی خودشو کرد که بامزه باشه ولی بعضی وقتا شوخیاش بی مزه میشد و به زور میخندیدم . فک کن منو تا شهرک رسوند . بعدشم همینطور ازم تعریف کرد و گفت معلومه دختر خوبی هستمو باید قدر خودمو بدونم و از اینکه دید من دوس دارم بزرگ تر از سنم باشم خوشحال شد و گفت بقیه دخترا اینطور نیستن
خیلی سَرَمو برد . چون من واقعا خسته بودم و مجبور بودم به سوالاش جواب بدم . ( واقعا آدم محترمی بود و منو از اون جهنم نجات داد ) . ولی وقتی فهمید شصت و نهیم هی دوس داشت یادآوری کنه که هشت سال از من بزرگتره و هشت سال پیش مثلا داشته چیکار میکرده. این مواقع من خودمو به مظلوم بودم میزنم. تنها سوالی که ازش کردم دانشگاش بود که انگار خودم میدونستم شریف میخونه . یه چیزایی هست که آدم دقیقا جوابشو از قبل میدونه و اصلا به خاطر این سوال میکنه که به جواب دلخواهش برسه .
بعد یه لحظه انگار یادم رفت باید نقش بازی کنم و با هیجان از اون همه آدمای مزاحم و ازاینکه چقد به نظرم خنگ و مزخرف میرسن گفتم. اونم هی میخندید و به طور پدربزرگانه ای هی بهم میگفت "آخی نازی" .آخرسر فهمیدم خیلی وقته منو زیر نظر داشته و حتی تعداد مزاحمارو هم شمرد
پ . ن : هندزفریم یه گوشش از کار افتاده و واقعا سر این موضوع ناراحتم . اه
ناخونام
یه جا خونده بودم خونه موندن استرس آدمو کم میکنه . ولی برعکس شده. باز دارم تبدیل میشم به یه آدم استرسی. تو این دو روز تمام اون ناخونای بلند بالامو تموم کردم . شدم یه دختر با ناخون های نداشته . این یعنی اینکه تمام زحمات این یه ماهم که رو خودم کار کرده بودم هدر رفت
حرصم گرفته . از باعثو بانیش متنفرم . روانشناسی زیاد حالیم نیس ولی دیگه همه میدونن ناخون خوردن به خاطر اضطرابه. حوصلم که سر میره باید به یه جایی بند کنم . سوژه هم که داشتم "ناخون"
از این افسردگی های کوتاه مدت اومد سراغم و دلتنگی تمام وجودمو فرا گرفت. رفتم خودمو چسبوندم به شوفاژ و به تمام صداها و دیالوگای رد و بدل شده ی تو خونه گوش کردم . مامانم از راه رسید و اومد دنبالم که ببینه پرونده های بچه های بی سرپرستو تایپ کردم یا نه
منم با ریزترین صدای ممکن گفتم آره . حتی به خودم زحمت ندادم حرف اضافی تری بزنم. مامانم بعضی وقتا مددکار این دخترای بدسرپرست و بی سرپرسته . درسته واقعا وضعشون خرابه و مشکل دارن ولی با تمام امکاناتی که در اختیارشون گذاشتن و کار و تفریح و مسافرت خیلی پرروئن. البته من هیچ وقت اینو به زبون نیاوردم چون همه مذمتم میکنن که چطور دلم میاد اینطوری از این طفلکا حرف بزنم
بالاخره فرصتو مناسب دیدم و سر یه موضوعی با مامانم بحث کردم و دستامو نشونش دادم گفتم ببین تمام ناخونامو خوردم . حس کردم عذاب وجدان گرفت ولی مامانه من هیچ وقت جلوی ما کم نمیاره. به خاطر همینم ساعت ها صحبت کردیم و من تمام دق و دلیامو خالی کردم . گفتم اینطور که تو فک میکنی همیشه حق با تو نیست
بعد دیگه افسردگی کوتاه مدتم داشت فروکش میکرد . با هم دوست شدیم و یه لحظه تمام حرفامو مرور کردم و پشیمون شدم . چقد بد حرف زدم. من هیچ وقت از خودم متنفر نمیشم ولی تا حالا شده بدم بیاد . این دو تا خیلی فرق دارن با هم
امروز تمام مدت خونه بودم . حوصلم سر میرفت و میرفتم جلوی تی وی انواع اقسام رقصارو تمرین میکردم. رقصم بد نیس . خوبم نیس ولی. واقعا علاقه دارم به این کار . روشن فکرای دور و برم رقصو یه نوع عرضه کردن خود میدونن . وای خدا میدونه چقد از این مزخرفات متنفرم
دارم با استادم چت میکنم . یه مدتی بود دیگه با هم حرف نمیزدیم و منم چون خیلی بیخیالی و حرص نخوردن سر مسائل"هیچ" رو با خودم تمرین کرده بودم زیاد پِ یِ ش نرفتم. ولی الان خوبیم باز. وقتی باهاش حرف میزنم اصلا سعی نمیکنم چرت و پرت بگم یا تملق و چاپلوسی کنم .الان دارم بهش میگم که یکی از بچه های دانشکده از روحیم تعریف کرده و گفته وقتی از دور بهم نگاه میکنه ناخودآگاه میخنده و شاد میشه
این حرفو مایکل یکی از همکلاسیام بهم زده بود . البته اون حرف زیاد میزنه و تقریبا از این نوع حرفا به همه ی دخترای دانشکده زده.منتها آدم باید باهوش باشه تا جدی نگیره و خیلی به خودش نباله . با این حال من مایکلو یه دوست خوب میدونم . دوستی که بعضی وقتا به شدت حرصم میده و دوس دارم سرش داد بزنم ولی اگه یه مدتی تو دانشکده نیاد ممکنه نبودش حتی توجهمو جلب کنه
منم اینارو واسه استادم گفتم . داشتم درباره ی یه موضوعی احساسشو میپرسیدم گفت حس قاتلیت نسبت به توی بدجنس شیطونو دارم . من عاشق این کلمه های من درآوردیشم."قاتلیت" هاها
همین الان که دارم تایپ میکنم چشام میخوره به ناخونای نداشتم . لاکاشم پاک کردم. دیگه یکی از سرگرمی های اصلیم که بو کردن لاک و استون بازی بود از دست رفت. ولی مهم نیس. خودمو با انواع و اقسام کتابا سرگرم میکنم و هی به خودم میگم آرامش خونه و خوندن کتابای عزیزم حتی واسه چندمین بار از پاساژگردی مفید تره
البته اون جور تفریحات و شیطونیا هم همیشه واسم لذت بخش بوده . ازاون لذتایی که بعدش آدم از خودش بدش میاد. کتابام بهم انرژی میده . با اینکه هرچی سنم میره بالاتر تعداد ساعتای خوندنم تابلو نزول پیدا میکنه.اونم دلیلش آدمای زیاد دور و برمه . میخوام کمشون کنم . وای که همه یه چیزی واسه حرص درآوردن آدم دارن . استاد بهم میگه حرف زدن با تو خیلی لذت بخشه . من نمیدونم غُرغُرای من چه لذتی میتونه داشته باشه ولی باید اعتراف کنم جدا خوشحال شدم .
این روزا کمتر تعریفی به دلم میشینه . به خاطر همینم خیلی کم از بقیه تعریف میکنم مگر واقعی . مثلا آخرین تعریفم از فاز بود.لباس بافتنی صورتی و عینکی که زده بود و تمرکز و اخم کردنش موقع کار ترکیب جالبی ازش درست کرد . منم رفتم لپشو کشیدم . ما عادت به قربون صدقه رفتن هم نداریم حتی تو کامنتای فیس بوک
آهنگ جدید این دختره مهرنوشو انقد گذاشتم تکراری شد . میرم که واسه آخرین بار گوشش کنم.
عَل
تا میام اینجا اولین کاری که میکنم باز کردن وبلاگ بلانش و گوش کردن آهنگشه . با اینکه عاشق آهنگ خودمم ولی بعضی وقتا جدا حس نوشتن با این بیشتره ... یه جوری نرم و خندانه . آهنگ من بیشتر به مواقع افسردگی و خسته بودن از کل دنیا میخوره
البته خب نگاه ها فرق داره . میتونه عاشقانه و اینا هم باشه
وقتی دیر به دیر آپ میکنم مجبورم برم آخرای پست قبلمو بخونم یادم بمونه تا کجا نوشتم . من اشتباه کردم.ا ینجا واقعا شبیه دفتر خاطراته . همون چیزی که سالیان سال مسخرش میکردم و مختص دختران تازه به سن بلوغ رسیده میدونستمش .
پس دیروز راننده آژانسه راست میگفت هرچی بخندی سرخودت میاد . آخه من چطور میتونم جلوی خندمو بگیرم وقتی داره میگه دختر من قدش صد و هشتاده و چشاش سبزه و وضعشم خوبه و عاشق و شیفته ی یه پسره قد صد و پنجاه و پنجی زشت دیپلم داره !؟
بابا عشق تا این حد فلسفش عمیقه ؟ اگه اینطوره من واقعا نمیتونم آدمای عاشقو درک کنم . رانندهه خودش نرمالم نبود زیاد ... هی میگفت تو روخدا شماره دخترمو بگیرین یکم باهاش حرف بزنین .
وای خدایا چی میشه وقتی آدما میبینن با حرفاشون طرف مقابلو جذب کردن دیگه اغراق نکنن و فک نکنن با پیاز داغ زیاد کردن ماجرا همه چی جذاب تر به نظر میرسه !؟
میگفت دخترم تو ناز و نعمت بزرگ شده . حالا معیاراشم از ناز و نعمت بزرگ شدن "شیر خوردن قبل از خواب" و "آهنگ گوش کردن موقع خواب" و "پیازای غذارو جدا کردن " بود . بعد میگفت پسری که عاشقشه ۱۱ تا خواهر برادرن و همشون بو میدن . آخرشم که دکترو بین راه سوار کردیم بهش گفت با دخترم دوست میشی ؟
داشتیم میرفتیم تولد دوست مهد کودکیم "عَل" . چهره ی جذاب وبلاگم قطعا عَل خواهد بود. از ۳ سالگی به همراه "سَج" با هم بزرگ شدیم . درسته هر دو تا پسرن ولی واقعا بهترین دوستای مهد بودن . هنوزم هستن البته .
عَلو دوست دارم . چون برخلاف اون چهره ی شر و شورش مهربونه . چون برخلاف درس نخوندش به شدت باشعوره . بچه ست ولی به نظرم مرد میاد . مرد کوچک فر فری . موهاش جذابیتشو دو چندان کرده و بارها دخترا از تو ماشین بهش تیکه انداختن . وای وای گرمکناش .همیشه پاشه. البته مارک دار . بچم خوشتیپه از نظر من. دقیقا یادمه تو همین وبلاگ از تیپش گفتم . خواهر عل هم با خواهرم هم مهدکودکی بود.عاشق خواهرشم .
منو خواهرم یه دوستیای گوگولیانه ای تو هر برهه ای از زندگیمون داشتیم
حالا که ریشه یابی میکنم امیبینم ین ما نیستیم که هنر کردیم . نباید زیادی به ارتباط اجتماعی بالامون افتخار کنیم . موقعیت و کار و دوستای مامان اینا این فرصتارو واسمون فراهم کرده
تولد بد نبود . بیشتر یه نوع ادای تکلیف بود. از اونجایی که کُلا کانکشن دوستای من با دوستای دیگم قویه باعث شده بود مثلا دوست دانشگاهیمم اونجا باشه . دوست دانشگاهی ساده ی مهربونم که این تیکه ی "آخی " از زبونش نمیفته . و دربدترین شرایط به همه اعتماد به نفس میده
فک کن من وارد اتاق شدم و همون لحظه تصمیم گفتم پیرهن نپوشم و موهامم تقریبا به هم ریخته ست بعد اون با معصومیت همیشگیش میگه "وای فروغ تو موهات فوق العاده ست و من موهام افتضاحه و خیلی بد شدم." حالا ممکنه اون لحظه موهای من هیچی یعنی دقیقا هیچ چیز خاصی نباشه . همیشه بهش میگم انقد خودتو پایین ندون . حالا که خوب نگاه میکنم میبینم واقعا قابلیتای زیادی داره و حتی یکی از پسرای فان اکیپمون ازش خوشش اومده
کاش گوشای من مثه همه دخترای کره ی خاکی سوراخ بود . کاش تنگ ترین و لوله تفنگی ترین شلوارم کمرش یکم گشاد نبود که فاز نگهبان پایین اومدنش نشه . البته ایندفعه دکترم به فاز پیوسته بود چون حالم نزدیک یه ساعت یه جور خاصی بود که یه نگهبان واسم کافی نبود . باید همیشه قبل از مهمونی ها از خدا خواهش کنیم مارو در سلامت عقلی کامل قرار بده . یه لحظه نفهمیدم چی شد رفتم بغل دوست دکتر گفتم من حالم بده . خوشبختانه انقد وضعیتم حاد نبود همون لحظه خودمو جمع و جور کردم . آخه این چه کاری بود من کردم !
تا نصفه شب زیر پتو با فاز در عین حرفای خیلی خیلی جدی میخندیدیم .اونم همش مجبور بود دهنمو سفت بگیره که کسی بیدار نشه . "اِچ" همیشه میگه : تو و فاز مکمل همین.
بعضی وقتا قشنگ به حرفش میرسم با این حال در جوابش میگم ما اصلا شبیه هم نیستیم و هزارجور اختلاف عقیده داریم . وقتی با فاز میخندیدیم و درباره ی وضعیت یکی از بچه های اکیپ حرف میزدیم به خودمون افتخار میکردم. شاید به چشم نیاد ولی ما واقعا به فکر همه ایم .
خداروشکر اینجا وبلاگه و میتونم هرچقد بخوام از خودمون تعریف کنم . البته وقتی میرم تو بعضی وبلاگا و از همون خط اول خودشیفتگی کاذب و اعتماد به نفس کاذب تر از اونو میبینم از هرچی تعریفه پشیمون میشم
همون طور که گفتم زندگی افتاده رو دور تندش . پاتوق مثه قبل زیاد باغستان نیست . رفتیم یه جای جدید دقیقا بهشت تداعی شد . هوا به شدت عالی و آبی بود . بعد غازای سفیده سفید شناور تو حوض آب چند تا طاووسم اون دور و بر علاف .
نشستیم رو تخت زیر آفتاب زمستونی به همراه قُل قُل . چه خوب تعداد فقط ۴ نفر بود و حرف اضافی ای زده نمیشد . کلا تنها حرفی که با "میل" و "اُ "و فاز زدیم "گل آفتاب گردون" و علت نام گذاریش بود . بعدم گرفتیم تو بهشتمون خوابیدیم و به یاد همون دوران قدیم گفتیم
خونه خیلی خوبه
خونه خیلی دوره
کبوتره میخونه
اون که روی بومه
over and over
باز زندگی افتاده رو دور تندش و باعث میشه ناخودآگاه حتی بدون استرس ناخون بخورم . امروز وقتی با فاز و اِچ تو بالا مالاهای توچال تو برفای سرد لعنتی فرو رفته بودیم و از بی حسی نمیتونستیم از جامون پاشیم به این نتیجه رسیدم بزرگترین کمبود من اینه که هیچ وقت از هیچی راضی نبودم . همیشه با وجود بهترین موقعیتا جایی واس غُر زدن و ناله کردن داشتم ..
