اُستاد
نرفتم دانشگاه. نمیدونم چرا شاید چون عشقم کشید که نرم . روز اول ترم رفتن و پا گذاشتن تو دانشکده احمقانه ترین کاریه که من میتونم انجام بدم . چون من روزای اول حوصله ی هیچکدومشونو ندارم و همیشه یکم طول میکشه تا به همه عادت کنم و مثه ترمای قبل دوسشون داشته باشم . به خاطر این رفتنمو به تاخیر میندازم
فک کن شنیدم یکی از استادای معروف و شاخمون مرده ..از همون استادای معروفی که هیچ وقت من ندیده بودمش . وای خدایا شرم آوره . ما روی هم رفته هفت تا استاد خیلی عالی از نظر خودم داریم که من فقط اسم اینارو شندیم و همیشه وقتی تو لابی میدیدمشون از پرسیدن اینکه آیا این همون استاد فلانیه واهمه داشتم . چون یه بار فِرِند "دوست دانشگاهیم" به طرز مسخره ای به این موضوع که تاحالا چهره ی استادامونو ندیدم خندید و گفت یعنی تو آخرشی
یه سری تیکه ها هست که اصلا نمیتونم درکش کنم . یکیش همین "تو حلقم" . من هیچ وقت نتونستم منظور کسایی که از این تیکه استفاده میکنن بفهمم .اینکه دارن از آدم تعریف میکنن یا کلا مسخره میکنن و همینطوری میخوان یه چیزی گفته باشن
همیشه سعی میکنم جزو اون دسته نباشم که میخواد یه چیزی گفته باشه چون مسلما از هزارتار کلمش یکیش منطقی از آب درمیاد . یکی از دلایل اینکه کمتر حرف میزنم همینه . البته درکل من آدم پرحرفیم ولی فقط واسه آشناها .
روزبعد از پست قبلم که نوشته بودم دارم سعی میکنم تو خونه باشم و از میزان استرسم کم کنم فاز اینا یه قرار بزرگ ردیف کردن واسه کوه . کوهای ما جزو قرارای بزرگه چون همیشه افراد جدید واردش میشن . ما هم ایندفعه تصمیم گرفتم "اِچ" رو با خودمون ببریم . انگار که قرار نیس یه فرد نرمال به ما بخوره . اِچ از اون دسته ی عجیب غریباس . از اونایی که عجیب غریب بودنش اصلا ربطی به دانشگاه و رتبه ی دورقمی و مخ بودنش تو کامپیوتر نداره .منو فاز بعضی وقتا به روبات تشبیهش میکنیم. وای خدا هیجان انگیز ترین لحظه ی اون روز وقتی بود که رسیدیم به کوه همیشگی و خلوتمون و دیدیم بستست . کوه بسته بود
من تا آخر روز داشتم این موضوع رو واسه خودم آنالیز میکردم که چطور میتونه یه کوه بسته باشه . آخه از اون کوهایی بود که واقعا کوه بود . از ازونا که مجبور بودیم خودمونو از صخره بکشیم بالا و همراه یکی از دخترا حتما باید یه پسر قرار داشته باشه . اون وقتا من همیشه آرزو میکردم کاش دوست پسری داشتم که میتونست وارد اکیپ شه و از این نظر من راحت تو بالا رفتن از صخره ها خودمو آویزون کنم بهش. البته باید اینم در نظر داست من سبک نیستم و این مستلزم یه آدمه نیرومند بود . شاید تنها باری که من به داشتن دوست پسر فکر کردم تو همین موقعیت یا موقعیتای مشابه بود . جدا هیچ وقت تلاشی واسه این کار نکردم . هیچ وقت نتونستم بفهمم شیوه ی دخترای آویزوونو .از این کلمه متنفرم و چند وقته دارم رو خودم کار میکنم که واسه همجنسام به کار نبرمش .
الان وسط این پستم هی میرم تو فیس بوک و عکس و کلیپایی که از استاد آپلود میشه میبینم و دمق میشم . جمله ی که میگفت "
داشتم میگفتم . کوه بسته شد و ما رفتیم کوهسار . واقعا عالی بود . واقعا خوش گذشت . من بالاخره فهمیدم وقتی میگن خوش گذشت یعنی چی ! خوش گذشتن هیچ معیار خاصی نداره . همین که به ساعتای آخر نزدیک میشی و میبینی که چقد خوبی و همه چی چقد خوبه این میشه خوش گذشتن. عکسای معرکه ای گرفتیم . از اونایی که من فک میکنم هیچ اکیپ و گروه دیگه ای قادر به گرفتنش نیستن .خیلیا هم تو فیس بوک دیدن. کاش میشد اون عکسی که عاشقشم و "میل" داره اون وسط سیگار میکشه و ۷نفر از ماها جدی و خشن و با انزجار نگاش میکنیمو بزارم . وای خدا تو اون عکس انگار همه یه دو ترمی کلاس بازیگری گذروندن .

