فقط منتظر شبم که بعد از "بفرمایید شام" همه برن تو اتاقاشون و من تو نت گردی شبانم به آهنگای خاص دسترسی پیدا کنم . از رو بیکاری به هر کلمه ای که به ذهنم میرسید تو گوگل سرچ میکردم و یهو از بین اون ۲۰تا لینکی که باز کردم یکی از آهنگای توآیلایتو شنیدم . وای خودمو کشتم تا کدشو پیدا کردم .

این آهنگ فوق العاده ست .... قشنگ مخصوص این چهره ست

آخ مخصوصا وقتی اولش شروع میشه . خدایا این وقت شب خیلی هیجان زده شدمو با شنیدنش تمام اون انتخاب واحد عوضیو یادم رفت

دانشکده ی ما یه کابوسه . تا کی میخوام خودمو گول بزنمو هی نشون بدم که من عاشق محل تحصیلمم ؟ امروز به این نتیجه رسیدم همه چیه اونجا داره غیرقابل تحمل میشه. به بعضی از دختراش یه عشق خاصی دارم ولی اونم فقط در حد همون عشق خاصه و اصلا به صمیمیت نمیکشه . یعنی من نمیخوام که بکشه.حتی دیگه با استاد محبوبمم احساس صمیمیت نمیکنم  وقتی تو فیس بوک میبنمش انگار یکی از بچه های دانشگاس مسائل روز دانشکده رو واسش تحلیل میکنم . طرف دکترا داره چطور میشینه طومارای چرت و پرت منو میخونه !

امروز خیلی دقیق حساب کردم دیدم نزدیک ۵ساعت پشت در اتاق یکی از مسؤلین وایساده بودم واسه گرفتن چند واحد با یه استاد خوب . آخه با خودم عهد کرده بودم یا این ترم با استادای خوب برمیدارم یا حذف ترم میکنم . خسته شدم از این همه بی انصافی  از این که افتضاح ترینا همیشه سهم ماست .

من به قانون مورفی و شانسو این چیزا ایمان کامل دارم . ایمانم وقتی کامل تر شد که بیست دقیقه تو آسانسور دانشکده که بین طبقه ی دوم و سوم مونده بود گیر کرده بودمو همون لحظه هم گوشیم خاموش شد .کیفمو پرت کردم دستمو گرفتم جلوی صورتمو و نشستم کف آسانسور . تا ۵مین هم صدام در نیومد . واقعا از همه جا خسته بودم

رییس دانشکده ی ما یه مرد به شدت گوگولی قدکوتاست .وای خدایا شبیه یکیه .تمام مسیر خونه رو فکر کردم نتونستم بفهمم شبیه کدوم از شخصیتای ذهنمه .رفتم جلوش و داد و بیداد کردم  گفتم دکتر این اصلا عادلانه نیس . اونم مثه همیشه دقیقا مثه همیشه شونه شو انداخت بالا منو کشید تو اتاق گفت هرچی میخواد بهش بدین. بعدم بقیه شکست خورده های انتخاب واحدی هجوم آوردن تو .

ما شکست خورده ها جزو افراد بدبختی بودیم که هیچ گونه پارتی ای نداشتیم و نمیتونستیم به محض ورود به اتاق و فرستادن اطارفیان پارتی دارمون واحد بگیریم . دقیقا همه به یه میزان تو این مورد بدبخت و تنها بودیم .به خاطر همینم تو اون چند ساعت همه با هم همدردی میکردیم . ولی من به خیلیا پرخاش کردم .خیلی خوشحالم تو آسانسور تنها بودم وگرنه مطمئنم یه دعوایی چیزی پیش میومد .

اه متنفرم از همشون با اینکه به تمام واحدای موردعلاقم رسیدم و دیگه هیچ غمی تو این زمینه ندارم

نصفه شبه . آهنگ پاسیبیلیتی داره پخش میشه و مجبورم میکنه هی زل بزنم به عکسای بِلا . مخصوصا وقتی افسرده و نالانه .

باید برم بخوابم . فردا با فاز و "اِچ" همون دوست جدید میخواستیم بریم پایین شهر تو این مدرسه و مراکز نگه داری بچه های کار . فاز معنویتش زده بالا ولی من به زور منصرفش کردم و مجبورشون کردم صبح بیان همین تپه ی خودمون.

تپه ی ما هنوزم برف داره و به نظرم فوق العاده ترین تپه ی تهرانه .