اِچ هم بزرگترین کمبودش قانع نبودن بود . ولی فاز طبق معمول خیلی قشنگ و خالصانه گفت مهمترین چیز عشقه.همیشه تو این بازیه کمبود همینو میگه ...امیدوارم تو بازی بعدی همه به جایی رسیده باشیم که بگیم مثلا بزرگترین بدبختی همین سرمای عوضی و نبودن دستکشه کافیه
البته من تو راه یه لنگه دستکش پیدا کردم ولی فک کنم توسط صاحبش نفرین شدم چون خیلی به درد نخور و یخ بود.
با اکیپ سابق دوست شدم . یعنی اینطوری شد که من بعد از یه روز تنهایی و افسردگی نصفه نیمه وقتی از خواب بلند شدم فاز زنگ زد گفت آماده شو بچه ها دارن میان دنبالت
دقیقا مثه همون وقتا که انقد سرمون گرم بود که حتی وقت نداشتیم تختمونو مرتب کنیم یا مثلا موهامونو اتو کنیم. همیشه ی خدا بندای کتونیو تو ماشین میبستیم .با وجود این تو اولین برخورد "میل" و "همی" گفتن هنوزم تاخیر داری
وقتی از یکی عصبی بشم ... حتی مرور زمانم نمیتونه باعث بخشیده شدنش شه.هنوز میلو نبخشیدم ولی چ فایده . اه متنفرم ازاینکه بیام دعواهارو به کمک دیگران حل و فصل کنم و درآخر هیچ کدومم حرفای همو نپذیریم . ما فقط یاد گرفتیم از خودمون دفاع کنیم.حتی اگه حق با ما نباشه
تنها کاری که میتونم بکنم اینه که مثه همیشه باشم ..واسه لذت بردن لازم نیس همه چیو فراموش کنی.
وقتایی که همه دور همیم امکان نداره کسی سوتی نده . امکان نداره ذوغال قلیون رو فرش نریزه .فلفل سیاه رو ساندویچ "همی" خالی نشه..پسرا دُرُست حسابی سیر شن .سَرِ خوندن مسیجای گوشی من دعوا و جنگ نشه
میگم که هیچی عوض نشده.و خب تنها ویژگی مثبت ما هم همینه .هرچقد احمق و جاهل باشیم و یه سری کمبودا داشته باشیم ولی یه سری ویژگیای خاص داریم که مشترکا همه باهاش حال میکنیم. وقتی بیفتیم رو دور قابلیت ساعت ها تئاتر و کنسرت اجرا کردنای مسخر و بیمزه رو داریم .از اوناش که تا ۱۰مین بی وقفه از شدت خنده رو فرش پهنیم.طوری که اگه یه شخص ثالث از بیرون به ما نگاه کنه حاضره قسم بخوره ما بی نمک ترین آدمای کره ی خاکییم.حتی اگه اینطوریم باشه حتی اگه قرار باشه دو ساعت بعد ازهم بدمون بیاد ولی این خودش واسه چند ساعت شاد بودن و پکر نبودنمون کافیه
حالا الان میدونم کامنتایی خواهم داشت من باب این موضوع که من چرا انقد سرمو شلوغ کردم و این همه آدم چ به درد میخوره و درآخر ممکنه از همینا آدم ضربه بخوره.ولی نگران نباشین.دیگه خوب یاد گرفتم با هر صنف و گروه و دوستی و آدمی چطور برخورد کنم.یعنی قشنگ حس میکنم بزرگ شدن لحظه به لحظمو
آها راستی باز فیلم ترسناک دیدم و همه رو به زور از خواب بیدار کردم .من واقعا نمیدونم این خون آشام چی داره که شده سوژه ی همه فیلما .اینام یه چیزیو لوث میکنن .اون توآیلایتم قشنگیش فقط به خاطر ادوارد و بِلا اینا بود
دیگه از بس تو فیلما دیدیم یکی افتاده داره خون یکی دیگه رو میخوره عادی شده واسمون و بدون هیچ اَه و اوه کردنی ساکت میشینیم سرجامون. این "تکرار" کلا جالبه
این روزا همه چی داره تکرار میشه . از فردا ترم جدید و تکرار سر کلاس نشستن و کتابخونه رفتنای بی هدف. حتی دیدن عکسای دختر مورد علاقه ی فیس بوکیم تو ساعتای بیکار نصفه شب هم داره تکرار میشه . تو یکی از پستای تابستونم کامل شرح داده بودم که عاشق یکی از دخترای فیس بوکم شدم .بهتره احمقانه صحبت نکنم .عاشق نه. خوشم میاد. جدا در عین سادگی خوشتیپه
تکرار بعدی هم بی شک مو شونه کرنای قبل از خوابمه
با وجود همه ی این مکررات فعلا شکایتی ندارم
خونه
از هرچی روزای تعطیل عزادار و غمگینه متنفرم . از وقتایی که میزنم پی ام سی و جم میوزیک به جای کلیپ آرش و ریهانا یه هاله ی مشکی درحال چرخش میبینم . ضد حال !
چه میدونم ! اینا هم واسه ما معتقد و با ایمان شدن . ظهر بلند شدم.واقعا نمیدونستم به جز ناهارخوردن و حرف زدن با فاز چه کار دیگه ای واسه انجام دادن هست . هرچی فک کردم دیدم جدا کاری نیست.لپ تاپو گذاشتم رو دلم و بی حوصله عکسای فرندزای فیس بوکمو دیدم . یه کار تکراری و مسخره.خوندن کامتنای قربون صدقه ی تصنعی دیگران واسه هم
کاش دکتر امروزم میموند . دیروز بعد از یه درگیری افتضاح دوماهه کامل با هم بودیم.فک کن نشستیم با هم "بفرمایید شام" دیدیم . وای خیلی عالیه بشینی با دوستت ( ! ) تی وی ببینی. حیف فیلم خاصی نداشتیم . منم تا میزدم فارسی وان دکتر بهم میخندید . چیکار کنم خب از بیکاری که بهتره .
من نمیدونم این واقعا کجاش خنده داره! خب سلیقه ست دیگه دلیل نمیشه کسی که این تیپ فیلمارو میبیه فیلمای عمیق نبینه .گرچه به نظر من هر فیلمی حرف واس گفتن داره . انگار من آفریده شدم واسه توضیح این بدیهیات .
وای خدا من یه دختر بی عرضه ام . قرار شد برم بیرون یه عالم چیز میز با هماهنگی فاز بخرم واسه این شب نشینی سه نفره ولی وقتی فاز نیومد اصلا امکان بیرون رفتن از خونه رو نداشتم . مجبور بودم هرچند دقیقه یه بار به دکتر بگم میوه بخور و واسش لیمو شیرین پوست بکنم و مجبورش کنم همه رو حتی تلخاشو بخوره
با هم خوبیم . تو بغلش آرامش دارم ولی هنوزم که هنوزه یه چیزی این وسط آزارم میده . یه ناراحتی ... اینطور حرف زدن خیلی احمقانست ولی وقتی نمیدونم این چیز آزاردهنده چیه مجبورم همینطوری سربسته بگم .
نمیدونم چرا دیگه به نظرم کوچیک نمیاد .واقعا حس کردم بزرگ شده.وقتی از دور نگاش میکردم میگفتم :خودشه همون شد که من میخوام.دیگه بچه نیس
وای من چه سنگ دلم به این بچه هیچی ندادم بخوره . الان یهو یاد شکلاتاش که واسم آورده بود افتادم دارم با چایی میخورم . حتی اینم یادم رفت بهش بدم
با وجود این دست و پا چلفتی بودن حس میکنم بعدها به راحتی میتونم یه خونه رو اداره کنم . حس کاذبی نیس . این قابلیتو تو خودم دیدم . این که بتونم همه چیو مرتب و هماهنگ پیش ببرم.
حتی اگه هزار بار بیشتر از همیشه بگم زن و مرد برابرن و تو جلسات و میتینگامون در این باره شعار بدم ولی هیچی این واقعیتو عوض نمیکنه که یه سری کارا مختص ماست و مردا واقعا قادر به درکشم نیستن چه برسه به انجامش و برعکس ...آدم باید واقع بین باشه .
ظهر وقتی از خواب بیدار شدم و یادم افتاد نه فازی اینجاست و نه دکتری با ناراحتی شروع کردم به تمیز کردن خونه .
خونه این چهار دیواری امن وقتی تمیزه و هیچکسم توش نیست بهترین حس دنیارو بهت میده . حتی اگه حوصلت به شدت سررفته باشه ...
faculty of law
فقط منتظر شبم که بعد از "بفرمایید شام" همه برن تو اتاقاشون و من تو نت گردی شبانم به آهنگای خاص دسترسی پیدا کنم . از رو بیکاری به هر کلمه ای که به ذهنم میرسید تو گوگل سرچ میکردم و یهو از بین اون ۲۰تا لینکی که باز کردم یکی از آهنگای توآیلایتو شنیدم . وای خودمو کشتم تا کدشو پیدا کردم .
این آهنگ فوق العاده ست .... قشنگ مخصوص این چهره ست

آخ مخصوصا وقتی اولش شروع میشه . خدایا این وقت شب خیلی هیجان زده شدمو با شنیدنش تمام اون انتخاب واحد عوضیو یادم رفت
دانشکده ی ما یه کابوسه . تا کی میخوام خودمو گول بزنمو هی نشون بدم که من عاشق محل تحصیلمم ؟ امروز به این نتیجه رسیدم همه چیه اونجا داره غیرقابل تحمل میشه. به بعضی از دختراش یه عشق خاصی دارم ولی اونم فقط در حد همون عشق خاصه و اصلا به صمیمیت نمیکشه . یعنی من نمیخوام که بکشه.حتی دیگه با استاد محبوبمم احساس صمیمیت نمیکنم وقتی تو فیس بوک میبنمش انگار یکی از بچه های دانشگاس مسائل روز دانشکده رو واسش تحلیل میکنم . طرف دکترا داره چطور میشینه طومارای چرت و پرت منو میخونه !
امروز خیلی دقیق حساب کردم دیدم نزدیک ۵ساعت پشت در اتاق یکی از مسؤلین وایساده بودم واسه گرفتن چند واحد با یه استاد خوب . آخه با خودم عهد کرده بودم یا این ترم با استادای خوب برمیدارم یا حذف ترم میکنم . خسته شدم از این همه بی انصافی از این که افتضاح ترینا همیشه سهم ماست .
من به قانون مورفی و شانسو این چیزا ایمان کامل دارم . ایمانم وقتی کامل تر شد که بیست دقیقه تو آسانسور دانشکده که بین طبقه ی دوم و سوم مونده بود گیر کرده بودمو همون لحظه هم گوشیم خاموش شد .کیفمو پرت کردم دستمو گرفتم جلوی صورتمو و نشستم کف آسانسور . تا ۵مین هم صدام در نیومد . واقعا از همه جا خسته بودم
رییس دانشکده ی ما یه مرد به شدت گوگولی قدکوتاست .وای خدایا شبیه یکیه .تمام مسیر خونه رو فکر کردم نتونستم بفهمم شبیه کدوم از شخصیتای ذهنمه .رفتم جلوش و داد و بیداد کردم گفتم دکتر این اصلا عادلانه نیس . اونم مثه همیشه دقیقا مثه همیشه شونه شو انداخت بالا منو کشید تو اتاق گفت هرچی میخواد بهش بدین. بعدم بقیه شکست خورده های انتخاب واحدی هجوم آوردن تو .
ما شکست خورده ها جزو افراد بدبختی بودیم که هیچ گونه پارتی ای نداشتیم و نمیتونستیم به محض ورود به اتاق و فرستادن اطارفیان پارتی دارمون واحد بگیریم . دقیقا همه به یه میزان تو این مورد بدبخت و تنها بودیم .به خاطر همینم تو اون چند ساعت همه با هم همدردی میکردیم . ولی من به خیلیا پرخاش کردم .خیلی خوشحالم تو آسانسور تنها بودم وگرنه مطمئنم یه دعوایی چیزی پیش میومد .
اه متنفرم از همشون با اینکه به تمام واحدای موردعلاقم رسیدم و دیگه هیچ غمی تو این زمینه ندارم
نصفه شبه . آهنگ پاسیبیلیتی داره پخش میشه و مجبورم میکنه هی زل بزنم به عکسای بِلا . مخصوصا وقتی افسرده و نالانه .
باید برم بخوابم . فردا با فاز و "اِچ" همون دوست جدید میخواستیم بریم پایین شهر تو این مدرسه و مراکز نگه داری بچه های کار . فاز معنویتش زده بالا ولی من به زور منصرفش کردم و مجبورشون کردم صبح بیان همین تپه ی خودمون.
تپه ی ما هنوزم برف داره و به نظرم فوق العاده ترین تپه ی تهرانه .
کوچه ی بیست و ششم
تو خونه دعوام میشه و با یکی از دوستام میرم خونه ی یه دوست دیگه.فقط واسه یه جایی که دور باشه.جایی که بتونی بی هیچ حرف زدنی فقط تایید کنی و هزاربار جلوی آیینه به بهانه ی مو شونه کردن و مشغول بودن سکوت کنی . خودم خودمو دعوت کردم خونه ی دوستم . دوست دانشگاهی ای که اصلا تو دانشگاه با هم ارتباط نداریم. از همون دوستایی که مثه همه دوستام ازم دلگیره و هیچ وقت منو به خاطر خلوت نبودن سرم نمیبخشه. هی میخواستم دسته بندیش کنم و بگم جزو فلان دسته از دوستامه بعد دیدم همه دوستای عمرم تو یه دسته جا دارنو تو کل دوستی بهم انتقاد میکردن.هیچ وقت هیچکس ازم کامل و تمام راضی نبوده. و خب من دیگه به این موضوع عادت کردم. عادت کردم چون میدونم با این وجود دوسَم دارن . من دوست داشتن آدمارو قشنگ حس میکنم .البته همه حس میکنم.
خواهشا وقتی از کلمه ی "من" استفاده میکنم این برداشتو نکنید که اون کار فقط مختص منه.
همونطور که سه تایی تو اتاق تو تاریکی و دود قلیون غرق بودیم من همچنان موهامو باز میکردم و دوباره و دوباره میبستم و از اینکه زیاد حرف نمیزدم ناراضی نبودم. نمیدونم این چه ویروسیه افتاده به جون ما! تا چندتایی ساکت میشینیم نتیجه گیری میکنن خب پس ما حرفی واسه گفتن نداریم
بابا به خدا اینطور نیس.شما چندتایی بشینین تو یه فضای آروم و نیمه تاریک و آهنگای خوشگل گوش کنین . به خدا همین کافیه تا معنای دوستو بفهمی . معنی تنها نبودن... حتما که نباید ساعت ها و ساعت ها راجع به یه چیز حرف زد تا صمیمیت ثابت شه .