من از بعضی از شوخیای "میل" متنفرم . از این آدمایی شده که بعضی وقتا حس بامزه و بانمک بودن زیادی بهشون دست میده و با آب و تاب یه چیزیو واسه یه نفر دیگه تعریف میکنن و خیال میکنن هرکی اونجاست جذب اون شده . اصلا هم کاری ندام که فاز از این موضوع نارحت میشه یا نه ! هرکسی عقاید خودشو داره . خود فاز هم تو یه برهه ای از یکی متنفر میشه و تو برهه ی بعدی چه بسا عاشقش شه . دارم درباره ی دختر حرف میزنم
همیشه این احتمالو میدم که فاز ازم متنفر شده و به محض دادن این احتمال سعی میکنم منم عین خودش شم .ما از هیچی خجالت نمیکشیم .جلوی همه تو خیابون سر هم داد میزنیم و من همیشه ی خدا بهش میگم "من نمیدونم کی بهش اجازه داده با آدما اینطور رفتار کنه"
دیروز جمعه ی وحشتناک دلگیری بود . ولی باز رفتیم باغستان . قلیونای اونجا همیشه مزخرفه و من نمیدونم کی مارو مجبور میکنه تو اون جای لعنتی بریم . بلافاصله داد و بیدادامون یادمون رفت و وقتی فاز از یه موضوعی که به شدت ناراحت بود واسم حرف زد منم به شدت ناراحت کرد و واقعا نمیدونستم چطوری باید باهاش همدردی کنم. چون از طرفی خودشم مقصر بود
موقع برگشت گم شدم و یه خانومه همینور که داشت تند تند از اینکه لباسی واسه عروسی برادرش نداره و همه لباساش لختیه حرف میزد سعی میکرد بهم آدرس بده .
بعد از اینکه تنها و بی کس وسط اتوبان از ماشینایی که به همش ترتیب وایمیسادن و بیخیالم نمیشدن فاصله بگیرم فرشته ی نجاتم اومد و منو سوار کرد . اینکه حسم در یه زمینه هایی خیلی قویه درش شکی ندارم . اون آدم قطعا مزاحم نبود . خیلی دوس داشت های کلاس رفتار کنه . یعنی نهایت سعی خودشو کرد که بامزه باشه ولی بعضی وقتا شوخیاش بی مزه میشد و به زور میخندیدم . فک کن منو تا شهرک رسوند . بعدشم همینطور ازم تعریف کرد و گفت معلومه دختر خوبی هستمو باید قدر خودمو بدونم و از اینکه دید من دوس دارم بزرگ تر از سنم باشم خوشحال شد و گفت بقیه دخترا اینطور نیستن
خیلی سَرَمو برد . چون من واقعا خسته بودم و مجبور بودم به سوالاش جواب بدم . ( واقعا آدم محترمی بود و منو از اون جهنم نجات داد ) . ولی وقتی فهمید شصت و نهیم هی دوس داشت یادآوری کنه که هشت سال از من بزرگتره و هشت سال پیش مثلا داشته چیکار میکرده. این مواقع من خودمو به مظلوم بودم میزنم. تنها سوالی که ازش کردم دانشگاش بود که انگار خودم میدونستم شریف میخونه . یه چیزایی هست که آدم دقیقا جوابشو از قبل میدونه و اصلا به خاطر این سوال میکنه که به جواب دلخواهش برسه .
بعد یه لحظه انگار یادم رفت باید نقش بازی کنم و با هیجان از اون همه آدمای مزاحم و ازاینکه چقد به نظرم خنگ و مزخرف میرسن گفتم. اونم هی میخندید و به طور پدربزرگانه ای هی بهم میگفت "آخی نازی" .آخرسر فهمیدم خیلی وقته منو زیر نظر داشته و حتی تعداد مزاحمارو هم شمرد
پ . ن : هندزفریم یه گوشش از کار افتاده و واقعا سر این موضوع ناراحتم . اه