شونزده آذره فردا
سالاد دُرُس میکردم و میخواستم امتحان کنم ببینم اینکه میگن "با عشق یه کاریو کنی" همه چی دلپذیر تر میشه صحت داره یا نه . آهنگ فوق العاده ی امیر گذاشتم . همون آهنگه تنگناش . وااای من موندم چرا زود از آکادمی حذف شد...
رنگا آدمو به وجود میاره . من واقعا عاشق این فلفل دلمه ای های رنگیم . خیلی خوبه آدم به جزییات دقت کنه ما از اینا همه رنگشو داریم "سبز نارنجی قرمز ". همه چی زیباست .
روحیم عالی نبود که بخوام بگم دیدم نسبت به همه ی عالم خوب شده بود...نه ! این همه ی عالمه که زیباست .
به دستام موقع رنده کردن هویج دقت کردم . یاد حرف فاز افتادم که از طبقه سوم دانشکدمون به دستای یه دختره اشاره کرد گفت این دستاش هُنریه . البته حرفش شانسی دُرُس از آب دراومد چون دختره یه ملاحت خاصی تو رفتارش داره. ولی آخه مگه به دسته ؟ به ناخونه؟ وای در این صورت هیچ کجای دستم به هُنریا نمیخوره :دی
خندم میگیره از بعضی حرفا . یه جور عشق خاصی به فاز دارم با تمام پررو بازیاش با تمام نامردی و بی انصافیاش که کم هم نیس . یه جور حس عشق همراه با تنفر. من درک میکنم مردای روانی ای رو که زناشونو میزنن و میگن از دوس داشتن زیاده . وای من خیلی خوب درک میکنم این موردو. من دوس دارم به فاز حالی کنم "کلا در اشتباه غوطه وره " .
میرسم به کاهو و یاد "میل" میفتم . دوست صمیمی اکیپ سابقم که ازش جدا شدم . ازش متنفرم . درست مثه کاهو بی مزه و مسخره ست . به خانوم فاز برمیخوره من راجع به میل اینطوری حرف میزنم . خداروشکر اینجا وبلاگه و حریم خصوصی خودمه . کدوم بچه ای میخواد مانع اظهار نظرای رُک گونه ی من بشه ؟!
دوس دارم زودتر کارمو تموم کنم و برم سر "آتش بدون دود" . نادر ابراهیمی معرکه ست . اولین دوست صمیمی پسرم منو با نادر آشنا کرد . برمیگرده به اون سالا که من تو اوج نوجوونی و هیجان و امید به زندگی بودم . البته جدا از مشکلات اساسی و عصبی بودنای اون دوران که کاملا گذراست .
دوم راهنمایی منو وادار کرد "یک عاشقانه ی آرام" ن.ابراهیمیو بگیرم . وای" گیله مرد" تنها چیزیه که از اون کتاب یادمه . چون همون یه بار خودنمش و بعدشم با اون دوست دعوام شد و از کتابایی که معرفی کرده هم متنفر شدم .
دوم دبیرستانم اون زمانی که مامان بابا تا عصر سرکار بودن و تا شبم کار داشتن یه خونه ی بزرگ تقریبا خارج از شهر داشتیم. متاسفانه تو یه خانواده ای متولد شدم که همیشه از شهر فَرارین
صبح تا شب فقط من بودم و کامپیوتر و پنجره ی بزرگ خونه که به یه دَره ی تقریبا با صفا باز میشد .وسط سال بود و مدرسه و دخترا و همه چی جدید و حرص درار بود . ولی به تدریج همه چی حل شد و پای دخترای جدیدم به خونه ی خلوت و آرومم باز شد
انبوه کتابایی که واسه مامان بابا کادو آورده بودن و اون بیچاره ها حتی وقت نکرده بودن بهشون نگاه کننو بر میداشتم و میزاشتم رو هم . "آتش بدون دود" هفت جلد بود و جون میداد واسه پر کردن وقتای تنهاییم .
۱۶سالگی تنها ترین سال زندگیم بود . از شب و تنهایی نمیترسیدم ولی به این ایمان آوردم که "آدما بدون هم طاقت نمیارن" . نه کتاب نه یاهو مسنجر نه سیصد و شصت اون زمان هیچکدوم آدمو ارضا نمیکنه .
از کجا رسیدم به کجا . چقد خوبه که اینجا میشه یه ریز حرف زد.
وای خدا میتونستم پیش بینی کنم دربند این موقع سال فضای جالبی داره . به خاطر همینم به دکتر پیشنهاد دادم بریم اونجا. چون دلم میخواست واسه آخرین بار خاطره ی خوبی ازم تو ذهنش بمونه . میگم آخرین بار البته که دارم چرت میگم . کلا تو این مورد خیلی بی ثباتم و این واسه اطرافیانم عادیه .خیلی آروم و دوس داشتنی بود محیط . فقط یه لحظه سرماش وحشتناک بودو مجبور بودم بچسبم به دکتر وگرنه پس میفتادم از سرما .
من عادت به زیاد لباس پوشیدن ندارم . من از زمستون فقط شالای رنگارنگ دور مقنعه شو میشناسم.
شب شد و گم شدیم . بین یه عالم درخت مضحک گنده که برگای نارنجیشون مثه فرش تمام زمینو گرفته بود . گِلی شدیم و دوس داشتم به کل دنیا فحش بدم .اونو مؤاخذه کردم که چرا تو راه دقت نداره . آخه خیلی ادعا داره آی کیوش بالائه . هرکی تو این زمینه ادعا کنه حرص منو در میاره . خب باهوشی هوشتو تو اینجور جاها هم نشون بده دیگه .
کم میرم دانشکده . خیلیا بهم گفتن . ترجیح میدم با بچه های ریاضی تو آلاچیق دست بزنیم و تولد مبارک بخونیم تا اینکه با چند تا حقوقی تو جلسه ی دادنامه شرکت کنیم و ماده ها و هوش و حواس قانونگذارو ببریم زیر سؤال .
با این حال امروز وقتی بهم گفتن شبیه "شیوا تو قلب یخیم" نه صرفا ظاهری کُلا ... خوشحال شدم . تو کیسیون بیخیال تکیه دادم به صندلی و یه کلام حرف نزدم انگار نه انگار مسؤلم. با دوست ارشدی هی بای بای میکردم و به افرادی که دیر میومدن اخم میکردم. همه بحثا به نظرم تکراری میرسید .
این دورانیم که همه چیزو خسته کننده میبینم میگذره بالاخره ...