بخاری
بخاری خونه ی مهناز اینا یه گوشه بود . گوشه همیشه بهترین جا واسه کز کردنه
چسبیدم به بخاری و پهن شدم رو زمین . فقط ما دو تا بودیم
آرامش مطلق. این در صورتی بود که خونمون تو شمال برنامه بود و تقریبا همه بچه ها اونجا جمع بودن.حتما همه ازم انتظار داشتن که پیششون باشم ولی هیشکی مهم نیس . این منم که مهمم . من خودم به تنهایی تصمیم گرفتم تنها با دوستم باشم تا با خانواده و دوستای خوانواده. حتی اگه اونجا خیلی بیشتر خوش میگذشت . گاهی به زور خودمونو از تفریح دور میکنیم چون نیاز به غمگین بودن داریم . غمگین که نه ... خنثی بودن
مهناز چایی میاورد . لیمو شیرین پوست میکند تا کمتر فین فین کنم . کاش فقط سرما خورده بودم اون وقت همه چی راحت تر بود ولی اینطور نبود. مشکلات آژانس گرفته بودن
رفتیم هیئت . وای خدایا با تمام وجودم عزادارای واقعیو درک کردم .من حواسم نبود چون فکر میکردم وقتی چراغا خاموشه میتونم آزادانه بشینم . ولی مهناز هر ۵دقیقه پاهای دزار شده ی منو جمع میکرد.درد مردم فقط کشته شدن "امام حسین"نیس. هزاران تا مشکل دارن همه.اینو میشه از چشمای زحمت کششون فهمید.با تمام جالب بودنش آخرش خسته شدم .همه جا بوی چادر میداد.
حواسم به بچه های ولو شده ی اونجا بود . یه بچه ی گِرد ۲ساله نشست یه گوشه یهو زد زیر گریه . چون بچه بود گریه ش بیشتر شبیه جیغ بود . هیچکس بهش توجه نمیکرد.چون همه گریه میکردن و صداش به هیشکی نمیرسید.آخر پاشدم بغلش کردم و در گوشش زمزمه کردم جیغ نزن بچه.بعدم همینطور دادمش به یه نفر دیگه چون گوشیم زنگ زد و من دیگه اصلا حواسم بهش نبود . حتی بچه ها هم بوی چادر میدادن . بوی گریه ...بوی عزا
دخترا تقریبا ساده بودن . اوج بحثای مهمشون "اولین عشق" و مزایا و معایبش بود.من سرم پایین بود و فقط به یه جا خیره شده بودم. داشتم "هیچی فکر نکردنو" تمرین میکردم که دختره آروم و شمرده واسم درد و دل کرد . یادم نیس چی جواب دادم که برگشت گفت تو چقد قشنگ حرف میزنی از شخصیتت خیلی خوشم اومده. هی تکرار میکرد
حتی وقتی داشتم تو پیاده رو تنها قدم میزدم و میخواستم مهناز با دوستاش حرف بزنه اومد پا به پام راه رفت شمارمو گرفت. از بافتی که رو مانتوم پوشیده بودم و کوله ی ساده ی مشکیم تعریف کرد و گفت خوشتیپی ازت خوشم میاد
وای خدایا من هیچی نیستم.
پیش خودم گفتم چه خوب تو دختری. بعد بلند بیحال و بی حوصله همینطور که زیر چشام کبود شده بودو داشتم از حال میرفتم گفتم من خیلی ساده ام و شما زیادی لطف داری.
دوست مهدکودکیم "مهسا" رو هم دیدیم. مهسا هم مثه سج خوشگل بود . هنوزم هست .تنها فرقش با ما اینه که عقد کرده . دوسش دارم و وقتی میبینمش تو دلم میگم باز این دلربا اومد ... ولی هیچ حرفی واسه زدن نداریم. آروم میشینیم کنار هم و من حتی میترسم باهاش شوخی کنم . تجربه ندارم چطوری باید با دخترای جوونه متاهل رفتار کرد .از دهنم میپره و یادم میره جلوی اسم شوهرش "آقا" بزارم . جوری ازش میگم انگار یکی از بچه های اکیپه .بعد زود خودمو جمع و جور میکنم. نباید ساده از این مسائل گذشت . کوچکترین حرفی ممکنه دوست سالیان درازمو ناراحت کنه.همه ی دخترا حساسن. من همیشه سعی کردم مراعات کنم و با دوستای دوستم سنگین باشم . خب معلمونه منم خوشم نمیاد یکی با دوست فابریک پسرم شوخی کنه . این حسودی نیس. این یه حسه طبیعیه که هنوز هیچ اسم مناسبی واسش پیدا نشده.
اکیپمون کامل شد ولی من کلا دیگه هیچ حرفی نداشتم . شب بعدش "دوست دانشگاهیم" که از طریق من با مهناز صمیمی شده بود بعلاوه ی یه دختر دیگه بهمون پیوست.
شام غریبان بود و ما رو سنگ فرشای خوشگل و قدیمی خیابون بین مردم و نور شمع هایی که زود آب میشن و از بین میرفتن قدم میزدیم . دختر جدیدی که اونم دوست مهناز بود از تمام تجاربش واسم گفت . من گوش میدادم و سعی میکردم خودمو راضی کنم هندفریو از گوشم درارم که با دقت بتونم بفهمم چی میگه
جمع دخترمون خوب بود . دوست دانشگاهیم خیلی ساده ست و تا کوچکترین حرف و احساسی از خودش بروز میداد ما از خنده پهن میشدیم رو زمین. دوسش دارم چون حتی از یه "رنگ خاص رژ گونه" هم ذوق زده میشه و نمیتونه احساسات زنونشو کنترل کنه.وای خدایا مارو ببخش ما فقط به سادگی و قشنگی این حسا میخندیم .
من خنده هام با درد همراه بود.رفتم جلوی آیینه و دیدم رنگم کاملا پریده .اشک تو چشام جمع شد ( این روزا با این حالم به شدت لوس شده بودم) مامان مهناز تا وارد شد با تعجب گفت : فروغ تو خوب نیستی .منم آروم خزیدم پیش بخاری و سرمو تکیه دادم به دیوار و آرزو کردم تیکه ی خنده داری پیش نیاد. واقعا نای خندین نداشتم . همه چی به هم گره خورده بود . عزا با شادی . خنده و گریه . کلافگی و خوشی...
از دختره دوست مهناز خوشم اومد .تا یکم حالم بهتر شد جوگیر شدمو تصمیم گرفتم ابروهامو یکم روشن تر کنم . وای جمع دخترونه عالیه عالی . همه همکاری میکنن . همه به نحوی هنرمندن . سلیقه دارن نظر میدن آخه دخترن .جنس من. جنس اول نه دوم ( :ایکس )
روز عاشورا تعذیه دیدیم . این پسربچه های کچلو که مثلا طفلان مُسلم بودن زیر خیمه هی میدوییدن و یکی از یاران قرمز پوشیده ی یزید که بیشتر شبیه دیو بود شمشیر به دست دنبالشون بود.بیشتر شبیه تئاتر کودکان بود. بعد ما حوصلمون سر رفت و چون خیمه هارو آتیش زدن و دود بلند شد سُرفمون گرفت. راهمونو از بین جمعیت باز کردیم رفیتم خونه فقط خوابیدیم.