تو بهترین خیابون تهران قدم میزنم. طرفای کلیسا. طرفای پارک حضرت مریم. همونجایی که مغازه هاش وسایل سنتی میفروشه و با اینکه خیلی گرونه ولی دلت میاد بخری.حتی واسه اطرافیانت.میرسم تا خونه قبلی. خونه ی ۳سال پیشمون. میرم که به همسایه ی پیرمون"ناهید جون" سر بزنم. از تو آیفون منو میبینه و با آرتروز پاش تلو تلو خوران میاد دَمِ دَر
عزیزم ...همون ژاکت یشمی گشادش تنشه. بغلم میکنه از همون اول که دارم بندای کفشمو باز میکنم تمام وقایع زندگیشو تکرار میکنه. با اینکه سه سال گذشته ولی باز بعضی جاهاش تکراریه. این نشون میده که ناهید همچنان تنهاست و تنها اتفاق خاص زندگیش اومدن برادر و مددکار به خونشه . وارد خونه میشم. همون خونه ای که وقتی با مامانم دعوام میشد میومدم توش و حسابان میخونم ( به خدا من تغییر رشته ایم سوال نپرسین حسابان چه ربطی به رشتم داره ). هیچ چیز خونه عوض نشده بود. حتی جای دستمال کاغذیش که به صورت مبل بود . ناهید حرف میزد ... ساعت اومدن مددکارشو که تغییر کرده رو هم از قلم نمینداخت . میگفت همسایه های جدید زیاد محلش نمیذارن. کاش هنوزم اونجا زندگی میکردیم . نشستن ناهید یه گوشه ی خونه و نگاه کردن به زندگی ما هیچی ازمون کم میکرد.بلکه تنهاییشو پر میکرد.وای خدایا انگار یه باری از رو دوشم برداشته شد وقتی بهش سَر زدم
خوشحالم تا اراده ی دور شدن از خونه میکنم جایی هست واسه رفتن . دوستی هست واسه همراهی کردن . خوشحالم که باز فرداش خونه ی یه دوست دیگه آماده و حاضر در خدمتمه . و میتونم ساعت ها با مامان دوستم حرف بزنم. و درآخر واسه هرچه دیرتر رفتن خونه با فاز و دوست جدیدمون "اِچ" بریم کافه ی مخصوص وایرلس و چای دارچین دار
دوربین حرفه ای فاز دستمه و تا اِچ وارد میشه ده تا عکس ازش میگیرم و تو این مدت ژستای خاص فازو موقع تلفن حرف زدن که لباش غنچه میشه از دست نمیدم . ایندفعه هم من لپ تاپ نیاوردم.با اچ و فاز تا میتونیم تو سایتای فوتبال و فیس بوک غرق میشیم و چای دارچینارو تا آخر آخر میخوریم و از تمام لحظات عکس میگیریم. اون وقته که پسر نوجوونی که کارگر اونجاس با خجالت میگه باید بریم و با پررویی اینترنتمونو قطع میکنه
اینترنت چیه ! همه ی اینا بهونست . واسه وقت پر کردن . منو فازم که تمام حرفای مُهمِمون پشت تلفنه و کافه رفتنای دوتایی واسمون تکراریه. به خاطر این اِچ دوست کوچک مهندسمونو میگیم بیاد.از انقلاب تا دانشگاهه اچ که همون شریفه پیاده میریم. قرار میزاریم سه تایی بزنیم وارد یه کار شیم. فاز پیشنهاد تدریس میده و ریاضی فیزیکمون میفته گردن اچ. زیستم با فاز و منم که درسای انسانی
تمام مسیرو با هیجان از آینده ی زیبامون میگیم.از اینکه تبلیغاتمونو میتونیم از همون لحظه شروع کنیم . همیشه باید تا ماشین اچ پیاده رفت.آهنگای ماشینشو دوس دارم ولی فاز همیشه با آهنگ گوش کردن تو ماشین مخالفه . بعد اچ یادآوری میکنه هروقت قرار میزاریم هوا بارونیه و بخار گرفته . من رو شیشه ی جلو مینویسم فروغ و اون با دستاش پاک میکنه میماله به شالم . باز من یه جای بخارگرفته گیر میارمو تا مینویسم "ف" اون دوتا پاک میکنن .
فاز پیاده میشه . سرمو تکیه نمیدم به صندلی.خودمو نمیزنم به افسردگی.اچ سرعتو تند میکنه و باهم اوج آهنگای اِمینممو پیدا میکنیم.بعد دم کوچه ی ما "کوچه ی بیست و ششم" یه بار دیگه قول و قرارارو مرور میکنیم. تدریس/کمک به بچه های پایین شهر و ناصر خسرو اون طرفا/کوه رفتنای متوالی جمعه
ما که میدونیم به هیچ کدوم از اینا نمیرسیم .ما که میدونیم دست به شعار دادنو قرار گذاشتنامون خداس. ولی همین که تو یه روز زمستون تو یه کافه دور هم جمع میشیم و تو جمعیت انقلاب پیاده میایم و رویا پردازی میکنیم کافیه واسه خوب بودن . اینطوری سعی میکنی یادت بره بی معرفتی اطرافیانتو...
نی نی خانواده ی ما که گفته بودن دختره پسر شد و الان به قدری ناراحتم که نمیتونم برم تبریک بگم . شانس آوردم بچه ی خودم نیس وگرنه تا ده روز با باباش قهر میکردم . وای خدایا اصلا تحمل ندارم . من یه نوزاد دختر میخوام . به قدری برنامه دارم واسش ...
یه دختربچه ای که وقتی از کلاس باله میاد وسط هال با اون لباس تنگ صورتیش یه چرخ بزنه و رو نوک پاهاش وایسه بعد بشینه پشت پیانو آهنگ مورد علاقه ی منو بزنه...رویای همیشگی من.
تایید نمیکنم فعلا نظراتو
هزارتو
تو کافه تمام وسایلی که خریده بودیم از کیسه درآوردیم و به دوست جدید نشون دادیم . بعد با ژست خاص و همیشگی چای دارچینی که خوراک کافه های انقلابه دستمون گرفتیم یه پامونو انداختیم رو اون یکی و به لپ تاپا اشاره کردیم و گفتیم: لطفا هرچه سریعتر فیلترشکنامونو نصب کن
بعد هرهرهر میزنیم زیر خنده.از اون خنده هایی که هیشکی نمیفهمه چی به چیه و پیش خودش احتمال میده مخصوص دخترای جوونه . ولی فقط ماییم که حس میکنیم این خنده ها مخصوص مائه و بقیه از درکش عاجزن
دوست جدید مات و مبهوت با لبخند به ما نگاه میکرد و با اینکه صمیمیت تو چشاش برق میزد قشنگ معلوم بود تعجب کرده. از اونایی که آدم اصلا حس نمیکنه وای این یارو جدیده حالا چه حرفی میتونیم با هم داشته باشیم!
ما بیخیال میشینیم و شخصیت واقعی خودمونو به نمایش میزاریم بدون هیچ لوس بازی و ادا اطواری که با دیدن فرد جدید به آدم دست میده از تمام نگرانیای کامپیوترمیون میگیم. حتی فاز برمیگیرده میگه من هیچی بلد نیستم و بعد باز الکی میزنیم زیر خنده
ما یه گوشه ی تاریک نشسته بودیم و هیمینطور که فاز با دوست جدید مشغول تنظیمات فیس بوکش بود من به لیست نمره ها زل زده بودمو نزدیک بود اشکم سرازیر شه. نمیدونم چرا با گذشت زمان این حس زن بودنم تشدید میشه . اصلا نمیدونم این چجورشه. البته من عین این بی سوادای عامی گریه و ناراحتی واسه نمره و این لوس بازیارو مختص زنا نمیدونم.کلا میگم ...
یه روحیه ی حساس و لطیف پیدا کردم . عشقم به بچه ها بیشتر شده . یا پیرزنایی که نمیتونن از اتوبوس بیان بالا من بدو بدو میپرم دستشونو میگیرم.و اینکه طاقت ندارم کسی باهام قهر کنه و بذاره بره ...
غمگین شدم. حس کردم تو دانشکدمون نخبه ها تجمع کردن و منی که ادعای برتر بودنو باهوش بودن نسبت به خیلیاشون داشتم شدم عقب افتاده ی اونا . چهارده میشم درحالی که خیلیا نوزده شدن .
وای چی دارم میگم . فقط میخواستم بگم چقد تحت تاثیر قرار گرفتم
۴روز با بچه های بصیج رفتم مشهد . یه سفر به ناشناخته ی کاملا جدید ! وارد راه آهن که شدم سیل عظیمی از دختران چادری به اضافه ی چند تا از پسرای بصیج در انتظارم بودن. وای خدای من . وحشتزده ناخونای بلند صورتیمو پشت پانچو قایم کردم و به مری و نوش با اضطراب نگاه کردم
خداروشکر مریم دوستم چادریه و بودن کنارش تو این لحظات واسم غنیمته.با تمام این مشکلات و همسفرایی که تو رویاهامم سفر باهاشونو ندیده بودم همه چی عالی پیش رفت . به جز مری و نوشه همیشگی دوتا از دوستای بسیار نرمال دانشکده رو گلچین کردم و آوردمشون پیش خودمون.
نرمال بودن اینروزا اهمیت دو چندان داره.من واقعا آدم نرمال کم میبینم. خودمم نیستم حتی.فک کنید وکیل نیمه دیوانه بشینه تو اتاق با گروه دختران چادری بصیجی تا صبح بخنده. حتی دلش نیاد دیگه برگرده بالا پیش بچه های خودشون
یه گروه ده نفری تشکیل دادیم و با اینکه همکلاسیم بودن ولی انگار تاحالا ندیده بودمشون.قشنگ حس کردم از اون تیپایی بودن که قبل از سفر ازم بدشون میومد و بعدش خوششون اومده . چون یه نفرشون مستقیما اعتراف کرد
خوبیه حرم اینه که مثه یه هزارتوی پیچ در پیچه. اگه اون طلا ملاهای سقف و شیشیه های تجملی افراطیش نبود قشنگ آدم حس میکرد تو یه قسمت از هاگوارتز قرار داره . چون هر ۴ باری که رفتم مشهد با مدرسه بوده و قربونش برم هر ساعت از اُردومونو تو حرم میگذروندیم با همه جاش آشنایی دارم و همینطور که چادرم رو پله ها و فرشاش کشیده میشه خود به خود به همون جایی که قصد داریم بریم میرم. این بار ولی آروم تر از همیشه پیش مریم تو حیاط میشستم و حتی نمیتونستم کامل تمرکز کنم رو دعاهام. هی میگفتم دعا دعا دعا ...چه اهمیتی داره .
هرچی من میخوام معلومه و چه لزومی داره بارها تو ذهنم تکرارشون کنم.
موقع برگشت تو کوپه که ده نفری چپیده بودیم تو هم حس کردم هیچ حرف مشترکی به غیر از ماجراهای داغ دانشکده ای نمیتونه ما چندتارو سرگرم کنه . کدوم ده تا دختر عقاید مشترک دارن که بشینن به تحلیل و گفتگو و جمع بندی ؟هرچی تعداد زیادتر میشه باید دیالوگای رد و بدل شده سطحی و فان تر شه تا مشکل و آه و اندوهی پیش نیاد .درست تو این لحظاته که من تصمیم میگرم با پیش کشیدن همین بحثا بچه هارو راضی نگه دارم ولی مریم اعتقاد داره یه جاهایی دارم اشتباه میکنم. در این که مری خیلی از اشتباهات منو به موقع میگه شکی نیس ولی بهتره آدما بدونن که همیشه حق با اونا نیس . وای اگه ما به این درک برسیم که "همیشه حق با ما نیس" همه چی عالی میشه عالی ...
زندگی ایده آل من همینه . من منتظر هیچ چیز نیستم . دارم فک میکنم به اینکه مثلا اگه نمره هام کم نشده بود من چه دلیلی داشتم واسه ناراحتی ؟احتملا هیچی . پس چه خوب که یه دلیل واسه غمگین بودنم دارم .اون وقت میتونم ساعت ها بهش فکر کنم و خودمو دلداری بدم که بازم جا هست واسه بهتر شدن .
وقتایی که آدم زیادی خوشحاله و از شدت خوشی و رفاه نمیدونه چیکار کنه به نظرم بدترین لحظه ی عمره آدمه . وقتی نگرانی یا یه استرسی واسه رسیدن به یه چیزی داری همه چی شیرین تره ...
ما همه داریم مثه هم زندگی میکنیم . هیچ فرقیم با هم نداریم . تو این برهه همه با یکی دوست میشیم و میخندیم قهر میکنیم بغض میکنیم تصمیم میگیریم به هم بزنیم ... بعد دوباره و دوباره همین روند...
یه دور باطل . ولی من هرچی فک کردم دیدم نمیتونم با این روند خودمو راضی نگه دارم.من دوس دارم وقتی با یکیم با تمام وجود خودمو متعلق بهش بدونم هیچ وقت ابه خاطر مسائل جزیی افسرده نباشم. با یه بوی آشنا تو خیابون برگردم و منتظر باشم که خودشو ببینم . تمام حسای نابی که شاید واقعا فقط مختص فیلم و کتاب و قصه ست .ولی من ترجیح میدم حتی دورادور ازش لذت ببرم و تا وقتی وارد زندگی حقیقیم نشده خودمو با این حواشی سرگرم نکنم .
نمیگم تجربه نکردم هیچ کدوم از اینارو . چرا اتفاقا بعضیاش بوده و واقعا تو یه برهه ای آدمو خوب میکنه ولی ایده آل من این نیس که با شنیدن کوچکترین حرفی از کوره در برم و تصمیم به به هم زدن بگیرم. ایده آل من اینه که اگه هرکاریم در حقم شد من ظرفیت گذشت و بخشش داشته باشم
وای چه سخنرانی افتضاحی .تحت تاثیر قرآن و بصیج و اون مُلایی که واسمون سخنرانی میکرد قرار گرفتم و حس میکنم باید خودمو از اینجور مسائل دور نگه دارم . :دی واقعا جالبه ولی شاید یه جوگیری کوتاه مدت و گذراست
ما انجمنیا چشمامونو بستیم و فقط داد میزنیم سبز سبز همه جا سبزه و هرچی بصیجیه بره بمیره . من به عقایدشون اصلا کار ندارم . ولی وقتی رفتاراشون حتی اون شوخیاشون با من "منی که تو جبهه ی مخالفشونم و همشونم اینو میدونن" دیدمو خیلی عوض کرد . من میرفتم تو کوپشونو تمام سوغاتیایی که واسه فامیلاشون گرفته بودن پهن میکردم جلوم شروع میکردم به تعریف و تمجید . حتی وقتی به مهر و تسبیح و سجاده هم میرسیدم درباره ی رنگ و همه چیشون نظر میدادم
خوشحالم که این سفر به ناشناخته ها جلوی روم سبز میشه و منو با یه سری حقایق پنهان آشنا میکنه ...دیگه نمره ی کم چه اهمیتی داره . وقتی که من کم کم دارم به رازای زندگی پی میبرم و دیروز با فاز مانتوهای خاص و خوشگلی که تن هیچکس نمیبینم میخریم و تو یه مغازه ی داغون کوچیک ته کوچه ناهار سالم و ارزون و غیر سمی میخوریم و خوشحال میپیوندیم به دوست جدید و کافه ی وایرلس دار و چای دارچین
فقط یه مسئله ست که همچنان باهاش درگیرم و دارم از شدت درگیری خفه میشم ...از دروغی که گفتم. کاش یه نیرویی یه خدایی یه امام رضایی چیزی میتونس کمک کنه . به غیر از این همه چی خوبه همه چی .
