تو خونه دعوام میشه و با یکی از دوستام میرم خونه ی یه دوست دیگه.فقط واسه یه جایی که دور باشه.جایی که بتونی بی هیچ حرف زدنی فقط تایید کنی  و هزاربار جلوی آیینه به بهانه ی مو شونه کردن و مشغول بودن سکوت کنی . خودم خودمو دعوت کردم خونه ی دوستم . دوست دانشگاهی ای که اصلا تو دانشگاه با هم ارتباط نداریم. از همون دوستایی که مثه همه دوستام ازم دلگیره و هیچ وقت منو به خاطر خلوت نبودن سرم نمیبخشه. هی میخواستم دسته بندیش کنم و بگم جزو فلان دسته از دوستامه بعد دیدم همه دوستای عمرم تو یه دسته جا دارنو تو کل دوستی بهم انتقاد میکردن.هیچ وقت هیچکس ازم کامل و تمام راضی نبوده. و خب من دیگه به این موضوع عادت کردم. عادت کردم چون میدونم با این وجود دوسَم دارن . من دوست داشتن آدمارو قشنگ حس میکنم .البته همه حس میکنم.

خواهشا وقتی از کلمه ی "من" استفاده میکنم این برداشتو نکنید که اون کار فقط مختص منه.

همونطور که سه تایی تو اتاق تو تاریکی و دود قلیون غرق بودیم من همچنان موهامو باز میکردم و دوباره و دوباره میبستم و از اینکه زیاد حرف نمیزدم ناراضی نبودم. نمیدونم این چه ویروسیه افتاده به جون ما! تا چندتایی ساکت میشینیم نتیجه گیری میکنن خب پس ما حرفی واسه گفتن نداریم

بابا به خدا اینطور نیس.شما چندتایی بشینین تو یه فضای آروم و نیمه تاریک و آهنگای خوشگل گوش کنین . به خدا همین کافیه تا معنای دوستو بفهمی . معنی تنها نبودن... حتما که نباید ساعت ها و ساعت ها راجع به یه چیز حرف زد تا صمیمیت ثابت شه .

تو بهترین خیابون تهران قدم میزنم. طرفای کلیسا. طرفای پارک حضرت مریم. همونجایی که مغازه هاش وسایل سنتی میفروشه و با اینکه خیلی گرونه ولی دلت میاد بخری.حتی واسه اطرافیانت.میرسم تا خونه قبلی. خونه ی ۳سال پیشمون. میرم که به همسایه ی پیرمون"ناهید جون" سر بزنم. از تو آیفون منو میبینه و با آرتروز پاش تلو تلو خوران میاد دَمِ دَر

عزیزم ...همون ژاکت یشمی گشادش تنشه. بغلم میکنه از همون اول که دارم بندای کفشمو باز میکنم تمام وقایع زندگیشو تکرار میکنه. با اینکه سه سال گذشته ولی باز بعضی جاهاش تکراریه. این نشون میده که ناهید همچنان تنهاست و تنها اتفاق خاص زندگیش اومدن برادر و مددکار به خونشه . وارد خونه میشم. همون خونه ای که وقتی با مامانم دعوام میشد میومدم توش و حسابان میخونم ( به خدا من تغییر رشته ایم سوال نپرسین حسابان چه ربطی به رشتم داره ). هیچ چیز خونه عوض نشده بود. حتی جای دستمال کاغذیش که به صورت مبل بود . ناهید حرف میزد ... ساعت اومدن مددکارشو که تغییر کرده رو هم از قلم نمینداخت . میگفت همسایه های جدید زیاد محلش نمیذارن. کاش هنوزم اونجا زندگی میکردیم . نشستن ناهید یه گوشه ی خونه و نگاه کردن به زندگی ما هیچی ازمون کم میکرد.بلکه تنهاییشو پر میکرد.وای خدایا انگار یه باری از رو دوشم برداشته شد وقتی بهش سَر زدم 

