یه شب برفی
قرار بود نیام ولی امتحانم کنسل شد
دیگه باید از همه ی این حسای منفی خلاص شیم
از این کینه و نفرتی که تو دلامون ریختیم و نمیتونیم ازش رهایی پیدا کنیم.وای منم یه مدتی پر بودم از این حسا
نسبت به همه. دور نزدیک . حالا که خوب به قضیه نگاه میکنم میبنم انگار یه جنی شیطانی توم نفوذ کرده بود. یه چیزی که باعث میشد وقتی تو خیابون یکی بهم یه چیز میگه مثه سگ بهش بپرم
آره خلاصه این حرص و بغضی که تو وجودم بود داشت نابودم میکرد.وای خدای من کوچکترین حرکتی که به نظرم یکم دور از عقل میرسید واسم غیرقابل تحمل بود. با اینکه شاید تمام ناراحتیام از این و اون الکی نبود و چه بسا خیلیاش جای ناراحتی و کینه واقعی داشت ولی حس میکنم من همه چیو بیشتر از اون چیزی که بود حساب کردم
و اینطوری شد که کل دنیا به نظرم نفرت انگیز اومد
آدمای عادی و معمولی که هیچ حرفی واسه گفتن نداشتن به کنار. کاملا خنثی بودم نسبت بهشون.آدمای تَوهمی که مدام تو زندگی توهم میزننو گذاشتم کنارتر و همینطور واسه همه نُسخه پیچیدم . البته خیلی نسخه ها همونطور که گفتم واقعی بود
این وسط یه سریا که بیچاره ها خیلیم پاک و معصوم و مهربون بودن همینطور الکی از چشم افتادن . راه میرفتم فک میکردم همه تظاهر میکنن.همه نسبت به من یه طبقه پایین ترن. البته این از حس خود بزرگ بینی نشأت نمیگرفت.حس میکردم کسی نیس که آدمو بفهمه . حتی مری و نوش.ولی بازم اونا تنها آدمای قابل تحمل دور و برم بودن تو دانشگاه.
"فِرِند" دوست دانشگاهیم بارها رد میشد و سوال میکرد گاهی جوابشو میدادم و گاهی که سیستم عصبیم مختل میشد سرمو با شدت برمیگردوندم و یه چرخ میزدم میرفتم .درست مثه این دخترای نُ نُرِ هیچی ندار. وای یه بار که دیگه خیلی غیر قابل تحمل شده بودم نتونست جلوی خودشو بگیره و گفت :چته تو
البته من کلا اونم گذاشته بودم تو حاشیه . مری همیشه بهم میگه تو هر برخورد خود خواهانه ای دوس داری با بقیه میکنی بعد توقع داری واکنشای دیگرانم نسبت بهت عوض نشه !؟
راست میگه ولی من واقعا حس میکنم نسبت به همه دورم. حتی دوستای نزدیکم مثه فاز. دعواهام با دکترم باعث شد که کلا اونم از رده خارج کنم ولی خب خیلی زود جمع و جورش کردم . به هرحال این حس خوب و مثبتی که وجودمو مثه یه هاله احاطه کرده مانع از این نمیشه که یه سری ویژگیای خاص و نه چندان جالب و یه سری حرفایی که بهم زده شده رو فراموش کنم . بعله
میخوام همه چی خوب پیش بره . از وقتی وبلاگم سنمو دقیق نشون میده "بیست سال و دو ماه و دو هفته" بیشتر قدر روزای عمرمو میدونم.قدر پوستی که یه چروکم حتی زیر چشش نداره.وای خدایا این عدد"دو" شاید قراره عدد شانسم باشه . چون تو همین لحظه تصمیم گرفتم یکم درونمو پاک سازی کنم.اگه قراره مثبتم نباشه لااقل منفی و بدجنسانه هم نباشه.یه حد وسطِ خوب ...
برفه امشب فوق العاده بود . تپه معرکه تر از همیشه در انتظارمون بود . جالبه اون وسط یکی از دوستای اینترنتیمو دیدم.وای اصلا نمیتونستم احساساتمو کنترل کنم . فک کنم قشنگ شبیه این دخترای اول دبیرستان شده بودم . یه کُلاهم سرم بود وقتی یه جمعیتیو میدیدم سُر میخورن میان پایین جیغ میزدم کُلام از سرم میفتاد
شخصیت اصلی من اینه . حتی وقتی واسه اولین بار این دوستمو دیدم ومنطق حکم میکرد جلوش عادی رفتار کنم در اولین برخورد صورتشو خوابوندم تو برف. بعدم با اون موهای پریشونم که حتی با کلیپسم نبسته بودم فرار کردم . کُلاهمم گم شده بود اون زیر میرا

واقعا آدم جلوی زیبایی کم میاره . یعنی قشنگ قفل میکنه . فرق نمیکنه اون زیبایی چهره باشه پارک باشه یا یه شب برفی
حالا من اینجا کنار شومینه یه لیوان نسکافه ی داغ بغل دستم دُرُست کنار لپ تاپ .. با موهای خیس فِرِ پیچ خورده ...مجله ی موفقیت زیر مُوسم با ناخونای تقریبا بلند تایپ میکنم و تو فیس بوک واسه یکی از هم دانشگاهیام یه ریز حرف میزنم وِر وِر وِر .حس میکنم داره همه چی خوب پیش میره و من نباید چیزیو خراب کنم.
همین