یه شب برفی
قرار بود نیام ولی امتحانم کنسل شد
دیگه باید از همه ی این حسای منفی خلاص شیم
از این کینه و نفرتی که تو دلامون ریختیم و نمیتونیم ازش رهایی پیدا کنیم.وای منم یه مدتی پر بودم از این حسا
نسبت به همه. دور نزدیک . حالا که خوب به قضیه نگاه میکنم میبنم انگار یه جنی شیطانی توم نفوذ کرده بود. یه چیزی که باعث میشد وقتی تو خیابون یکی بهم یه چیز میگه مثه سگ بهش بپرم
آره خلاصه این حرص و بغضی که تو وجودم بود داشت نابودم میکرد.وای خدای من کوچکترین حرکتی که به نظرم یکم دور از عقل میرسید واسم غیرقابل تحمل بود. با اینکه شاید تمام ناراحتیام از این و اون الکی نبود و چه بسا خیلیاش جای ناراحتی و کینه واقعی داشت ولی حس میکنم من همه چیو بیشتر از اون چیزی که بود حساب کردم
و اینطوری شد که کل دنیا به نظرم نفرت انگیز اومد
آدمای عادی و معمولی که هیچ حرفی واسه گفتن نداشتن به کنار. کاملا خنثی بودم نسبت بهشون.آدمای تَوهمی که مدام تو زندگی توهم میزننو گذاشتم کنارتر و همینطور واسه همه نُسخه پیچیدم . البته خیلی نسخه ها همونطور که گفتم واقعی بود
این وسط یه سریا که بیچاره ها خیلیم پاک و معصوم و مهربون بودن همینطور الکی از چشم افتادن . راه میرفتم فک میکردم همه تظاهر میکنن.همه نسبت به من یه طبقه پایین ترن. البته این از حس خود بزرگ بینی نشأت نمیگرفت.حس میکردم کسی نیس که آدمو بفهمه . حتی مری و نوش.ولی بازم اونا تنها آدمای قابل تحمل دور و برم بودن تو دانشگاه.
"فِرِند" دوست دانشگاهیم بارها رد میشد و سوال میکرد گاهی جوابشو میدادم و گاهی که سیستم عصبیم مختل میشد سرمو با شدت برمیگردوندم و یه چرخ میزدم میرفتم .درست مثه این دخترای نُ نُرِ هیچی ندار. وای یه بار که دیگه خیلی غیر قابل تحمل شده بودم نتونست جلوی خودشو بگیره و گفت :چته تو
البته من کلا اونم گذاشته بودم تو حاشیه . مری همیشه بهم میگه تو هر برخورد خود خواهانه ای دوس داری با بقیه میکنی بعد توقع داری واکنشای دیگرانم نسبت بهت عوض نشه !؟
راست میگه ولی من واقعا حس میکنم نسبت به همه دورم. حتی دوستای نزدیکم مثه فاز. دعواهام با دکترم باعث شد که کلا اونم از رده خارج کنم ولی خب خیلی زود جمع و جورش کردم . به هرحال این حس خوب و مثبتی که وجودمو مثه یه هاله احاطه کرده مانع از این نمیشه که یه سری ویژگیای خاص و نه چندان جالب و یه سری حرفایی که بهم زده شده رو فراموش کنم . بعله
میخوام همه چی خوب پیش بره . از وقتی وبلاگم سنمو دقیق نشون میده "بیست سال و دو ماه و دو هفته" بیشتر قدر روزای عمرمو میدونم.قدر پوستی که یه چروکم حتی زیر چشش نداره.وای خدایا این عدد"دو" شاید قراره عدد شانسم باشه . چون تو همین لحظه تصمیم گرفتم یکم درونمو پاک سازی کنم.اگه قراره مثبتم نباشه لااقل منفی و بدجنسانه هم نباشه.یه حد وسطِ خوب ...
برفه امشب فوق العاده بود . تپه معرکه تر از همیشه در انتظارمون بود . جالبه اون وسط یکی از دوستای اینترنتیمو دیدم.وای اصلا نمیتونستم احساساتمو کنترل کنم . فک کنم قشنگ شبیه این دخترای اول دبیرستان شده بودم . یه کُلاهم سرم بود وقتی یه جمعیتیو میدیدم سُر میخورن میان پایین جیغ میزدم کُلام از سرم میفتاد
شخصیت اصلی من اینه . حتی وقتی واسه اولین بار این دوستمو دیدم ومنطق حکم میکرد جلوش عادی رفتار کنم در اولین برخورد صورتشو خوابوندم تو برف. بعدم با اون موهای پریشونم که حتی با کلیپسم نبسته بودم فرار کردم . کُلاهمم گم شده بود اون زیر میرا

واقعا آدم جلوی زیبایی کم میاره . یعنی قشنگ قفل میکنه . فرق نمیکنه اون زیبایی چهره باشه پارک باشه یا یه شب برفی
حالا من اینجا کنار شومینه یه لیوان نسکافه ی داغ بغل دستم دُرُست کنار لپ تاپ .. با موهای خیس فِرِ پیچ خورده ...مجله ی موفقیت زیر مُوسم با ناخونای تقریبا بلند تایپ میکنم و تو فیس بوک واسه یکی از هم دانشگاهیام یه ریز حرف میزنم وِر وِر وِر .حس میکنم داره همه چی خوب پیش میره و من نباید چیزیو خراب کنم.
همین
کلیشه و کلیشه و باز هم کلیشه
همیشه به این فکر میکنم که چطوری میشه که یهو از یه آدمی فاصله میگیرم.اینکه چی میشه که یهو حس میکنی وااای این آدم چرا انقد واست غیرقابل تحمل شده
یاد حرفا و رابطه هاشون چه با من چه با بقیه میفتم و زود طرفو بایکوت میکنم. وای بایکوت افتضاحه. یعنی تو قوانین من اگه یکی بایکوت بشه به منزله ی اینه که خیلی سوتی داده و به هیچ وجه شخصیتش قابل درک نیس.
یکی از همین آدما بعد از مدت ها شروع کرد به نقد سیستم من و طرز وبلاگ نویسی و .. همون موضوع کلیشه ای که مدت ها موافقا و مخالفان خاص خودشو تو وبلاگستان داشت
وای از سخنرانی کردن متنفرم. ولی مجبورم بگم وبلاگ یه حریم شخصیه که هرکی ... یعنی انقد این جمله تکراری و بدیهیه که زورم میاد تمومش کنم.
چه نظریه پردازه سیاسی باشه چه یه دختر نوجوونی که تازه شکست عشقی خورده چه دانشجوی فعالی که تازه از زندان آزاد شده چه مامانی که شب قبل از زایمانش داره از ترس توأم با ذوق و شوقش مینویسه
ما تازگیا کم پیدا میکنم آدمیو که بشینه به حرفامون بدون هیچ حرف اضافی ای گوش بده.میایم تو وبلاگمون هر چی تو ذهنمونه پیاده میکنیم.یکی ساعت ها واسه نوشته هاش وقت میزاه یکی مثه من تو ده دقیقه سَر و تَهِ یه پستو هم میاره و از دغدغه ها و حرصاش میگه. یکی میشینه به تمام نکات زندگی به دید مثبت نگاه میکنه و کل عالم هستی به نظرش زیباست یکی نیس.
وای خدایا خودم میدونم این حرفارو دیگه همه وبلاگنویسا حفظ شدن.باید یه اساس نامه ای تشکیل بدیم و همه این چیزارو اونجا بنویسیم که هرکی اومد زر مفت زد اینو بکوبونیم تو سرش بره بخونه بفهمه که آزادی در وبلاگ نویسی یعنی چی .به خدا خیلی ساده ست .
بابا جان ما لذت میبریم از اینکه میبینم مثلا پیچ و مهره با هم دوستن و ۲سال با دوستی اینا زندگی کردیم یا با به هم زدنشون ناراحت شدیم بعد یهو میان میگن ما موفق شدیمو عروسی کردیم.
همیشه این وبلاگو مثال میزنم چون به تک تک راست بودن کلماتی که مهره تایپ میکنه ایمان دارم.و لذت میبرم عکس خونه ی جدیدشونو میبینم. لذت میبرم که با پیچ یه چادر مسافرتی وسط هال میزنن و میرن توش فیلم میبینن.به قول خودش یکی از آرزوهاشون تو دوران دوستی فیلم دیدن با همدیگه بود.
البته بحث ما الان راست یا دروغ بودن نوشته ها نیس.خدارو شکر هم تا حالا یه این موضوع متهم نشدم. بهتره منحرف نشم...
دیگه من چی میتونم بگم از آدمی که عنوان یکی از پست هاش "دختربازیه" بعد تو پست دیگش اومده معرفی کتاب راه انداخته و هی از سلینجر و همینگوی و امثالهم گفته! به خدا منم بلدم بیام تمام کتابای "مارکس" مامان بابامو بزارم جلومو حرفای اونارو تو جلساتشون حفظ کنم اینجا پیاده کنم. اتفاقا واسه من که بهتره چون اینجارو اغلب آدمای واقعی میخونن.یعنی وبلاگ من جنبه ی مجازی بودنش مضمحمل شده ( گفتم یکم اینطوری حرف بزنم که فکر نکنید کتاب نخونده نیستم :دی) و هرچی سطحی تر حرف بزنم به ضرر خودمه. این به معنای این نیس که من با اون تیپ از پستا حال نمیکنما . اشتباه گرفته نشه یه وقت
خب حالا یکی اعتقاد داره اینجا حکم دفتر خاطراتو داره و میگه من ترجیح میدم به جای خوندن اون دفتر خاطرات خود طرفو بشناسم.البته من هیچ وقت تو عمرم دفتر خاطرات نداشتم چون قفل دارشو دوس داشتم و هرچی که واسه کادوی تولدم میاوردن بی قفل بودو سفید میموند. شاید دوستی که اینو گفته نوشته های منو شبیه دفتر خاطرات خودش میدونه.ولی فک کنم بازم نمیشه کامل اسم خاطرات واسه این وبلاگ گذاشت.حالا به دلایلی...
من اگه بارها تو پستم ناله کردم خب حتما اون لحظه یه مرگم بوده. یا مامانم باهام نیومده خرید یا استادم بهم کم نمره داده یا پی بردم تو ماکارونی سویا ریخته شده "که این واسه من مثل اینه که بهم خیانت شده" یا کلا هورمونای دوران قرمز تقویم افسرده و ناامیدم کرده. آره ما دخترای عادی رنج سنی ۱۸ تا ۲۵ سال اکثرا دغدغه های مشترک داریم.مثه همین چیزایی که نام بردم.
توقع ندارم که یه پسر بیست و دوساله ای که رتبه های پارسش یه رقمیه ( من واقعا نمیدونم ذکر این مورد وسط بحث ما چه ربطی داشت ) بیاد منو بخونه و بعد بگه تو چرا انقد تو پستات خسته ای. البته جالب اینجاس نصف خواننده های محدود اینجا پسرن.اتفاقا بعضی وقتا پسرا قشنگ حس و حال آدمو میفهمن با خوندن هر پست.پس نمیتونم اینطور نتیجه گیری کنم که چون تو پسری چون جنست با من یکی نیس باعث شده روحیاتمم واست جالب نباشه. رفیق عزیز با اجازت من یکی از پستای خیلی وقت پیشتو که فک کنم برمیگرده به پارسال کپی پیست کنم :
"دوست ندارم چس ناله کنم اما به شدت ناراحتم ، از چی نمی دونم . وقتی حس می کنی که ناراحتی ، ناراحتی ، من این طوریه که این جور موقع ها خیلی خوب حس می کنم . آدمی هستم که احساساتم عمیق هست ..."
میبینی ! فک میکنم دیگه لازم نیس که هی با حالتای مختلف و بازی با کلمات حرفامو تکرار کنم. کل مطلب باید دست همه اومده باشه.
البته نحوه ی نقد و نقادی هم خیلی موثره. من اگه یکی مثه آدم بشینه باهام بحث کنه میپذیرم. ولی یه چیزی که خیلی غیرقابل انکاره اینه که من حس آدمارو میفهمم.میفهمم طرف وقتی داره یه چیزی میگه از رو حرصه یا خالصانه ست. دوستای دخترم وقتی بهم میگن چقد فلان رنگ رُژ بهت میاد یا نمیاد قشنگ میتونم راست و دروغ بودنش حس کنم .البته این استعداد به نظر من خدادایه و تو وجود همه هست . فقط بعضیا چشاشونو رو واقعیت میبندن
واقعا حس کردم این دوست یه حرصی از من داره که فک کنم ناشی از همون بایکوت کردنشه.ولی واسه اینکه کسی فکر نکنه من فقط نکات منفی طرف به یادم میمونه میگم که یکی از قشنگ ترین کارایی که مثلا ایشون کرده این بود که بعد از کنکور زنگ و پرسید کجا قبول شدم و کلی تبریک گفت.یا مثلا اُمیدایی که تو امتحانای ترم یک میداد.اینا همه تو حافظم هست
خب من واقعا وراج شدم. خیلی حرف میزنم در واقع خیلی تایپ میکنم و این اصلا مناسب یه دانشجویی که شنبه دوتا امتحان داره نیس.
اوه راستی ناخونام بلند شده و باز دُز استرسم رفته بالا. چون حالا باید نگران نشکستنشون باشم . انگار که قرار نیس ما به آرامش برسیم. تا وقتی کوتاهه خودمونو یه دختر کامل نمیبینیم تا بلنده هم که اونجور. ( آره در حال حاضر معیارای من واسه کامل بودن ناخونه شاید پس فردا معیارم خوندن کتاب ریچارد براتیگان باشه). اصلا از ترس قاتله زنا نمیتونم دستمو به سمت لاک دراز کنم . فقط اتفاقی دیروز تو خونه یه لاک بی رنگ و روی صورتی کشف کردم و زدم.
خوشحالم وفای به عهد کردم.چون یادمه تو همین وبلاگ قول داده بودم حتی از زور و فشار اقتصادی-عاطفی-سیاسی هم نخورمشون.
نوشتن چیز قشنگیه چون آدم خیالش راحته که حرفای ذهنش یه جا ثبت شده هرچند به گوش هیشکی نرسیده. شیرین ترش خنده ایه که بعد ها به همین حرفا میکنی و بزرگ تر شدن لحظه به لحظتو از رو همین نوشته ها میفهمی.
پ.ن : تا آخر امتحانا نیستم
take this waltz
نصفه شبه
عالی ترین لحظه واسه آهنگ گوش کردن و ترجمه کردن ...
تو طول ترم به زور سر کلاس زبانمون میرفتم . آخه ما چه گناهی کردیم که کلاسامونو میزارن شب ؟
وای من دوس دارم به همه چیه این دنیا اعتراض کنم .اصن چرا به جای اینکه بین هر امتحان تعطیلی بزارن سیستم فرجه پیاده کردن !؟
بابا ما غلط کردیم نمیخوایم دانشجویانه زندگی کنیم. ما دوس داریم مثه دبیرستان بین امتحانامون فاصله باشه و مثه این گیج و منگا دور خودمون نگردیم یه کتابو باز کنیم و زود ببندیمش از ترس اینکه سه-چهار تای دیگه هنوز دست نخورده باقی موندن
یه امتحانو که گند میزنم تمام انگیزمو از دست میدم . میدونم که شکست پلی هست برای رسیدن به پیروزی و از این مرخرفات میدونم.ولی احساس بدیه وقتی میدونی به همه چی مسلطی ولی تا برگه میزارن جلوت یادت میفته که باید یه قسمت از موهاتو حتما کوتاه کنی چون موخوره هاش داره نابودشون میکنه .بعد تا آخر از ترس تولید مثل موخوره ها سوال"زمان شروع خسارتو" که قبل از امتحان مثه بلبل میگفتی یادت میره.
