life is life
بابای مهناز مُرد . ما جمع شدیم همگی دور و بر مترو که با هم بریم مسجد .
مهنازم از دوستای مهدکودکم بود . یعنی نه دقیقا همسن و سال ما . دوباره دچار هیجان شدم و اصلا نمیدونستم چطوری باید با دوستم همدردی کنم .از یه طرفم واقعا ناراحت بودم . منظورم از هیجان نوع بَدشه.
بعد کلیپسم هم این وسط شیکست و به عَل گفتم باید کل هفت تیرو واسه پیدا کردن کلیپس بگردیم . اصلا وقت نشد به مهناز فک کنم . من وقتایی که دچار هیجان میشم و نمیدونم چیکار باید کنم بیخیال فک کردن میشم
اون دختر برنزه هه که گفتم با عل دوستش کردیم هم اومد . جدا نمیدونم چرا باید مثلا ختم بابای یه دختری که فقط یه بار دیدتش بیاد . به خاطر همین ازش بدم اومد . ولی اون بیچاره خیلی مهربون و خوب بود و همش تو مترو دستمو میگرفت که نیفتم رو این مَردا
آخه مجبور شدیم بریم قسمت اونا.که همیشه ی خدا بوی خاصی میده. هی باید خودتو جمع و جور کنی که نخوری به هیشکی . من خیلی حساسیت پیدا کردم و به جز چند نفر معدود نمیتونم وجود مذکر دیگه ایو نزدیک نزدیکم تحمل کنم . خواهش میکنم اینو رو حساب سوسول بازی و اینا نذارین
مهناز عزیزم حتی با اون قیافه ی وحشتناک غم آلودش خوشگل بود. من همیشه اعتقاد داشتم مهناز دختر خوشگلیه . بغلش کردم و یه لحظه خودمو گذاشتم جاش و آروم زیر گوشش گفتم من کاملا میفهمم . همه چیو میفهمم
کلا اونجا همه دوستام بودن . مخصوصا اون قدیمیا . دکترم پا شد اومد و من خیلی از این کارش خوشم اومد . به خودش نمیگم. کلا نمیتونم از کسی جلوی خودش تعریف کنم . مگر اینکه بخوام خودمو لوس کنم و اینا
تو قبرستون خیلی خاص و جالب قدم زدیم و من همش به دوست دختر عل فک میکردم . نمیتونستم فکرامو کامل به دکتر بگم چون اون درست حسابی نمیفمه چی به چیه . البته بیشتر وقتا میفهمه
یه موضوعی یهو اتفاق افتاد که باعث شد من به این زندگی لبخند بزنم . ( تازگیا خیلی از این جمله های مزخرف استفاده میکنم . به نظرم با وجود چرت بودن قشنگ رو زبون میچرخه .) .یهو یه پسره معلول و نیمه نابینا که وضع و اوضاش جدا خراب بود سوار تاکسی شد . من با معلولای آسایشگاه کهریزک زیاد در تماس بودم و چیز آنچنان عجیبی به نظرم نرسید .یعنی آدمیم نیستم که این تیپارو میبینم خیلی تعجب کنم.فقط گاهی تحت تاثیر قرار میگیرم که اونم خب هر بنی بشری از این حسا بهش دست میده
وای خدایا این پسر با چنان اعتماد به نفسی شروع کرد به تحلیل اوضای تاکسیا و این جور بحثای تاکسی گونه که من هندزفریو از گوشم درآوردم . مثلا راننده میگفت آره اینجا ما همش اعصابمون خورد میشه اون میگفت "ای جان ..ای جان" . یعنی اگه چشاتو میگرفتی و فقط صدارو میشنیدی اصلا فکرشم نمیکردی که اینطوریه.
بعد شروع کرد از درس و دانشگاش گفتن که یهو فهمدیم تو دانشکده ی ماست !!
اوه خدایا . اینجا باید من سجده میکردمو از خدا به خاطر سلامتیم تشکر میکردم سپس این پسرو به خاطر تلاش و استعداد و این چیزا تشویق میکردم
ولی من هیچکدوم از اینکارارو نکردم . فقط بهش گفتم ما یه اتاقی تو دانشکده داریم واسه روشن دلان . اونم مطمئن نبودم دقیق چیه . فقط میدونم جلوی انجمنمون بود . اونم خیلی خوشحال و هیجان زده شمارشو داد . باید میدید با چه سختی ای راه میرفت . وارد مترو شدیم و من گیج و منگ نمیدونستم دُرسته که دستشو بگیرم یا نه ! بعد که فهمیدم این راهو هر روز میاد و میره تازه تدریسم میکنه ساعتی سی و پنج تومنم میگیره گفتم این اونه که باید دست منو بگیره :دی
روزا زود میگذره . همه ی عالم و آدم تکراری شده . با این حال بازم ما کوتاه نمیایم .
روز آخری واسه تکمیل این گردشای بیهوده و مسخرم همه ی دوستامو قاطی پاطی کردم رفتیم بیرون . خوبیه جمع اینه که همش تو مجبور نیستی حرف بزنی . میتونی ساعت ها به حرفای بی سر و ته بقیه گوش بدی و فوقش اون وسط ریز ریز با یکی دیگه بخندی. ( چه کار احمقانه ای )
اَه ولی این دکتر هی بهم میگه چرا حس رهبری بهت دست میده و این حرفا . بهش میگم چون همه ی این دوازده نفر یا دوستای منن یا دوست دوستای من . منم تحمل ندارم ببینم کسی یه گوشه کز کرده و توسط بقیه بایکوت شده . وای خدا از این حالت متنفرم که یکی فراموش شه . تو دانشگاه هم بین این گروه های چند نفری دختر پسرا همیشه یکی هست که تنها بیفته . واقعا آدم دلش میسوزه خب. ولی بعضی تنهایی ها فرق دارن و کلا سیستمشون اینطوریه .
با اِچ و دکتر و دوستش تا پارک وی پیاده اومدیم . یعنی من اصن حال و حوصله ی پیاده روی نداشتم ولی دیدم این سه تا بچه علاقه ی خاصی به این کار دارن . پسرا همیشه به کارای بی معنی علاقه ی خاصی دارن .چون هر سه چند ماه ازم کوچیکتر بودن حس بزرگ بودن بهم دست داده بود . به ترتیب سن رده بندیشون کردم . به خدا از بیکاری بهتر بود . این حس کلا از بچگی بهم دست میداد . نمیدونم چرا در این زمینه دچار عقده ی حقارت شدم !
اِچ بین اونا غریبه بود و این خیلی واسه من مهم بود که تنها نباشه . ولی خداروشکر روحیه ی خاصی داره و خیلی زود خودشو وقف میده . البته بعضی وقتا به زور اینکارو میکنه و فقط من متوجه میشم این خودِ واقعیش نیست . با پسرا رفتیم شام بیرون . بعد من واقعا عشقم کشیده بود کرم بریزم و یکم مسخره بازی درارم . ولی این دکتر اینا خیلی مودبن . اه
بعضی وقتا دلم میخواد یه روباتی چیزی اختراع شه که تو همه کارا آدمو همراهی کنه . به قول معروف پایه باشه.
از فِرِند "دوست دانشگاهیم" بدم اومده . کلا از دانشگاه بدم اومده . ولی میخوام به زورم که شده با این حس مبارزه کنم . میخوام با زندگی آشتی کنم ( اینم از همون جمله ها بود )