حس خوبیه
با عَل ( دوست مهدکودکیم) و دار و دستش رفتیم آبعلی .باور کنید هیچی سخت تر از این نیست که عَل رو راضی کنی واسه نیومدن . اصلا نمیدونم چطوری شد که تصمیم گرفتم برم . یه آن به خودم اومدم دیدم مثه اینکه باید رفت این برنامه رو
شب همینطور که داشتم انواع اقسام لباس پشمیارو زیر کاپشن سنگین پسرونم تند تند امتحان میکردم و اصلا در قید و بند خوش تیپ بودن نبودم سعی داشتم واسه دکتر توضیح بدم چی به چیه !
آخه واقعنم حق داره . دوستای عَل زیاد نرمال نیستن . ولی چ ربطی به من داره. چقد پسرا بعضی وقتا لوس میشن . جدا که سخت بود قانع کردنش . بدبختی من درست همین جاست .
رفتن نرفتن واسه من فرقی نداشت . ولی حداقلش ازخونه موندن یکم بهتر بود .خب بین خوب و خوب تر کدوم احمقیه خوبو انتخاب کنه !
وای خدای من هیچی بدتر از این نیست که یه روزجمعه خونه باشی و همینطور دور خودت بچرخی و هی لیمو شیرین پوست بکنی و واقعا ندونی باید به کی زنگ بزنی
من از اون تیپاییم که عادت ندارم خودم زنگی اس ام اسی چیزی بزنم. یعنی دیگه چی بشه اینکارو کنم . عادتای جدا مزخرفی دارم.گذاشتم واسه سال جدید روش کار کنم. خلاصه انقد دستکشا و لباس بافتنیای اعصاب خورد کنو امتحان کردم خسته شدم و همه رو گلوله کردم انداختم یه گوشه لپ تاپم محکم بستم رفتم بخوابم . صبحم همینطوری الکی یهو ازخواب پاشدم
یکی از مشاورای اعصاب خورد کن سوم دبیرستانم که ادعای روشن فکری و از این ژستا داشت همیش میگفت نیازی به ساعت کوک کردن نیست و هرموقع بخوای میتونی بیدار شی . از حق نگذریم حرفش درست بود و همیشه واسه من کار کرد شیوش.
آبعلی خوش گذشت . یکی از انگیزه های اصلیم لیز خوردن بود . به بعضی چیزا علاقه ی شدیدی دارم.این کارم یکی از اون کاراست . وای خدایا ما قشنگ قل خوردیم رفتیم تو میله و کلی ضایع شدیم و همه همینطوری که جلوی خندشونو میگرفتن خیلی احمقانه هی پشت سرهم تکرار میکردن خدا رحم کرد خدا رحم کرد
بعدم همینطور نشستیم قل کشیدیم و من تمام انتقادامو واسه روز تولد عل به دوسای عل کردم . جدا که سوتی دادن سر بعضی چیزا که معمولا تو مهمونیا پیش میاد . دوستش همینطور صاف و بدون حرف به انتقادای من گوش میکرد و میخواست نشون بده خیلی ریلکسه . بعضی وقتا واکنش نشون ندادن بعضیا اعصابمو خورد میکنه.
یه چیزی که خیلی درکش واسم سخته ولی نیاز دارم حتما این روزا خیلی زود درک شه اینه که چطوری سر و وضع دخترا تو یه موقعیتایی مثه همین برف بازی تغییری نمیکنه و موها و شالشون همون طور دست نخورده باقی میمونه. باید قیافه ی منو ببینید . موهام تماما فر میشه حتی اگه اتو کشیده باشه . بعد شالم کامل میفته و من به کلاه کاپشن اکتفا میکنم. یه چیز خاص و عجیبی از آب در میام .
بدبختی اینجاست دیگه هیچ تلاشیم واسه ردیف کردنش نمیکنم . نمیدونم چرا بعضی چیزا اهمیشتو یهو از دست میده واسم
تو راه برگشت ما سعی کردیم یه دختره برنزه رو با عَل دوست کنیم . ازاین کارای سرگم کننده که خوراک خودمونه . ولی یه آن پشیمون شدم و به عَل گفتم این دختر حرف خاصی واسه گفتن نداره و فقط رنگش جالبه . اونم گیج و منگه . خودشم نمیدونه چی چی میخواد. گاهی دلم واسش میسوزه .ولی در کل حرف نداره این بچه .
هرچقدم از این و اون ایراد بگیرم درآخر ازشون خوشم میاد . حس خوبیه این موضوع