دکتر پیشنهاد داد یه آهنگیو دانلود کنم .منم همینطوری حس کردم که آهنگ باحالیه.خلاصه الان وسط ترجمه یادم افتادو زود اومدم بزارم ببینم چی چیه. قشنگه ... هی مجبوری اون قسمتشو تکرار کنی " اُ آی وانت یو آی وانت یو آی وانت یو .." مطمئنم اگه یه روز بخوام به یکی این جمله رو بگم دقیقا مثه خود"لئونارد کوهن" میگم .. با همون حالت بی وقفش
بفرمایید شامه امشب فقط اعصاب خورد کنی محض بود.فک کن چهارتا خانوم شرکت کننده بودنو یکیشون فقط غُر زد و شِر و ور گفت.مثلا میگفت "شیواجون امشب خیلی استرس داشت.حتی به عنوان میزبان وقتی ما اومدیم لباسش خیس بود و فاصله ی بین پیش غذا و مین کرس خیلی بود".وای زنک آخر پولارو برد و عشوه خرکی اومدو اون وسط با پولاش خودشو باد میزد
مجریه (طغرل)حرفایی که همون لحظه تو ذهن آدمه و میخواد به زبون بیارتش میگه. حتی بی مزه ترین تیکه هاش.اوووه یه ماه و نیم پیش همین چیزارو تو وبلاگم نوشته بودم.زندگی همینه دیگه..هیچ رویداد تازه ای رخ نمیده.یعنی باید چی بشه که ما خودمونو از این روزمرگیای عامیانه دور کنیم.حالا باید تا انتخابات بعدی واسه یه هیجان و جنگ جدید صبر کنیم
تو ایران اوج تنوع ما همین چیزاس دیگه . خون بازی
امروز با خواهرم پالتو قرمزامونو پوشیدیمو رفتیم تو خودِ برف عکس گرفتیم.خیلی جالب در اومد.برفم دونه دونه دونه بی وقفه میبارید ( این کلمه ی دونه رو که همراه برف به کار میبرم دقیقا خودش تو ذهنم متصور میشه. بعضی کلمه ها لامصب انگار فقط مختص خود اون یه چیزن)

باید زودتر برم سر ترجمه. موضوش حقوق کودکه.منم که عاشق زبانم و تنها درسیه که وقتی میخوام بشینم سرش بلند بلند و با دقت چندین بار مرورش میکنم.وگرنه واسه بقیه درسا هرچند مهم راهکاری جز"روزنامه وار"خوندن ندارم.یعنی نمیتونم داشته باشم.اصلا با این روش اُنس گرفتم.متعاقبا به کم نمره گرفتنشم اُنس گرفتم.هه
خیلی نااُمیدم ولی میخوام سرسختانه بخونمو کم نیارم. والا چه معنی داره! مثلا صد بار تو کنکور تراز قلم چیمون به ۶۵۰۰نزول کردو مأیوس نشدیم
من همیشه وضعیتارو مقایسه میکنم.به یه دلیل قابل قبول میرسم و خودم خودمو دلداری میدم...
فرجه ی دوس داشتنی
آخ دلم میخواد فقط حرف بزنم ...
این روزا حرف نمیزنم زیاد . جدا نیاز داشتم چرت و پرت و تیکه های مسخرمو به یکی بگم و با هم دیگه به جزیی ترین مسائل زندگی دقت کنیم و کل دنیارو تحلیل کنیم.
فرجه هام یکی از آروم ترین دوران زندگیم بود . چون همونطور که پیش بینی کردم یه خونه ی کامل و خالی در اختیارم قرار گرفت و من از صبح تا خود شب گذشتن ثانیه هارو حس کردم . خونه بود و من .عادتای عجیبی پیدا کردم مثلا در روز شاید ده بار موهامو شونه میکردم و این باعث شده بود موهای خوش حالت دوران نوجوونیم برگرده و باعث شه هی تو تنهایی واسه خودم عشوه گری کنم. گاهی صدای کتریه خشک با سر و صدای زیاد شنیده میشد چون بارها شده بود یادم بره و همه آب جوشای عزیزم بخار شه .گاهی هم صدای خاص اشیا در اوج سکوت خونه شنیده میشد . یادمه بچه که بودم تو اون روزنامه ی دوچرخه ی همشهری دربارش یه مطلبی خونده بودم .اینکه تلویزیون تو تاریکی و سکوت صدا میده
کنار بخاری میشستم و داغ میشدم. بعد پامیشدم صورتمو با دقت و ظرافت با صابون مخصوص شست و شو میدادم و هی با خودم تکرار میکردم"زدن هرگونه افزودنیه ی سَمی مثل کرم پودر رو پوست ممنوع".
جزوه و کتابای ترم سه رو با دقت جاسازی کردم و به خودم قول دادم تو این تنهایی بخشی از نخوندنارو جبران کنم . ولی وقتی فقط تویی و تو و یه لیوان چایی داغ همیشگیت و صدای خیلی خاص بخاری اونوقته که قشنگ حس میکنی چی شد که ساعت شد ۱۲ بعد رسید به یک. بعد سه ...چهار
بارها و بارها شونه کردن موها و صابون زدن و دم کردن چایی و لاک زدنو پاک کردن و خوندن به ترتیب درسا و ...کارایی که تو زندگی عادیم خیلی کم رخ میده
ولی این روند خیلی ادامه نداشت . شی (دوسته اول ابتداییم که بعد از ۱۰ سال همو دیدیمو با هم دیپلم گرفتیمو درواقع یار غار دوران کنکورم بود. ماه ها با هم زندگی کردیم) اومد پیشم . شی با یه فرهنگ متفاوت ولی نزدیک به خودم بین اون همه دختر عجیب غریبه بی هویت تو سال کنکورم شد نزدیک ترین دوست شمالیم .
تنهایی زجر آور نیس. در عین حال آنچنان لذتی هم نداره .وقتی که حتی یه اس ام اس تو اون دوران تورو ذوق زده میندازه رو گوشیت ..وقتی زنگ مزخرف ترین دوستا و شنیدن یه صدایی غیر از تیک تیک ساعت و شعله های بخاری میتونه خوبت کنه این یعنی تنهایی اونقدرا هم قابل درک نیس.
هفته ی بعدشو کامل با شی گذروندیم . ما و خونه مجردیمون. تاریخ تکرار میشد.مثه همون دوران کنکور که اکثرا تو خونه شمالمون تنها و بی کَس تست میزدیم و مخفیانه شیطونی میکردیم. اینبارم با هم بودیم ولی با این فرق که رویاهای کنکورمون تحقق پیدا نکرد و دانشگاهامون جدا شد.
شی با من فرق داره .خیلی .. ولی با هم میسازیم.فقط کافیه من شروع کنم به حرف زدن از این مدت ..از دوستای جدیدم از اکیپ از دانشگاه که اونم به حرف بیاد .که باز با همون خونسردی همیشگیش که همیشه ی خدا رو نِروم بود از جریاناتش بگه. و با صدای نازک به شدت دخترونش بگه "وای فوری ..."
غذامون ردیف بود . بین سه تا خانواده تقسیم شده بود و هیچ وقت بی آذوقه نموندیم.حتی متود ماهواره رم کشف کردیم و میشستیم سر یه سری چیزای حتی بی مزه قاه قاه میخندیدم و نوشابه هامونو بالا میاوردیم از شدت خنده.
بعد باز میرفتیم تو خودمون. تو جزوه ها و کتابامون. انگار که یادمون میومد که ما مدت هاست راهمون از هم جدا شده.ساکت بدون حرف میفهمیدیم که بیشتر تو خونه حبس شدن به منزله ی کپک زدنه. قدم میزدیم. همون راه مه گرفته ی پر دار و درخت. مثه همون وقتا که تا شب میشد چندتا ولگرد میریختن بیرون و مجبور بودیم فرار کنیم. دقیقا فرار به معنای واقعی. ولی این دفعه از دو طرف احاطه شدیم و تو اون وضعیت مجبور شدیم با التماس و ذلت به یه سری آدم لا*شی بگیم : وای توروخدا برین اون ور
فرجه هامو دوس داشتم .روز اولین امتحان مجبور شدم کلاه کاپشنو بذارم سرم و صدای ام پی تیریو زیاد کنم آروم از گوشه وارد دانشکده شم که کسی متوجه ی تغییر رنگ موهام نشه.ولی یک نفر حتی یک نفر هم نبود که منو ببینه و واکنشی در برابرم نشون نده.وای خدایا قشنگ پشیمون شدم با این حرکتم.حتی با اینکه اکثرا میگفتن: وای چقد خوشگل شدی.خانوم شدی.روشن شدی.فلان شدی...هم نتونست مانع پشیمونیم شه.
امتحانا بد نیس ولی عالیم نیس.تنها نکته ی لذت بخش این دوران همین برف فوق العاده شه که آدمو خیس و داغون میکنه ولی باز به دل میشینه.عقده ی برف بازی وجود منو فازو گرفته بود.جوری که اصلا نمیتونستم از فکرش درس بخونم.چیکار کنم انقدر ضایعم کل دغدغه م همین بود.امروز بعد از اینکه قشنگ گند زدم به امتحان اومدم بیرونو تو بازای قدیمی تجریش بی هدف قدم زدم و انقد دور زدم که شناخته شدم و مجبور شدم مچاله وایسم یه جا. فاز اومد و خداروشکر کردیم که سر قرار دونفرمون شخصی مزاحم نیس.فاز ادعا میکنه من قرارای دونفرمونو دوس ندارم.
با یه سری از این هنریا که خدای ژستن رفتیم کافه.یکی از این کافه های گرم مظلوم ناشناخته ی انقلاب.حرفی نمیزدم . از حوصله سر رفتگی با فاز یه دونه از هزارن سیگار روی میز( که اینم شامل ژست مسخره ی هنریاس) برداشتم و با بی حوصلگی کشیدم و زود لهش کردم. آخه منه حقوقی خشک مسخره رو چه به این سوسول بازیا؟اصلا چی میتونم بگم بین اونا که وقتی داریم همه از کمبودامون میگیم یکی از پسراشون بر میگرده میگه "میدونین بچه ها..کمبود من اینه که باکره ام"
وااای خدای من. فقط ناله کنان گفتم این کمبودته؟ بعد اعلام کردم که من کمبودی ندارم. راست یا دروغ همینطور یه چیزی پروندم که مجبور به توضیح اضافی نشم.فک کن من برم بگم دغدغه م اینه که با*کره ام .( وااای )
بعضیا میخوان بگن به شدت خالص و روراستن...ولی نمیدونن که حتی با این خالص بودن زوری هم نمیتونن توجه آدمو جلب کنن. البته اون تیپایی که اونجا بودن توجه خیلی از دخترارو جلب میکردن.نمیدونم شاید من زیادی خودمو پیر حس میکنم...هه آره دلیل دیگه ای نمیتونه داشته باشه.
خودم را دوست دارم...
تمام روز یه جا رو یه صندلی مخصوص نشستمو خودکارمو دور موهام میپیچم.
مامانم از راه رسید . تمام کتاب و لباسامو ریخت تو یه ساک و مجبورم کرد باهاشون برم شمال. من حتی حوصله ی حاضر شدنم نداشتم و یه ساعت فقط به این فکر کردم مانتو با خودم ببرم یا نه. آخر آقاجون اومد و با همفکری هم تصمیم گرفتیم یکی از مانتوهارو بادقت تا کنیم که چروک نشه.
انگیزه ی اصلیم واسه شمال رفتن به خاطر همین جاده ی شبشه.زود ام پی تیریمو زدم به شارژ. خدایا کاش هوا بارونی بود و شیشه های ماشین بخار گرفته
که هی من بنویسم و پاک کنم :
با چه می توان عشق را بند جاودان کشید؟
با کدام بوسه با کدام لب؟
در کدام لحظه در کدام شب؟

این روزا همش ورد زبونمه.
باید برم . وقت ندارم .مسواک و شارژر گوشیم تنها چیزاییه که هنوز برنداشتم . بهم وعده دادن خونه ی روستایی خالی دوستشونو در اختیارم قرار بدن . وای خدای من اونجا فقط منم و من .
و من با اشتیاق میخونم و انتظار میکشم که مامانم ناهار بیاره و ۱ساعتی حرف بزنیم ...
نه و چهل و پنج دقیقه
یادمه یه روز قبل از اولین روز شروع این ترم یه پست گذاشتم و به نگهبانای زن دَمِ درمون گفتم "قاتله زن"
از بدو ورودم به دانشگاه با قاتله زنا درگیر بودم با وجود اینکه جزو معمولی ترین دخترا محسوب میشدم. نمیدونم این چه سِریه که من از مهدکودک یه جورایی تو هر مشکلی سهم داشتم . ولی امروز دیگه یه درگیری ساده نبود
۱ماهی شده که وقتی میرسم دَمِ دَر ناخودآگاه تمام موهام توئه و همه آرایشم مثه یه هاله ی کمرنگ و مبهم رو صورتم . ولی امروز نمیدونم چم شد که یادم رفت روند همیشگیمو به اجرا بزارم
بعد دستگیر شدم . یکم با خواهش و مظلومیت بهش گفتم بیخیالم شه ( من یه تعهد اساسی سر این موضوع داده بودم ) ولی اون مثه یه آدم بی رحم و کینه ایه احمق رفتار کرد و منو برد تو انفرادی ( اتاقک نمورش) . منم سرش داد زدم که به چه حقی اینجور رفتار میکنه و نگهبانای مَردِمونم هی زبونشونو گاز میگرفتن که دیگه ادامه ندم.با اینکار با دست خودم گورمو کندم . پشیمون شدم ولی نمیتونستم به دست و پای زنک بیفتم که .
زنگ زد به رئیسش و به طرز عجیبی درباره ظاهرم اغراق کرد . ازش متنفرم .همونطور که داشت با رییسش درباره ی گناهای کبیره ی من حرف میزد ناباورانه و با خشم بهش زل زدم. انقد بهش نگاه کردم که روشو کرد اون ور و منو فرستاد پیش رییس
نا امید و بغض کرده رفتم پیش رییسو گفتم من مسئله ای ندارم واسم پرونده تشکیل بدین.ولی رفتار این زن واسم غیرقابل تحمل بود .
بعد پاشدم جلوش صاف وایسادم . گفتم ببینید من با این آرایش مبتدی که حتی بلد نیس خط چشم بکشه چه مورد اساسی ای میتونم داشته باشم ؟
اون بیچاره م درمونده و بی طرف بهم نگاه میکرد . انگار نمیدونست در برابر کولی بازیای من چه واکنشی باید نشون بده .واقعا یه آدم(خانوم) نُرمال بود.
آخر خسته شدم و خودمو انداختم رو صندلی و زمزمه وار گفتم به خدا این رفتار در حد من نیس. من هیچ جوره نمیتونم هضم کنم
رئیسو دومین بار بود که میدیدم.درواقع تعهد دادن دفعه قبل کم چیزی نیس.حرفامو تایید کرد و گفت مشکل شما مشکل ما هم هست .
وای خدای من آفتاب بار دیگر طلوع کرد .صورت خیسم خشک شد و با هیجان از جام بلند شدم. بهم یه برگه داد گفت میتونم شکایتمو علیه رفتار زنک بنویسم ولی باید دفعه آخرم باشه و مقرراتو رعایت کنمو این حرفا.