خوشحالم تا اراده ی دور شدن از خونه میکنم جایی هست واسه رفتن . دوستی هست واسه همراهی کردن . خوشحالم که باز فرداش خونه ی یه دوست دیگه آماده و حاضر در خدمتمه . و میتونم ساعت ها با مامان دوستم حرف بزنم. و درآخر واسه هرچه دیرتر رفتن خونه با فاز و دوست جدیدمون "اِچ" بریم کافه ی مخصوص وایرلس و چای دارچین دار

دوربین حرفه ای فاز دستمه و تا اِچ وارد میشه ده تا عکس ازش میگیرم و تو این مدت ژستای خاص فازو موقع تلفن حرف زدن که لباش غنچه میشه از دست نمیدم . ایندفعه هم من لپ تاپ نیاوردم.با اچ و فاز تا میتونیم تو سایتای فوتبال و فیس بوک غرق میشیم و چای دارچینارو تا آخر آخر میخوریم و از تمام لحظات عکس میگیریم. اون وقته که پسر نوجوونی که کارگر اونجاس با خجالت میگه باید بریم و با پررویی اینترنتمونو قطع میکنه

اینترنت چیه ! همه ی اینا بهونست . واسه وقت پر کردن . منو فازم که تمام حرفای مُهمِمون پشت تلفنه و کافه رفتنای دوتایی واسمون تکراریه. به خاطر این اِچ دوست کوچک مهندسمونو میگیم بیاد.از انقلاب تا دانشگاهه اچ که همون شریفه پیاده میریم. قرار میزاریم سه تایی بزنیم وارد یه کار شیم. فاز پیشنهاد تدریس میده و ریاضی فیزیکمون میفته گردن اچ. زیستم با فاز و منم که درسای انسانی

تمام مسیرو با هیجان از آینده ی زیبامون میگیم.از اینکه تبلیغاتمونو میتونیم از همون لحظه شروع کنیم . همیشه باید تا ماشین اچ پیاده رفت.آهنگای ماشینشو دوس دارم ولی فاز همیشه با آهنگ گوش کردن تو ماشین مخالفه . بعد اچ یادآوری میکنه هروقت قرار میزاریم هوا بارونیه و بخار گرفته . من رو شیشه ی جلو مینویسم فروغ و اون با دستاش پاک میکنه میماله به شالم . باز من یه جای بخارگرفته گیر میارمو تا مینویسم "ف" اون دوتا پاک میکنن .

فاز پیاده میشه . سرمو تکیه نمیدم به صندلی.خودمو نمیزنم به افسردگی.اچ سرعتو تند میکنه و باهم اوج آهنگای اِمینممو پیدا میکنیم.بعد دم کوچه ی ما "کوچه ی بیست و ششم" یه بار دیگه قول و قرارارو مرور میکنیم. تدریس/کمک به بچه های پایین شهر و ناصر خسرو اون طرفا/کوه رفتنای متوالی جمعه

ما که میدونیم به هیچ کدوم از اینا نمیرسیم .ما که میدونیم دست به شعار دادنو قرار گذاشتنامون خداس. ولی همین که تو یه روز زمستون تو یه کافه دور هم جمع میشیم و تو جمعیت انقلاب پیاده میایم و رویا پردازی میکنیم کافیه واسه خوب بودن . اینطوری سعی میکنی یادت بره بی معرفتی اطرافیانتو...

نی نی خانواده ی ما که گفته بودن دختره پسر شد و الان به قدری ناراحتم که نمیتونم برم تبریک بگم . شانس آوردم بچه ی خودم نیس وگرنه تا ده روز با باباش قهر میکردم . وای خدایا اصلا تحمل ندارم . من یه نوزاد دختر میخوام . به قدری برنامه دارم واسش ...

یه دختربچه ای که وقتی از کلاس باله میاد وسط هال با اون لباس تنگ صورتیش یه چرخ بزنه و رو نوک پاهاش وایسه بعد بشینه پشت پیانو آهنگ مورد علاقه ی منو بزنه...رویای همیشگی من.

تایید نمیکنم فعلا نظراتو