انقد موهام مشکی و تیره ست که حتی رنگ قهوه ای روشنی که واسه اولین بار با کلی خواهش و تمنا خالم واسم گذاشت معلوم نشد.تمام دیروزو منتظر امروز بودم که برسه و من به یه تنوع جدیدی تو خودم برسم.رفتم تمام پرده هارو زدم کنار که نور طبیعی خورشید همه چیو نشون بده ولی فقط هاله ی یه رنگ ناشناسو روی سرم دیدم

خیلی تلاش کردم تا بالاخره دیده شد . همونجا نشستم زمین و از همه ی این قرتی بازیا ناامید شدم. من باید همون شنل کرم رنگمو تنم کنم و موهای تیره و تارمو نامنظم از زیر شال آویزون کنم و هندزفریو بزارم تو گوشم و برم بیرون

انگار که قرار نیس چیزی عوض شه . تا عصر جمعه رسید همه ی این مراحلو که چندساله دارم طی میکنم اجرا کردم و اومدم بیرون. حواسم نبود کجا دارم میرم. که خداروشکر "عل" مسیج زد و یه بار دیگه محل قرارو تکرار کرد.

هر روز از کوچه ی "بن بست دوم" نزدیکای میدون دانشگاه رد میشم. هر روز مسیرمونه.صبح تنها. شب با مری و نوش. خیلی حس بدی بود که تو این جمعه ی خلوتم باید از بن بست دوم عبور میکردم . تنها خوبیش این بود که نباید کمرمو خم میکردم و میرفتم بالا تا قله. ایندفعه مستقیم میرفتم درکه پیش یه سری دوستای همیشگی

جایی که انتخاب میکنن همیشه یه ایرادی داره. خیلی اصرار کردم تا راضی شدن بریم اون گوشه موشه ها. قلیوناش حالمو به هم زد . حرفام که تکراریه.من به دود قلیون میزای بغل زل میزدم و داشتم برآورد میکردم که چرا مثلا واسه بعضیا انقد قلیونشون ضعیفه مثه ما. بعد تا کارکُنه اومد همین حرفو بهش گفتم . اونم در جواب گفت : مرغ همسایه غازه

منم اصلا نفهمیدم منظورشو . آخه خنگ شدم.بعد سرمو کردم تو بین جمع و دوست مهناز بهم گفت وااای رنگ موهاتو! و من شاد شدم. فهمیدم این هاله اون قدرا هم مخفی نیس. 

 حوصلم سر رفت و با "عل" و دوست ارمنی پیاده اومدیم تا میدون. چون هیچ ماشینی نبود که سوارش شیم بهشون گفتم ازتون متنفرم که ماشین ندارین . بعد وایسادم همون وسطو دیوارای دانشگامونو دیدم . هیچ وقت دقت نکرده بودم

یه آن عشق درس و دانشگام منو گرفت . گفتم من اینجا چیکار میکنم؟فرجه هام شروع شده و من بی هدف اینجا مشغولم.

با خودم فک کردم حتی نمیتونم مثه ساده ترین دخترا رفتار کنم. تمام چیزایی که واسه من جالبه واسه هیچکس جالب نیس. از رو پل که بالا میرفتم یه مامان و بچش دونه دونه پله هارو میشمردن"یک...دو...سه" و منم پشت سرشون میگفتم "یک ...دو ..سه"که یهو کفش نیم وجبیه بچه از پاش دراومد و اونام نفهمیدن و همینطور مشغول شمارش بودن.منم کفشو گرفتم دستم و به پله ی "دوازدهم"که رسیدیم بچه هه یهو جیغ زد .منم تند تند کفشو گذاشتم کف دست مامانشو فرار کردم.گفتم الان فک میکنن دزدی چیزیم.

اینارو واسه اون دوتا تو بین مسیر تعریف کردم و دیدم هیچ حسی نشون ندادن.همیشه چیزایی که توجه منو جلب میکنه واسه هیشکی جالب نیس.فقط و فقط فازه که میفهمه .اونم نه همه چیزو ولی درکش تو این زمینه بالاس.

دوست ارمنی گفت هفته ی بعد جشن سال نوشونه تا آخر شب برنامه دارن. منم به زور خودمو تحمیل کردم و رسما دعوت شدم. فقط خدا کنه یادش نره. تا برسیم به ماشینا هی مجبورشون کردم تو سرما با خودشون تکرار کنن "همه چی در آخر به فروغ ختم میشه"... اونام تکرار میکردن .

از هیچی نگفتن که بهتره . من واقعا عذاب آورم واسه همه.همه به نحوی تحملم میکنن.بعضی وقتا حس میکنم خیلیا دوسم دارن ولی این فقط یه دوست داشتن خالیه انگار که وجودم فایده ای نداره

رسیدم خونه دیدم مامانم اومده.نشستیم با هم پارازیت دیدیم. نمیدونم چرا انقد میره میاد .حتی وقت ندارم از کارایی که اینجا داره سوال کنم.هیچ وقتم با من نمیاد بریم خرید . من ساعت ها از همه چی واسش حرف میزنم.ار بچگیم کارم این بود تا از سرکار میرسید شروع میکردم وِر وِر وِر. 

جوگیرم و وقتی بیفتم به دور صحبت کردن چیزی نمیتونه جلودارم باشه . انقد رفتم جلوش رژه دادم که متوجه ی هاله ی روشن روی موهام بشه ولی نشد. آخر مستأصل گفتم پس تو هم نفهمیدی نه ؟

به هر تاکسی ای که میرسم حواسمو جمع جمع میکنم ببینیم چقد پولا رفته بالا. ولی میگن الان که تاثیری نداره. چه میدونم ولی خود من تاثیرشو حس کردم.عین آدمای زیر خط فقر برخورد میکنم.انگار که میخوام یه خانواده رو مدیریت کنم. وای تو دانشگاه با دوستام قول و قرار گذاشتیم کمتر خرج کنیم.به هرکیم که هی تو مسیر بوفه رفت و آمد داره میگفتیم مرفهان بی درد .

انگار که نگرانی دوستام رو منم تاثیر گذاشته . همش راه میرم از گرونی حرف میزنم.حالا چیزیم اونقد عوض نشده ها فقط نیاز دارم به یکم عصبی بودن.مردم چیزی نمیگن .انگار که هرچی بزنی تو سرشون بیشتر سرشون خم میشه. چی دارم میگم من؟خب مگه خَرن اعتراض کنن؟!

فرجه هامو نمیدونم چطوری برنامه ریزی کنم.میخوام برم شمال.آخه اونجا بخاری داره.میشه یه مکان خاص واسه خودم دُرُس کنم و به همه دستور ساکت شدن بدم. بلند بلند شروع کنم به خوندن بعد دهنم خشک شه و دیگه نخونم. اینه تمام برنامه هام.

شعرای فروغ تازه داره تاثیراتشو روم میزاره. هر چندماه یه بار یکی از شعراشو میخونم و دُرُس حسابی میفهمم. تازگیا اون شعر عاشقانشو که شاهزاده ی مغرور میاد و دختره رو میبره خوندم .

به آخرش که میرسم کیف میکنم.جایی که میدونم فروغم کیف کرده و هی آخرشو با خودش تکرار کرده :

مردمان با دیده حیران

زیر لب آهسته میگویند

آه...دختر خوشبخت