منم شروع کردم از اون بالا "بسمه تعالی" نوشتم و تمام عقده و خشم خودمو رو ورق خالی کردم. آخرشم امضا کردم و گفتم امیدوارم پی گیری شه
اومدم بیرون و یه نفس راحت کشیدم . بعد قدمامو تند و تندتر کردم و رفتم پیش قاتله زن که کارتمو پس بگیرم. شیر شده بودم . تا کارتو گذاشت کف دستم گفتم واست متاسفم و ازت شکایت کردم . هه ! قشنگ حس کردم رنگ و روش تغییر کرد .بعد با یه حرکت سریع خودمو ازش دور کردم و تا اومد دهنشو باز کنه برگشتم و داد زدم : تو هم میتونی شکایت کنی
و اینطوری بود که کوتاه نیومدم و مبارزه کردم . اون نگاه سرد و بی روحش یادم نمیره .منو یاد "پرفسور آمبریج" اون زنک زورگوی تو هری پاتر مینداخت.تصمیم گرفتم هر وقت دیدمش ۱۰ ثانیه جلوش توقف کنم زل بزنم بهش بعد به مسیرم ادامه بدم.
دیگه روزم ساخته شد.وقتی تو تمام دانشکده ها دنبال یه کتاب مخصوص بودیم من همچنان داشتم به جون مریم غُر میزدم و ازش میخواستم با من بیاد تا من شکایتمو علناً به گوش مدیر حراست برسونم . ولی اون گفت بهتره زیادی خودمو تابلو نکنم. راست میگه . اونا هیچ وقت منو به زنک ترجیح نمیدن
داشتم به کمک "فِرِند" به یه سری حقایق درباره پرونده شهلا جاهد میرسیدم که دوست ارشدیو دیدم و زود مسیرمو کج کردم.میدونستم به یه بهونه ای میخواد بیاد جلو و حرف بزنه.بالاخره تو کتابخونه خودشو رسوند بهم و گفت کی بریم کافه ؟ منم خودمو زدم به گیجی و جیغ ویغ کنان گفتم تو دعا کن این ترم مشروط نشمو تا میخواستم خدافظی کنم شمارمو گرفت
وای با خودم عهد بسته بودم شمارمو اگه خواست ندم . میدونم اصلاً قصد خاصی نداره درواقع آدم خیلی باید نادان باشه که تاهرکی باهاش گرم میگیره فک کنه خبریه ولی این از اون مورداییه که من حتی به شکل معمولیم نمیتونم باهاش ارتباط داشته باشم .
زود خودمو رسوندم به دوست دکتر که هم دانشگاهی خودمه. باهاش قرار داشتم و فقط ۵مین وقت داشتم فکر کنم که میخوام چه جوابی به حرف و درخواستش بدم. چقد این بشر مهربون و خوب بود . تازگیا واسه کلمه ی "خوب" خیلی احترام قائلم. هرجایی به کار نمیبرمش .
همینطور که آروم آروم نسکافه ی تلخمونو میخوردیم سعی کردم بحثو منحرف کنم و بیشتر با خودش و به خاطر خودش باهاش حرف بزنم نه دکتر. بیچاره انقد خوب بود که حاضر بود به خاطر دوستش ساعت ها ازم خواهش کنه که همه چیو فراموش کنم .
پیش آدمای ساده و مهربون به وجد میام. اصلا دیگه به موضوع اصلی قرارمون که مثلا "آشتی با دکتر" بود فک نمیکردم.به حرفا و موضوعات خودش توجه داشتم
یه روز کامل از فرجه هام رفت.جی کیونگم تموم شد و دیگه هیچ انگیزه ای واسه ساعت نُه و چهل و پنج دقیقه ندارم . حالا نمیدونم تا کی باید صبر کنم که یه شخصیت خاص و فوق العاده تو یه فیلم ببینم و بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم .
بعضی چیزا منو خیلی تحت تاثیر قرار میده.
بیخیال
اراده کردم که چند ساعت بشینم پشت میز و حتی اگه قراره چیزیم نخونم و فقط زل بزنم به پنجره از جام پا نشم .
همینطورم شد. ساعت ها خودمو حبس کردم رو یه صندلی و گاهی یه ساعت میشد و من هنوز یه صفحه رو هم تموم نکرده بودم.
قانون مدنییم پاره ترین کتابیه که از اول دبستان تا حالا داشتم.به نظرم یکی از جذاب ترین پیجای فیس بوک واسه من اون پیج" من قانون مدنی جیبی پاره پاره ام را دوست دارم" بود که زود لایک زدم.
بعضی از لایکایی که میزنم از رو بیکاریه. از اینکه یه کاری کرده باشم.چون فیلترشکن قوی ای ندارم نمیتونم قشنگ فیس بوک بازی کنم.به خاطر همینم کلا انگیزه ای واسه نت اومدن ندارم
امروز در اوج حوصله سر رفتگی رفتم نمونه سوال امتحانی واسه خودم سرچ کردم و سوال تستیای پیام نورو حل کردم و یکم به حبس شدنم رو صندلی امیدوار شدم.وای فک کن به کجا رسیدم . به هرکی بگم آبروم میره
آقاجونم برگشت خونه. با لباس خوابم از صندلی پرت شدم پایین. آخه واقعا هول شدم.از همون نون قندیای مخصوص قزوین که من عاشقشم آورده بود. خودمو واسه شب های فرجه آماده کردم که با چایی بخورمشون.گاهی آدم فقط باید بخوره تا همه چیو فراموش کنه. منظورم هله هوله نیس. میوه و اینجور چیزای یخچالیه.
نمیدونم چرا آقاجون زیاد مثه قبل با آدم شوخی نمیکنه . وای خدایا پیر شدن چه کابوس وحشتناکیه.همیشه دلم واسه پیرا میسوزه.مخصوصا اونایی که تنهان و به زوره تبلیغات روزنامه همشهری یه پرستار خوب و مناسب گیرشون میاد. همسایه قبلی خونمون "ناهید جون" یکی از این موردا بود که همیشه ی خدا خونه ی ما یه گوشه رو مبل مخصوصش میشست و این اوج تفریح و سرگرمیش بود که به زندگی ما نگاه کنه . فک کن انقد تنها بود که هر روز منو دعوت میکرد به صرف چای و بیسکویت. چون میدونست چایی با قند نمیخورم رفته بود یه بسته از این بیسکویت نسترنا گرفته بود و اینطوری منو میکشوند پایین. پشت سر مددکارش غیبت میکرد . آخه هرهفته یه مددکار میومد خونش و امورشو اداره میکرد و مجبورش میکرد که خونشو تمیز کنه
وای بیچاره چشاشم نمیدید و همیشه گردگیریاش نصفه نیمه میموند.
بعضی وقتا با ترس و لرز سن مامانم اینارو حساب میکنم.میترسم . دیگه خیلی رو این قضیه حساس شدم. حتی سن خودم. من حتی نمیتونم میانسال شدنو تصور کنم چه برسه به بالا و بالاتر ...
کار امروزم تقریبا خوب بود . چون با خودم عهد بسته بودم که حتی اگه خوندنم کیفیت نداشت یه جا نشستنم باکیفیت باشه.خونه شلوغ و تحریک آمیز بود ولی باز من نشستم سرجام. بعد مامانم وارد اتاق شد و گفت به "وک" رسیدیا. منظورش دو حرف اول "وکالته" . کلا خانوادمون خیلی به من امیدواره. هی انتظار دارن زودتر بخونم و دفتری چیزی بزنم و اوضاع زندگیمو رو به را کنم. من از این موضوع به شدت رنج میبرم چون تو درسای ساده ی خودم موندم. به خاطر همین همه رو از اینکه منو وکیل صدا کنن منع کردم. اعتراف میکنم اسم این وبلاگم به شدت جوگیرانست . فاز همیشه مسخرم میکنه . من و بقیه عنوانای وبلاگی که دکتر مهندس وکیل داره ...
بعضی وقتا که به آینده فک میکنم و به خودم اجازه میدم که رویاپردازی کنم و خودمو بر اساس همین قانون جذبی که این اواخر مُد شده پیروز و سربلند ببینم یکم بعدش نا امید میشم . فک میکنم من با این روندی که در پیش گرفتم به هیچ کدوم از این رویاها نمیرسم. ولی نمیدونم کجا خوندم این کلیشه رو که "به مقصد نباید فک کرد" . راه مهمه و اینا و کلا به میل خودم اینطور برداشت کردم که نباید هی به آخر قضیه فک کرد . به این جملات که چی ؟که چی بشه؟ به کجا میرسم؟ آخرش چی میشه؟
همینطوری بریم جلو ببینیم چی میشه. همین راهیو که داریم میریم خوب بریم فقط . آها وقتیم که داشتم از سربالایی مشقت بار دانشگاه بالا میرفتم به این نتیجه رسیدم وقتایی که هندزفری تو گوشمه و همینطور فکر میکنم زود میرسم بالا ولی وقتایی که ام پی تیریمو جا گذاشتم و بیکارم فقط دارم به این فک میکنم که کی میرسم اون بالا؟ الان عرق میکنم و موهام اِل میشه آرایشم فلان میشه و این مزخرفات .
امروز خیلی شنبه ی پرآرامشی بود ولی وقتی دکتر یه حرفیو بهم زد اصلا نمیدونستم از عصبانیت چیکار کنم .بعد یهو گریم گرفت و رفتم یواشکی دستمال کاغذی برداشتم فین فین کردم که کسی متوجه نشه .
خیلی بهم برخورد . بعد از اون هرچقد تلاش کردم سر قولم بمونم و از صندلیم تکون نخورم نشد .خداروشکر فاز زنگ زد و کلی راجع به این موضوعا حرف زدیم. گفته بودم یه سری نیازارو اون کاملا میفهمه و من میتونم آسوده خاطر از نگرانیم حرف بزنم . واقعا ما خیلی مسائلو عمده کردیم . یه دوستیه ساده رو . راس میگه فاز . ما هی منتظر یه چیز فوق العاده ایم . درصورتی که چیز خاصی قرار نیس رخ بده . ما به همین دوستیای کوچیک به همین زنگ زدنا و بیرون رفتنای اکیپی یا دو نفره نیاز داریم . چرا هی درگیر این شیم که یه چیزیو تموم کنیم چون اون چیزی نبوده که ما همیشه تو افکارمون در انتظارش بودیم.
نه هیچ خبری نیس . ما خیلی سخت میگیرم
دختر خوشبخت
انقد موهام مشکی و تیره ست که حتی رنگ قهوه ای روشنی که واسه اولین بار با کلی خواهش و تمنا خالم واسم گذاشت معلوم نشد.تمام دیروزو منتظر امروز بودم که برسه و من به یه تنوع جدیدی تو خودم برسم.رفتم تمام پرده هارو زدم کنار که نور طبیعی خورشید همه چیو نشون بده ولی فقط هاله ی یه رنگ ناشناسو روی سرم دیدم
خیلی تلاش کردم تا بالاخره دیده شد . همونجا نشستم زمین و از همه ی این قرتی بازیا ناامید شدم. من باید همون شنل کرم رنگمو تنم کنم و موهای تیره و تارمو نامنظم از زیر شال آویزون کنم و هندزفریو بزارم تو گوشم و برم بیرون
انگار که قرار نیس چیزی عوض شه . تا عصر جمعه رسید همه ی این مراحلو که چندساله دارم طی میکنم اجرا کردم و اومدم بیرون. حواسم نبود کجا دارم میرم. که خداروشکر "عل" مسیج زد و یه بار دیگه محل قرارو تکرار کرد.
هر روز از کوچه ی "بن بست دوم" نزدیکای میدون دانشگاه رد میشم. هر روز مسیرمونه.صبح تنها. شب با مری و نوش. خیلی حس بدی بود که تو این جمعه ی خلوتم باید از بن بست دوم عبور میکردم . تنها خوبیش این بود که نباید کمرمو خم میکردم و میرفتم بالا تا قله. ایندفعه مستقیم میرفتم درکه پیش یه سری دوستای همیشگی
جایی که انتخاب میکنن همیشه یه ایرادی داره. خیلی اصرار کردم تا راضی شدن بریم اون گوشه موشه ها. قلیوناش حالمو به هم زد . حرفام که تکراریه.من به دود قلیون میزای بغل زل میزدم و داشتم برآورد میکردم که چرا مثلا واسه بعضیا انقد قلیونشون ضعیفه مثه ما. بعد تا کارکُنه اومد همین حرفو بهش گفتم . اونم در جواب گفت : مرغ همسایه غازه
منم اصلا نفهمیدم منظورشو . آخه خنگ شدم.بعد سرمو کردم تو بین جمع و دوست مهناز بهم گفت وااای رنگ موهاتو! و من شاد شدم. فهمیدم این هاله اون قدرا هم مخفی نیس.
حوصلم سر رفت و با "عل" و دوست ارمنی پیاده اومدیم تا میدون. چون هیچ ماشینی نبود که سوارش شیم بهشون گفتم ازتون متنفرم که ماشین ندارین . بعد وایسادم همون وسطو دیوارای دانشگامونو دیدم . هیچ وقت دقت نکرده بودم
یه آن عشق درس و دانشگام منو گرفت . گفتم من اینجا چیکار میکنم؟فرجه هام شروع شده و من بی هدف اینجا مشغولم.
با خودم فک کردم حتی نمیتونم مثه ساده ترین دخترا رفتار کنم. تمام چیزایی که واسه من جالبه واسه هیچکس جالب نیس. از رو پل که بالا میرفتم یه مامان و بچش دونه دونه پله هارو میشمردن"یک...دو...سه" و منم پشت سرشون میگفتم "یک ...دو ..سه"که یهو کفش نیم وجبیه بچه از پاش دراومد و اونام نفهمیدن و همینطور مشغول شمارش بودن.منم کفشو گرفتم دستم و به پله ی "دوازدهم"که رسیدیم بچه هه یهو جیغ زد .منم تند تند کفشو گذاشتم کف دست مامانشو فرار کردم.گفتم الان فک میکنن دزدی چیزیم.
اینارو واسه اون دوتا تو بین مسیر تعریف کردم و دیدم هیچ حسی نشون ندادن.همیشه چیزایی که توجه منو جلب میکنه واسه هیشکی جالب نیس.فقط و فقط فازه که میفهمه .اونم نه همه چیزو ولی درکش تو این زمینه بالاس.
دوست ارمنی گفت هفته ی بعد جشن سال نوشونه تا آخر شب برنامه دارن. منم به زور خودمو تحمیل کردم و رسما دعوت شدم. فقط خدا کنه یادش نره. تا برسیم به ماشینا هی مجبورشون کردم تو سرما با خودشون تکرار کنن "همه چی در آخر به فروغ ختم میشه"... اونام تکرار میکردن .
از هیچی نگفتن که بهتره . من واقعا عذاب آورم واسه همه.همه به نحوی تحملم میکنن.بعضی وقتا حس میکنم خیلیا دوسم دارن ولی این فقط یه دوست داشتن خالیه انگار که وجودم فایده ای نداره
رسیدم خونه دیدم مامانم اومده.نشستیم با هم پارازیت دیدیم. نمیدونم چرا انقد میره میاد .حتی وقت ندارم از کارایی که اینجا داره سوال کنم.هیچ وقتم با من نمیاد بریم خرید . من ساعت ها از همه چی واسش حرف میزنم.ار بچگیم کارم این بود تا از سرکار میرسید شروع میکردم وِر وِر وِر.
