بهترین دوست
شاید چون خیلی خسته و سرگمم اینجارو آپ نمیکنم .ولی نه سرگرمی واژه ی درستی نیس. مشغولم
این هفته که آخرین هفته ی این ترم بود مجبور بودیم تا ساعت ۷شب بمونیم قبرستونمون و پشت سر هم بریم سر کلاس.حتی وقت با هم بودنو جر و بحث کردنم نداشتیم .ولی یادمه سه شنب که ۲ ساعت بیکار بودیم از حرص و خستگی و یکنواختی این دوران همه کلافه بودن
یه حالتی که خیلی باید بهش دقت کرد تا فهمید چیه.من نای کل کل کردن نداشتم.حالم از اون میزی که هر روز این ترممونو تو کتابخونه روش میشستیم و وسط وسط قرار داشت به هم خورده بود . فک کن ما وسط ترین میز اونجارو انتخاب کرده بودیمو با وجود خالی بودن بقیه جاها هر روز صبح که میرسیدیم انگار که میخوایم بریم سر کمد وسایلمون ناخودآگاه به سمت طبقه ی دوم و اون میز لعنتی کشیده میشدیم.
گاهی بین ترم به زور اون دوتارو راضی میکردم که بریم یه گوشه . آخ که چقد گوشه خوبه و تمرکز آدمو به اوج میرسونه . روز آخر مری و نوش همونجا نشستن و من ازحرص رفتم یه گوشه و تمام وسایل کیفمو دونه دونه پهن کردم رو میز که همه فراری شن و کسی نیاد .
روزای ساکتی بود. غمگین نبود ولی . دیگه یاد گرفتم از هرچی افسردگی گرفتنای بی دلیل و ژستای خاص پکربودن دوری کنم.همونطور که داشتم خودکار رنگیامو جا به جا میکردم و از تمیز بودن جزوه ی این ترمم لذت میبردم دوست ارشدی با زبون اشاره حالیم کرد که برم سر میزش .
درست وقتی که میخوام برم تو بحر یه چیز و افکارمو همونطور که دارم جزوه رو پاک نویس میکنم مرتب کنم یه چیزی مزاحم میشه . یا جلسه ی گاه و بیگاه انجمن یا اومدن بی وقفه ی "فرند" سر میزم و یا این ارشدیه.
رفتم سر میزش. همه چیش مرتب بود . بیخود نبود که ارشد همینجا قبول شده بود . شاید بعضیا بگن چه ربطی داره ولی واقعا مربوطه این ریز ترین چیزا.من کیف میکنم میبینم وسایل یه پسر مرتبه . اصلا تعجب میکنم میبینم پسر جامدادی یا دستمال کاغذی داره .وای خدا روزی که کیف دکترو باز کردم همه این چیزارو یکجا دیدم و گفتم آخه من و تو چه سنخیتی میتونیم داشته باشیم ؟
کیف من آنچنان نامرتبم نیس .گاهی من به شدت جوگیر میشم و مرتب ترین کیف دنیارو متعلق به خودم میدونم ولی اکثرا این مریمه که به همه چیزم نظم میده . تمام وسایل پهن شدمو جمع میکنه و گوشی و ام پی تری رو هم میزاره سر جای مخصوصش . گوشه ی کوله
کتابخونه شلوغ بود و همه بلند حرف میزدن.دوست ارشدی گفت تو هم همیشه ی خدا صدات بلنده و من از دستت حرص میخورم. .بهم گفت چه حسی داری وقتی این صداهای بلند تو کتابخونه پخشه؟منم شونه هامو انداختم بالا و گفتم : هیچی
بعد سرمو گذاشتم رو میز و از دست مری حرص خوردم.در به در دنبال جزوه میدوئید و یه آن فک کرد من بیخیال ترین موجود روی زمینم و اصلا هیچ تلاشی واسه کپی کردن جزوات نمیکنم.منم با خشم و به اجبار رفتم سر میز ارشد و بهش گفتم من از همه چی عقبم .
مقاله ای که داشت ترجمه میکردو نشونم داد و سعی کرد ترجمه کردنو باهام تمرین کنه. گفت از سال اول انقد کتاب خریده که الان یه کتابخونه داره و یه کتاب کمیابی هم که دستش بود نشونم داد . جالبه مثلا میخواست بگه به همه جوانب زندگی دقت داره. انواع اقسام کافه های انقلابو به کمک هم نام بردیم و آخرم گفت یه روز بریم کافه "ثلث".
