همه چی انقد زود میگذره که یادم میره بیام اینجا بنویسم .

قشنگ گذر زمانو پیر شدنو حس میکنم .

حتی دیگه وقت ناله و ژست افسردگی گرفتنم ندارم . یعنی شب میرسم خونه و با چایی داغِ داغ میشینم پای این سریال کره ای "روزگار شاهزاده" بعدم خواب. یادمه از وقتی جِم فیلم گذاشت شروع کردم مسخره کردن و چرت گفتن پشت سر فیلما . مثه این آدمای بیکاری که هیچ کاری بلد نیستن و فقط میشینن تفریحات عامه ی مردم مثه فارسی وان و فیلمای خانوادگی لطیف و .. مسخره میکنن. یه زمانی منم جزو همین دسته بودم.

وای خدایا "جی کیونگ" فوق العاده ست .شبیه "سام سونه". اینکه یه دختر خل و چل از طبقه ی خیلی متوسط بیاد بشه پرنسس خودش کلی میتونه جالب باشه . از "شینگون" همون شاهزاده ای که مثلا شوهر دختره ست متنفرم . یعنی تاحالا ندیدم یه پسر انقد به دختر بی محلی کنه. دلم میخواست خفه ش کنم .آخ ولی وقتی کم کم داره بهش علاقه مند میشه و با اون حالت خشن و سرد روبات مانندش یکم مهربون بازی در میاره خیییلی باحاله

(وای خدایا اصلا با تعریف هیچی حل نمیشه . فیلمو باید دید)

با تمام ضایع و خشن بودن شینگون عاشقشم . عاشق این تیپام که با وجود سگ بودن میدونی یه لطافتی درونشون نهفته ست

این روزا شب میرسم خونه و جی کیونگو نصفه نیمه میبینم خوابم میبره . صبح روز بعدشم حتی اگه جمعه باشه با مهناز میرم اونجایی که همیشه دلم میخواست برم . چون آدمه هیجانی اییم ذوق میکنم از دیدن همه . همه و همه چی...

مهناز همیشه معرفتش به جاست . همیشه هست . همیشه کمک میکنه . این "همیشه" خیلی مهمه . دوست نباید فقط مواقعی که خودش حوصلش سر رفته و هوس بیرون کرده پایه ی آدم باشه . دوست یعنی "همیشه" .جایی که ما رفتیم خیلی شلوغ بود . هندزفری تو گوشم بود و تمام وسایلم دست مهناز . راه میرفتم میخوردم به مردم. با خانوما میخندیدم و طبق معمول نگران بودم گوشیم گم نشه . البته گوشیه منو دزدم ببینه بیخیالش میشه ولی من همیشه میگم شاید طرف روحیش مثه من باشه و عاشق استیل گوشیم شه .

بعد از کلی پیاده روی با مهناز بین این دسته و هیئتا ۸ نفر دیگه بهمون پیوستن . . خوراکم این اکیپ و دسته آدمای بی ربط به همه .ولی بالاخره همین ادمای بی ربط یه روزی میشن دوستای صمیمی هم . همونطور که فاز با دکتر دوست شد . مهناز با فاز . دوست دانشگاهیم با مهناز . دکتر با عل . من با دوست دکتر و ...و... به تدریج همه با هم آشنا میشن

 از اون روزایی بود که فاز فقط از چرت بودن اکیپ نالید و من حرص خوردم .من مجبور بودم با دسته ای که باهاشون صمیمی ترم باشم و هی دستامونو با ذغال گرم کنیم و مثه خاله زنکا بخندیم . با این وجود نرسیدم پیش دوستای عل باشم و این یعنی که چقد سخته همزمان همه رو راضی نگه داشتن.دوست مهدکودکیم "عل" مثه خودمه . دوست داره همه با هم باشن . به اون بیچاره چه اگه آدما با هم ارتباط برقرار نمیکنن . خیلی بدم میومد عل رو مقصر میدونستن . خب اون هم باید حواسش به دوستای من باشه هم اکیپ پرجمعیت خودش . با این وجود به قول فاز به بی مزه ترین حرفا خندیدیم و خب این خودش بد نبود.

شب سگ سرما شروع شد. تو اوج تاریکی و خلوتی و سرمای تپه من بودم و دکتر و دوستش و دوست دانشگاهیم. با دکتر دعوام شد .فاز اس ام اس زد که هرچه زودتر ازش عذرخواهی کن . دوست دانشگاهیم کلی نصیحتم کرد که خیلی بدجنسم . همه به نحوی سرزنشم کردن خلاصه . ولی واسه من مهم نیس . من وقتی بیکارم باید یه کرمی بریزم .اونم وظیفشه این کارای روانی گونه ی منو تحمل کنه .میدونم که خیلی دیوانم . چیکار کنم دست خودم نیست شاید چون فک میکنم اگه بدترین کار عالمم مرتکب شم باز اون هست که با یکم مهربون بازیای من نرم شه و ...

از دانشگاه و دادگاه جا موندم .بیدار شدم دیدم دوست دانشگاهیم رفته . ساعت کلاسامون یکی نبود و قرار شد با هم نریم . چون یکی دو ساعت خواب اضافه هم نعمتیه . خواب تنها چیزی که نمیشه ازش گذشت.سگ ترین حالات من صبحای زوده .ازش متنفرم . وقتی که آشفته ای و نمیدونی باید اول چیکار کنی . دور خودت میچرخی و دهنت انقد خشکه که از دنیا متنفر میشی. عذاب وجدان داره خفم میکنه که خوابو به دادگاه ترجیح دادم . اولین تجربم بود و دوس داشتم حتما برم.موضوع پرونده قتل و تجاوز به یه دختر ۹ساله بود . وای با استرس پاشدم و زنگ زدم به گوشی مری و نوش دیدم هر دو خاموشه . داشت گریم میگرفت . پیش خودم گفتم الان منم اگه اونجا بودم گوشیم خاموش بود و با دقت به حرفای چرت و ضد و نقیض متهمه گوش میدادم.در آخر وقتی گوشی مری روشن شد تمام سوالاتمو ازش پرسیدمو خیالم راحت شد که میتونم به کمک تخیل قویم همه چیو مجسم کنم انگار که خودم اونجا حضور داشتم .

بالاخره واسه رهایی از این حس زنگ زدم به مامانم و گفتم من خواب موندم و نرفتم و خیلی ناراحتم . بعدم قطع کردم و تصمیم گرفتم بیام اینجا بنویسم .

وقتایی که همه حس یکنواختی و بیچارگی بهشون دست داد میتونن از صبح تا شب خودشونو سرگرم کنن . تو کلاسای تی ام که بچگیا با مامانم میرفتم "فکر نکردنو" یاد گرفتم .سخته ولی مییشه با تمرین بسییییار به هیچی فکر نکردن و خالی کردن ذهن رسید .

خیلی حس خوبیه