جوگیرم و وقتی بیفتم به دور صحبت کردن چیزی نمیتونه جلودارم باشه . انقد رفتم جلوش رژه دادم که متوجه ی هاله ی روشن روی موهام بشه ولی نشد. آخر مستأصل گفتم پس تو هم نفهمیدی نه ؟
به هر تاکسی ای که میرسم حواسمو جمع جمع میکنم ببینیم چقد پولا رفته بالا. ولی میگن الان که تاثیری نداره. چه میدونم ولی خود من تاثیرشو حس کردم.عین آدمای زیر خط فقر برخورد میکنم.انگار که میخوام یه خانواده رو مدیریت کنم. وای تو دانشگاه با دوستام قول و قرار گذاشتیم کمتر خرج کنیم.به هرکیم که هی تو مسیر بوفه رفت و آمد داره میگفتیم مرفهان بی درد .
انگار که نگرانی دوستام رو منم تاثیر گذاشته . همش راه میرم از گرونی حرف میزنم.حالا چیزیم اونقد عوض نشده ها فقط نیاز دارم به یکم عصبی بودن.مردم چیزی نمیگن .انگار که هرچی بزنی تو سرشون بیشتر سرشون خم میشه. چی دارم میگم من؟خب مگه خَرن اعتراض کنن؟!
فرجه هامو نمیدونم چطوری برنامه ریزی کنم.میخوام برم شمال.آخه اونجا بخاری داره.میشه یه مکان خاص واسه خودم دُرُس کنم و به همه دستور ساکت شدن بدم. بلند بلند شروع کنم به خوندن بعد دهنم خشک شه و دیگه نخونم. اینه تمام برنامه هام.
شعرای فروغ تازه داره تاثیراتشو روم میزاره. هر چندماه یه بار یکی از شعراشو میخونم و دُرُس حسابی میفهمم. تازگیا اون شعر عاشقانشو که شاهزاده ی مغرور میاد و دختره رو میبره خوندم .
به آخرش که میرسم کیف میکنم.جایی که میدونم فروغم کیف کرده و هی آخرشو با خودش تکرار کرده :
مردمان با دیده حیران
زیر لب آهسته میگویند
آه...دختر خوشبخت
بهترین دوست
شاید چون خیلی خسته و سرگمم اینجارو آپ نمیکنم .ولی نه سرگرمی واژه ی درستی نیس. مشغولم
این هفته که آخرین هفته ی این ترم بود مجبور بودیم تا ساعت ۷شب بمونیم قبرستونمون و پشت سر هم بریم سر کلاس.حتی وقت با هم بودنو جر و بحث کردنم نداشتیم .ولی یادمه سه شنب که ۲ ساعت بیکار بودیم از حرص و خستگی و یکنواختی این دوران همه کلافه بودن
یه حالتی که خیلی باید بهش دقت کرد تا فهمید چیه.من نای کل کل کردن نداشتم.حالم از اون میزی که هر روز این ترممونو تو کتابخونه روش میشستیم و وسط وسط قرار داشت به هم خورده بود . فک کن ما وسط ترین میز اونجارو انتخاب کرده بودیمو با وجود خالی بودن بقیه جاها هر روز صبح که میرسیدیم انگار که میخوایم بریم سر کمد وسایلمون ناخودآگاه به سمت طبقه ی دوم و اون میز لعنتی کشیده میشدیم.
گاهی بین ترم به زور اون دوتارو راضی میکردم که بریم یه گوشه . آخ که چقد گوشه خوبه و تمرکز آدمو به اوج میرسونه . روز آخر مری و نوش همونجا نشستن و من ازحرص رفتم یه گوشه و تمام وسایل کیفمو دونه دونه پهن کردم رو میز که همه فراری شن و کسی نیاد .
روزای ساکتی بود. غمگین نبود ولی . دیگه یاد گرفتم از هرچی افسردگی گرفتنای بی دلیل و ژستای خاص پکربودن دوری کنم.همونطور که داشتم خودکار رنگیامو جا به جا میکردم و از تمیز بودن جزوه ی این ترمم لذت میبردم دوست ارشدی با زبون اشاره حالیم کرد که برم سر میزش .
درست وقتی که میخوام برم تو بحر یه چیز و افکارمو همونطور که دارم جزوه رو پاک نویس میکنم مرتب کنم یه چیزی مزاحم میشه . یا جلسه ی گاه و بیگاه انجمن یا اومدن بی وقفه ی "فرند" سر میزم و یا این ارشدیه.
رفتم سر میزش. همه چیش مرتب بود . بیخود نبود که ارشد همینجا قبول شده بود . شاید بعضیا بگن چه ربطی داره ولی واقعا مربوطه این ریز ترین چیزا.من کیف میکنم میبینم وسایل یه پسر مرتبه . اصلا تعجب میکنم میبینم پسر جامدادی یا دستمال کاغذی داره .وای خدا روزی که کیف دکترو باز کردم همه این چیزارو یکجا دیدم و گفتم آخه من و تو چه سنخیتی میتونیم داشته باشیم ؟
کیف من آنچنان نامرتبم نیس .گاهی من به شدت جوگیر میشم و مرتب ترین کیف دنیارو متعلق به خودم میدونم ولی اکثرا این مریمه که به همه چیزم نظم میده . تمام وسایل پهن شدمو جمع میکنه و گوشی و ام پی تری رو هم میزاره سر جای مخصوصش . گوشه ی کوله
کتابخونه شلوغ بود و همه بلند حرف میزدن.دوست ارشدی گفت تو هم همیشه ی خدا صدات بلنده و من از دستت حرص میخورم. .بهم گفت چه حسی داری وقتی این صداهای بلند تو کتابخونه پخشه؟منم شونه هامو انداختم بالا و گفتم : هیچی
بعد سرمو گذاشتم رو میز و از دست مری حرص خوردم.در به در دنبال جزوه میدوئید و یه آن فک کرد من بیخیال ترین موجود روی زمینم و اصلا هیچ تلاشی واسه کپی کردن جزوات نمیکنم.منم با خشم و به اجبار رفتم سر میز ارشد و بهش گفتم من از همه چی عقبم .
مقاله ای که داشت ترجمه میکردو نشونم داد و سعی کرد ترجمه کردنو باهام تمرین کنه. گفت از سال اول انقد کتاب خریده که الان یه کتابخونه داره و یه کتاب کمیابی هم که دستش بود نشونم داد . جالبه مثلا میخواست بگه به همه جوانب زندگی دقت داره. انواع اقسام کافه های انقلابو به کمک هم نام بردیم و آخرم گفت یه روز بریم کافه "ثلث".
اه من چه جوری میتونم با این افراد برم کافه. تصورشم واسم مشکله
بیرون از دانشگاهم اوضاع همینه .درواقع اوضاعی در کار نیس چون ساعتای بیرون از قبرستون خیلی کمتره و این عادلانه نیست. دوست دکتر که دندون دانشگاه خودمونه اومد یونیه ما و بعد رفتیم دانشکدشون. بوی بیمارستان میداد . من همیشه از ساختمون قدیمیشون خوشم میومد ولی وقتی واردش شدم و افراد بی حوصله ی سفید پوش بوی دارو داده رو دیدم پشیمون شدم. حداقلش اینه که دانشکده ی ما بوی "هیچی" میده . این خیلی بهتره. دانشکده پزشکی رامون ندادن و من از نگهبانش متنفر شدم .
با دکتر رفتیم شهروند . وای واسه سُر خوردن عالی بود . حتی از زمین تازه طی کشیده شده ی دانشکده ی خودمونم لیزتر بود.زود رفتیم سراغ لباس بچه هاش ( خیلی لوس بازیه ولی ما اینکارو به خاطر بچه ی متولد نشده ی داییم کردیم). من داشتم از ذوق میمردم . خدای من لباسا کف دستت جا میشد . بعد یه بلیز بافتنی قرمز فوق العاده دیدیم که درآخر نخریدیمش و قایمش کردیم زیر بقیه لباسا . چقد مهمه که یه نوزاد لباسای گوگولی و تمیز بپوشه . کاش هرچه زود تر این ده سال طی شه و یه بچه بهم اعظا شه که بتونم انواع و اقسام سلیقه هامو روش پیاده کنم.
وقتی اتفاقی از دهنم در رفت و به مری و نوش گفتم با دکتر شهروند بودیم مُردن از خنده . گفتن یهو برین سیسمونی بچه بخرین دیگه . من واقعا نمیدونم کجای این موضوع خنده دار و عجیه. آدم چقد بشینه کافه و با هم حرف بزنه. باید مفید واقع شه. گرچه من اصلا نمیتونم با پسر برم خرید ولی خب یه شهروند رفتن این حرفارو نداره . اوه راستی شهروند نبود.دیوکس بود
دوس نداشتم مثه بقیه زندگی کنم. اینکه با یه نفر باشم و دلمو خوش کنم به یکی و گاهی اکیپی با بقیه برم بیرون.حس کردم اصلا واسه اینکارا ساخته نشدم و شیوه ی زندگیه فعلیم اونی نیس که من بخوام. گفتم که. از همون حالتای مزخرف جوگیرانه که گاهی به آدم دست میده . تصمیم گرفتم مثه بقیه که در طی این سال های نوجوونی باهاشون رفتار کردم با دکتر به هم بزنم . وای از کلمه ی به هم زدن متنفرم.ولی نمیتونم واژه ی مناسبی واسه این کار پیدا کنم. فک کن در اوج خوبی و خوشیه یه دوستی مجبور بودم با خودم مبارزه کنم و بهش بگم که این رابطه دیگه فایده نداره و افراد بهتری واسش هستن .واقعا هم همینطوره.من اصلا حالتای نُرمالی ندارم
اینم یادآوری کردم که من همه رو به عنوان دوست عادی درکنار خودم نگه میدارم و نیازی به قهر و این بچه بازیا نیس خلاصه وضعیت هنوز پا در هواست و من اصلا نمیدونم دارم چیکار میکنم. فرجه هام شروع شده و در استرس کامل به سر میبرم.
انقد گیج و کلافه بودم که یه نفرم پیدا نشد که من باهاش جر و بحث نکرده باشم . حتی وقتی هوا سیاه شد و ما باید میرفتیم سر آخرین کلاسمون "فرند"طبق عادت همیشگیش اومد سر میز که بریم پایینو منم وسایلمو با حرص ریختم تو کوله و از کنار میز مری اینا رد شدم پشت فرند قایم شدم که مجبور به حرف زدن با اونا نشم
نوش با اون خونسردی همیشگیش گفت مثه همیشه نیستی . ولی وقتی کلاس تموم شد و ما تو سردترین هوای این ماه از سراشیبی دانشگاه با بچه هامون دوییدیم پایین و داشتیم تعادلمونو از دست میدادیم فهمیدم هیچی عوض نشده و فقط تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که با اون حالتا مبارزه کنیم
وای جی کیونگ شروع شد . این فیلم به همراه چایی داغ و شوکولات بهترین رویداد این دورانم بود. فک کن از علاقه ی وافر من خواهرم یواشکی ازم در حال دیدن این فیلم عکس گرفته گذاشته تو فیس بوک نوشته "فروغ و روزگار شاهزاده".وای آبروم جلوی فرندزای روشن فکر اتو کشیده ی فیس بوکم رفت.ولی چه اهمیتی داره. این منم که باید لذت ببرم

پ. ن : وای من نباید قولی رو که دیشب به استاد عزیزم دادم فراموش کنم. با هم شرط بندی کردیم. یه شرط بندی متفاوت با متفاوت ترین استاد .
بخاری
بخاری خونه ی مهناز اینا یه گوشه بود . گوشه همیشه بهترین جا واسه کز کردنه
چسبیدم به بخاری و پهن شدم رو زمین . فقط ما دو تا بودیم
آرامش مطلق. این در صورتی بود که خونمون تو شمال برنامه بود و تقریبا همه بچه ها اونجا جمع بودن.حتما همه ازم انتظار داشتن که پیششون باشم ولی هیشکی مهم نیس . این منم که مهمم . من خودم به تنهایی تصمیم گرفتم تنها با دوستم باشم تا با خانواده و دوستای خوانواده. حتی اگه اونجا خیلی بیشتر خوش میگذشت . گاهی به زور خودمونو از تفریح دور میکنیم چون نیاز به غمگین بودن داریم . غمگین که نه ... خنثی بودن
مهناز چایی میاورد . لیمو شیرین پوست میکند تا کمتر فین فین کنم . کاش فقط سرما خورده بودم اون وقت همه چی راحت تر بود ولی اینطور نبود. مشکلات آژانس گرفته بودن
رفتیم هیئت . وای خدایا با تمام وجودم عزادارای واقعیو درک کردم .من حواسم نبود چون فکر میکردم وقتی چراغا خاموشه میتونم آزادانه بشینم . ولی مهناز هر ۵دقیقه پاهای دزار شده ی منو جمع میکرد.درد مردم فقط کشته شدن "امام حسین"نیس. هزاران تا مشکل دارن همه.اینو میشه از چشمای زحمت کششون فهمید.با تمام جالب بودنش آخرش خسته شدم .همه جا بوی چادر میداد.
حواسم به بچه های ولو شده ی اونجا بود . یه بچه ی گِرد ۲ساله نشست یه گوشه یهو زد زیر گریه . چون بچه بود گریه ش بیشتر شبیه جیغ بود . هیچکس بهش توجه نمیکرد.چون همه گریه میکردن و صداش به هیشکی نمیرسید.آخر پاشدم بغلش کردم و در گوشش زمزمه کردم جیغ نزن بچه.بعدم همینطور دادمش به یه نفر دیگه چون گوشیم زنگ زد و من دیگه اصلا حواسم بهش نبود . حتی بچه ها هم بوی چادر میدادن . بوی گریه ...بوی عزا
دخترا تقریبا ساده بودن . اوج بحثای مهمشون "اولین عشق" و مزایا و معایبش بود.من سرم پایین بود و فقط به یه جا خیره شده بودم. داشتم "هیچی فکر نکردنو" تمرین میکردم که دختره آروم و شمرده واسم درد و دل کرد . یادم نیس چی جواب دادم که برگشت گفت تو چقد قشنگ حرف میزنی از شخصیتت خیلی خوشم اومده. هی تکرار میکرد
حتی وقتی داشتم تو پیاده رو تنها قدم میزدم و میخواستم مهناز با دوستاش حرف بزنه اومد پا به پام راه رفت شمارمو گرفت. از بافتی که رو مانتوم پوشیده بودم و کوله ی ساده ی مشکیم تعریف کرد و گفت خوشتیپی ازت خوشم میاد
وای خدایا من هیچی نیستم.
پیش خودم گفتم چه خوب تو دختری. بعد بلند بیحال و بی حوصله همینطور که زیر چشام کبود شده بودو داشتم از حال میرفتم گفتم من خیلی ساده ام و شما زیادی لطف داری.