اه من چه جوری میتونم با این افراد برم کافه. تصورشم واسم مشکله
بیرون از دانشگاهم اوضاع همینه .درواقع اوضاعی در کار نیس چون ساعتای بیرون از قبرستون خیلی کمتره و این عادلانه نیست. دوست دکتر که دندون دانشگاه خودمونه اومد یونیه ما و بعد رفتیم دانشکدشون. بوی بیمارستان میداد . من همیشه از ساختمون قدیمیشون خوشم میومد ولی وقتی واردش شدم و افراد بی حوصله ی سفید پوش بوی دارو داده رو دیدم پشیمون شدم. حداقلش اینه که دانشکده ی ما بوی "هیچی" میده . این خیلی بهتره. دانشکده پزشکی رامون ندادن و من از نگهبانش متنفر شدم .
با دکتر رفتیم شهروند . وای واسه سُر خوردن عالی بود . حتی از زمین تازه طی کشیده شده ی دانشکده ی خودمونم لیزتر بود.زود رفتیم سراغ لباس بچه هاش ( خیلی لوس بازیه ولی ما اینکارو به خاطر بچه ی متولد نشده ی داییم کردیم). من داشتم از ذوق میمردم . خدای من لباسا کف دستت جا میشد . بعد یه بلیز بافتنی قرمز فوق العاده دیدیم که درآخر نخریدیمش و قایمش کردیم زیر بقیه لباسا . چقد مهمه که یه نوزاد لباسای گوگولی و تمیز بپوشه . کاش هرچه زود تر این ده سال طی شه و یه بچه بهم اعظا شه که بتونم انواع و اقسام سلیقه هامو روش پیاده کنم.
وقتی اتفاقی از دهنم در رفت و به مری و نوش گفتم با دکتر شهروند بودیم مُردن از خنده . گفتن یهو برین سیسمونی بچه بخرین دیگه . من واقعا نمیدونم کجای این موضوع خنده دار و عجیه. آدم چقد بشینه کافه و با هم حرف بزنه. باید مفید واقع شه. گرچه من اصلا نمیتونم با پسر برم خرید ولی خب یه شهروند رفتن این حرفارو نداره . اوه راستی شهروند نبود.دیوکس بود
دوس نداشتم مثه بقیه زندگی کنم. اینکه با یه نفر باشم و دلمو خوش کنم به یکی و گاهی اکیپی با بقیه برم بیرون.حس کردم اصلا واسه اینکارا ساخته نشدم و شیوه ی زندگیه فعلیم اونی نیس که من بخوام. گفتم که. از همون حالتای مزخرف جوگیرانه که گاهی به آدم دست میده . تصمیم گرفتم مثه بقیه که در طی این سال های نوجوونی باهاشون رفتار کردم با دکتر به هم بزنم . وای از کلمه ی به هم زدن متنفرم.ولی نمیتونم واژه ی مناسبی واسه این کار پیدا کنم. فک کن در اوج خوبی و خوشیه یه دوستی مجبور بودم با خودم مبارزه کنم و بهش بگم که این رابطه دیگه فایده نداره و افراد بهتری واسش هستن .واقعا هم همینطوره.من اصلا حالتای نُرمالی ندارم
اینم یادآوری کردم که من همه رو به عنوان دوست عادی درکنار خودم نگه میدارم و نیازی به قهر و این بچه بازیا نیس خلاصه وضعیت هنوز پا در هواست و من اصلا نمیدونم دارم چیکار میکنم. فرجه هام شروع شده و در استرس کامل به سر میبرم.
انقد گیج و کلافه بودم که یه نفرم پیدا نشد که من باهاش جر و بحث نکرده باشم . حتی وقتی هوا سیاه شد و ما باید میرفتیم سر آخرین کلاسمون "فرند"طبق عادت همیشگیش اومد سر میز که بریم پایینو منم وسایلمو با حرص ریختم تو کوله و از کنار میز مری اینا رد شدم پشت فرند قایم شدم که مجبور به حرف زدن با اونا نشم
نوش با اون خونسردی همیشگیش گفت مثه همیشه نیستی . ولی وقتی کلاس تموم شد و ما تو سردترین هوای این ماه از سراشیبی دانشگاه با بچه هامون دوییدیم پایین و داشتیم تعادلمونو از دست میدادیم فهمیدم هیچی عوض نشده و فقط تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که با اون حالتا مبارزه کنیم
وای جی کیونگ شروع شد . این فیلم به همراه چایی داغ و شوکولات بهترین رویداد این دورانم بود. فک کن از علاقه ی وافر من خواهرم یواشکی ازم در حال دیدن این فیلم عکس گرفته گذاشته تو فیس بوک نوشته "فروغ و روزگار شاهزاده".وای آبروم جلوی فرندزای روشن فکر اتو کشیده ی فیس بوکم رفت.ولی چه اهمیتی داره. این منم که باید لذت ببرم

پ. ن : وای من نباید قولی رو که دیشب به استاد عزیزم دادم فراموش کنم. با هم شرط بندی کردیم. یه شرط بندی متفاوت با متفاوت ترین استاد .