دوست مهدکودکیم "مهسا" رو هم دیدیم. مهسا هم مثه سج خوشگل بود . هنوزم هست .تنها فرقش با ما اینه که عقد کرده . دوسش دارم و وقتی میبینمش تو دلم میگم باز این دلربا اومد ... ولی هیچ حرفی واسه زدن نداریم. آروم میشینیم کنار هم و من حتی میترسم باهاش شوخی کنم . تجربه ندارم چطوری باید با دخترای جوونه متاهل رفتار کرد .از دهنم میپره و یادم میره جلوی اسم شوهرش "آقا" بزارم . جوری ازش میگم انگار یکی از بچه های اکیپه .بعد زود خودمو جمع و جور میکنم. نباید ساده از این مسائل گذشت . کوچکترین حرفی ممکنه دوست سالیان درازمو ناراحت کنه.همه ی دخترا حساسن. من همیشه سعی کردم مراعات کنم و با دوستای دوستم سنگین باشم . خب معلمونه منم خوشم نمیاد یکی با دوست فابریک پسرم شوخی کنه . این حسودی نیس. این یه حسه طبیعیه که هنوز هیچ اسم مناسبی واسش پیدا نشده.
اکیپمون کامل شد ولی من کلا دیگه هیچ حرفی نداشتم . شب بعدش "دوست دانشگاهیم" که از طریق من با مهناز صمیمی شده بود بعلاوه ی یه دختر دیگه بهمون پیوست.
شام غریبان بود و ما رو سنگ فرشای خوشگل و قدیمی خیابون بین مردم و نور شمع هایی که زود آب میشن و از بین میرفتن قدم میزدیم . دختر جدیدی که اونم دوست مهناز بود از تمام تجاربش واسم گفت . من گوش میدادم و سعی میکردم خودمو راضی کنم هندفریو از گوشم درارم که با دقت بتونم بفهمم چی میگه
جمع دخترمون خوب بود . دوست دانشگاهیم خیلی ساده ست و تا کوچکترین حرف و احساسی از خودش بروز میداد ما از خنده پهن میشدیم رو زمین. دوسش دارم چون حتی از یه "رنگ خاص رژ گونه" هم ذوق زده میشه و نمیتونه احساسات زنونشو کنترل کنه.وای خدایا مارو ببخش ما فقط به سادگی و قشنگی این حسا میخندیم .
من خنده هام با درد همراه بود.رفتم جلوی آیینه و دیدم رنگم کاملا پریده .اشک تو چشام جمع شد ( این روزا با این حالم به شدت لوس شده بودم) مامان مهناز تا وارد شد با تعجب گفت : فروغ تو خوب نیستی .منم آروم خزیدم پیش بخاری و سرمو تکیه دادم به دیوار و آرزو کردم تیکه ی خنده داری پیش نیاد. واقعا نای خندین نداشتم . همه چی به هم گره خورده بود . عزا با شادی . خنده و گریه . کلافگی و خوشی...
از دختره دوست مهناز خوشم اومد .تا یکم حالم بهتر شد جوگیر شدمو تصمیم گرفتم ابروهامو یکم روشن تر کنم . وای جمع دخترونه عالیه عالی . همه همکاری میکنن . همه به نحوی هنرمندن . سلیقه دارن نظر میدن آخه دخترن .جنس من. جنس اول نه دوم ( :ایکس )
روز عاشورا تعذیه دیدیم . این پسربچه های کچلو که مثلا طفلان مُسلم بودن زیر خیمه هی میدوییدن و یکی از یاران قرمز پوشیده ی یزید که بیشتر شبیه دیو بود شمشیر به دست دنبالشون بود.بیشتر شبیه تئاتر کودکان بود. بعد ما حوصلمون سر رفت و چون خیمه هارو آتیش زدن و دود بلند شد سُرفمون گرفت. راهمونو از بین جمعیت باز کردیم رفیتم خونه فقط خوابیدیم.
خود درمانی
خوش نمیگذره
برنامم با دوستای مهدکودک جور نشد .خواهرم به هم زد پاشد رفت شمال. اونجا الان شلوغه .فک کنم مامانم هرچی دوست صمیمی تا الان داشته با بچه هاشون ریختن اونجا .بچه هاشون همه هم تیپای خودمونن "پایه و جالب ".ولی من دوس داشتم عاشورا تاسوعای مخصوص به خودمو برگزار کنم . وای خدایا هروقت واسه یه کار برنامه ریزی و رویاپردازی میکنم به هم میریزه . هیچ وقت کائنات با من یار نیس
فقط تو پوکر و ورق و اینجور بازی های حرامه که کائنات طرفه منه و باعث بُردم میشه .
مامانم خیلی اصرار کرد و منم بهش گفتم چون دختر پسرای دوستت میان اونجا داری تشویقم میکنی بیام که تنها نباشن .بی انصافی کردم ولی میدونستم یکی از اهداف مامانم از زنگ زدنای متعدد اونم وقتی تو دانشگاهم اینه . آخه معمولا وقتی زنگ میزنه و میبینه یونیم میگه گوشیتو چرا خاموش نکردی ؟ چرا سر کلاس تمرکز نمیکنی؟
و من مجبورم توضیح بدم که ما بیشتر اوقاتمونو تو کتابخونه و راهرو میگذرونیم تا کلاس درس .
خلاصه امیدوارم به همه جوونا خوش بگذره . ما که بخیل نیسیم والا
قرار شد حالا که برنامه ی دور همیه خونه ی عل جور نشد ۳تایی با عل و سج بریم دسته بینی . عقده ی دسته و عزاداری و سیاهی پیدا کردم . ترجیح دادم واسه اینکه با خیال راحت به تماشای این چیزا وایسم با مهناز برم . آخه اون دختره و یه سری حرفا و نیازای منو نسبت به عل و سج درک میکنه . با هر پسری که برم بیرون احساس مامان بودن بهم دست میده و هی باید مواظب باشم اتفاقی چیزی واسشون نیفته . جالبه به قول قانون مورفیه لعنتی هم همیشه پسرای همسن و چندماه کوچیکتر از خودم دور و برمو گرفته
من کلا از ۵سالگی به بعد هیچ شانسی در زندگیم نداشتم . فقط تو همون سن تو یکی از این قرعه کشیا تو کیش یه آبمیوه گیری بردم . اونم خودم شرکت نکردم.فقط به اسمم بود . از همون زمان بختم بسته شد
دیشب خیلی به خودم تلقین کردم که تو این دو روز میتونم هم درس بخونم هم به هرکسی که دلم خواست پیشنهاد بیرون رفتن و عزاداری کردن بدم . تمام عشقم اینه که کویتی پور گوش کنم تو خیابونا . بدون اینکه عذاب وجدان داشته باشم تو این ایام نباید آهنگ گوش داد.
خسته شدم انقد ابروهام دیر درمیاد . من هیچ کاری واسه ابروهام نمیتونم انجام بدم .کلفت نیس که دلم خوش باشه با برداشتنش یکم تنوع ایجاد میشه . تا بهشم دست میزنی نازک نازک میشه و "زن" میشم.هروقت میخوام برم جایی به خالم التماس میکنم که واسم تمیز کنه و اونم سر ۵مین تموم میشه.الانم میخوام برم بیرون و آرزو داشتم یه عالم ابرو داشتم میرفتم زیر دست آرایشگر و چشامو باز میکردم "واااو ببین چه باحال شده"
یه آن حس کردم تمام انگیزه های یه دختر جوونه بیست ساله رو از دست دادم.یعنی تمام چیزایی که دوستای همسنم باهاش شاد میشن یا اون چیزا واسه من وجود نداره یا خوشحالی به بار نمیاره .داشتم به پوچی محض میرسیدم و این واسم عذاب آور بود . چون به شدت معتقدم ما تو بهترین سالای عمرمون قرار داریم . ما یعنی بیشتر کسایی که اینجارو میخونن . خیلی زیاد باید قدر این لحظاتو بدونیم .
الان همه چی بهتر شد... یاد حرف "مخمل" افتادم که گفت لذت واسه هرکسی متفاوته
مریم یکی از بهترین دوستای دانشگاهیمه . همسن منم هست ولی ما دو تا کاملا نوع تفریح کردنمون متفاوته . اون چادریه و به بسیاری از مسائل معتقده من نه .این یه بدی هاییم داره ولی باعث میشه همو تعدیل کنیم . خلاصه باز خوشحال شدم یا یه جوری وانمود کردم که خوشحالم.خیلی از دوست و آشناهامون کیف میکنن تو شمال دور هم جمع شن و شب برن دریا.این اوج لذت منم تا چندماه پیش بود ولی الان مدلم عوض شده .دیگه "اوج" واسم معنایی نداره وگرنه با سر پیشنهاد مامانو قبول میکردمو میرفتم
صدای دسته و طبل که بد نیس .یه نوع موسیقیه خشنه. اَه انقد بدم میاد یه سری افراد میگن این صداها رو نِرومونه . آخه یعنی چی؟ من شاید آنچنان اعتقادی نداشته باشم ولی هیچ وقت خواسته ی اکثریت مردم رو نِروم نیس . وای باورم نمیشه با اینکه هنوز خیلی از حرکات به نظرم مسخره میرسه ولی دُز مسخره و پوزخند زدن به دیگرانم اومده پایین .
راستی ناخونامم داره بلند میشه و این یعنی که "من هرچی تو اینجا مینویسم بهش عمل میکنم" . خود درمانی میکنم و خوشحالم که نیازی نیس واسه هر موفقیت و پیروزی ای یه عالم کتاب روانشناسی و مجله ی موفقیت خوند . فقط کافیه یکم بهتر فک کنیم ...
پ.ن :
از چندتا نویسنده ای که تو بازی وبلاگیشون ازم نوشتن ممنون .کاش انتقادم میکردین.نام نمیبرم چون میترسم بعضیاشون یادم بره.من تو صفحه نظرات یه پُستو باز میزام حتما . با کمی پیگیری پیدا میشه. : ایکس
مشکی
واسه اولین بار سر ظهر رسیدم خونه و خودمو چسبوندم به شوفاژ فقط خوابیدم ... مثه یه بچه ی از همه جا ضربه خورده
هر ۵مین با صدای ویبره ی گوشی پا میشدم و تمام اس ام اسا با خواب نازی که داشتم میدیم قاطی میشد. ولی آخرین بار صدای تند بارون بیدارم کرد.با وجود خواب عمیقم گفتم: وای خدایا یعنی هوا پاک میشه و شاخص آلودگی عزیزم میاد پایین و پایین تر ؟
امروز تو مسیر دانشگاه برج میلاد خیلی نزدیک حس میشد . ولی من گول نخوردم و میدونستم این پایان کار نیس.هنوزم کثیفه شهرمون
من عاشق این کثیفی هوام . بوی دود اگزوز ماشین بنزین بوی هرچیزی که آدمو مست میکنه و میبره تو یه عالم دیگه . هنوزم ناراحتم که مامان اینا منو از چسب جدا کردن و نزاشتن دیگه بو کنم . حتی بوی لاکم نمیتونه ار*ضام کنه. چه اهمیتی داره دیگران راجع به خل بودن آدم نظر بدن !؟
تو دانشگاه خیلیا ازم تعریف کردن حتی وقتی رفتم خونه دونفر اس ام اس زدن و گفتن وای چقد امروز خوب بودی !
خوب بودن با یه ذره بهتر شدن ظاهر ؟
اَه اصلا لذت نبردم . دیگه از تعریف دیگران لذت نمیبرم . با اینکه معتقدم باید با همه مهربون و خونگرم برخورد کرد مخصوصا وقتی دارن به نفعت حرف میزنن ولی خودم نتونستم لطیف برخورد کنم . کاملا سرد بودنم حس میشد
وقتی تو راهرو وایسادم و گاهی رو سرامیکا سُر میخورم "فرند یکی از دوستای دانشگاهیم نزدیک میشه و مجبورش میکنم سُر خوردنمو رو سرامیکا تشویق کنه.
نمیزارم حرف اضافی بزنه. از دور نوش و مریمو میبینم لییییز میخورم به طرفشون و از آدمای اضافی متظاهر دور میشم .اونم مسیج میزنه و با تمجید حرف میزنه ولی...
به دلم نمیشینه.
مریم میگه دُرُست با آدما حرف بزن "همیشه" نه فقط وقتی به مشکل درسی بر میخوری و به استاد خصوصی واسه مدنی سه نیاز داری .
جلسه ی پرسش پاسخ برگزار کردیم . از رییس دانشکده سوال میکردیم . سوالای کلیشه ای همیشگی .بچه های انجمنمون خودشونو میکشتن واسه دُرُس حسابی برگزار شدن مراسم .قرار شده بود یه چیزیم من بگم ولی ترجیح دادم فرار کنم تو دفتر محقرمون . اونجا همیشه خلوته .فقط سر ظهر "مخمل" یکی از سال بالاییمون با ظرف غذا و تغذیه سالمش میاد و بحثای فلسفی راه میندازه .یهو واسم آهنگ گذاشت و توقع داشت همراه باهاش لذت ببرم . میگفت :فروغ تعریف تو از هنر چیه ؟
بی حوصله جواب دادم وای تروخدا از این سوالای سخت سخت ازم نپرس . من جوابامو تو درون خودم حس میکنم و از بیانش عاجزم .
گفتم چه اهمیتی داره بقیه چی میگن مهم اینه که خود آدم لذت ببره . تاییدم کرد . خوشحال شدم "مخمل" تو این مورد باهام موافق بود .
بعد مجبور شدیم بریم تو مراسم و تو ردیفای اول بشینیم و به پرسش پاسخای بقیه گوش بدیم . من هیچ حرفی واسه زدن نداشتم . حتی هیچ رغبتی تو کمک کردن به بچه هامون
وای راستی خیلی جالب بود وقتی فهمیدم دیروز شهرزاد اومده دانشکده . علنا دارم همه خواننده های همیشگیمو میبینم البته شهرزادو نشد ببینم . اصلا فک نمیکردم وقتی میگه میاد یعنی صد درصد فردا اونجاست . وگرنه پا نمیشدم با دکتر و فاز برم انقلاب گردی .
بهش گفته بودم وقتی وارد دانشکده شدی اسممو بگو پیدام کن. میدونستم آدرس بارون میشی و درآخر شاید گیج شی . مرسییی عزیز دلم واسه این اهمیتت . ببخش من اگه همه اس ام اسارو جواب نمیدم.
نیاز به تنوع داشتم .خیلی دوس داشتم موهامو یه ذره فقط یه ذره روشن تر کنم ولی خیلی با خودم فکر کردم و دیدم من رنگ مشکیو دوس دارم . موها و ابروهای مشکی مخصوص منه.بیخود دستش نزنم .اگه حوصلم سر رفت فوقش میتونم انواع اقسام سالادای سالم من درآوردیمو دُرُس کنم . ماسک "پودر جوانه ی گندم"بزنم و از صابون و کرم خرچنگ استفاده کنم تا همه چی شفاف و سالم تر به نظر برسه
دلم واسه دوستای مهدکودکم و برنامه ی ها عاشورا تاسوعای هرسالمون خونه ی "عل" و خواهرش تنگ شده .درواقع ما این دور هم بودنو جشن میگیریم و واسه عزداریم گاهی کویتی پور عزیزمونو گوش میدیم. خواهرم با خواهر عل تو یه مهدکودک بود و من و "عل و سج" هم که دیگه کل وبلاگم میشناسن.ترجیح میدم به جای شمال رفتن طبق روال هرسال با اونا باشیم . حتی اگه قراره هزاربار عل با من کشتی بگیره و دعوا کنه و سج مجبور شه فضارو بین ما آروم کنه
عاشورا تاسوعا همه جا سیاه. من از سیاه خوشم میاد