چیزای خوب
شنبه روز بدی بود . روز بی حوصلگی
البته هنوز تموم نشده . هیچ کاریو مشتاقانه انجام نمیدم . همینطور که موهام بیشتر از همیشه وز کرده و تو هواست میام تکرار آکادمیو میبینم
دیشب خودمو کشتم که فروغ بمونه . وای شخصیت این عجیب به دل آدم میشینه . دستبند صبزشم که دیگه نگو . فک کن یه سری ادم تو خالی اومدن واسش کامنت گذاشتن لطفا از این دستبند استفاده ی ابزاری نکن ! میگم که هیچ وقت نمیشه دهنارو بسته نگه داشت .مردم واسه اینکه یه حرفی زده باشن یه گیری داده باشن یه چیزی میپرونن
خود یارو از طرفدارای اون کسری بود . حیف نمیخوام دیگرانو تحقیر کنم وگرنه منم طومار نظراتمو ردیف میکردم واسشون . من در بین سیل عظیم جمعیت و هوادارا مثه یه بچه ی مظلوم که صداش به هیچ جا نمیرسه عکسشو تو پیج خودم شِر کردم و نوشتم "موفق باشی فروغ سبز"
مجبور بودیم به خاطر علاقه ی شدید خواهرم وسطای برنامه بزنیم پارازیت . با اینکه خیلی حرص خوردم و داشتم تمام ناخونامو به خاطر عوض کردن کانال از دست میدادم یه لحظه قیافه ی "شاهین نجفی" مات و مبهوتم کرد . آخه این مردکو از وقتی که اصلا معروف نشده بود میشناختم . نمیدونم چرا برخلاف گذشته اصلا با این جور تیپای لُمپن حال نمیکنم . شاید کلاس کارم رفته بالا .هه. شاهین خیلی عوض شد این حرکتیم که تصمیم گرفته تا آزادی ایران ( چه غلطا ) موهاشو کوتاه نکنه دیواننه کننده ست . یه خرمن موی فرفری شیپیش گرفته جلوی چشاشو گرفته بود و من به جای اون سر درد گرفتم .
دارم تمام تلاشمو میکنم که رو جزوه هام تمرکز کنم . خسته شدم انقد از بیکاری پرتقال پوست کندم و با انواع و اقسام حالتا خوردمش . حتی پرتقالم واسم تکراری شده . خیلی وقته با اکیپمون بیرون نرفتم با میل یه دعوای شدید کردم . بعضی وقتا روانی میشه و من در این جور مواقع فقط سکوت میکنم و جوابشو نمیدم که البته یه بار دادم و فاز پدر مارو درآورد .
درست مثه پرتقال خوردنای زمستونی که یه زمان واسم جذاب بود و الان دیگه نیس دوستامم اونقدرا حداقل فک کنم تو این برهه از زمان واسم "چیز"جدیدی نیستن. این کلمه ی چیز خیلی خوبه درست وقتی آدم حرف کم میاره به درد میخوره . تو فیس بوکمم نوشتم . مشکلات همزمان با هم آژانس میگیرن و به سمت آدم هجوم میارن البته من اسم اینارو نمیذارم مشکل .آدم باید از کلمات به جا و دُرُست استفاده کنه
همزمان با دکترم دعوا کردم که خب گفته بودم یه اشتباهی کرده بود و باید بهش یاد میدادم سر حرفش وایسه . بهم میگه دارم تمام افراد نرمال زندگیمو از دست میدم و من ازش میخوام جمع نبنده . حداقل فقط خودش یکیو نرمال بدونه نه بقیه ای که نمیشناستشون . همینه میگم همه چیزتونو به همه کس حتی نزدیک ترینا هم نگین . سوءاستفاده میکنن.
آخه از یه طرفیم هی دوس داریم حرف بزنیم. دوس داریم هر اتفاق جدیدی که تو زندگیمون افتاد دعوا دوستی عشق تنفر همه بدونن .منم خیلی وقتا واسه خیلیا همینطور یه ریز حرف میزنم موعظه میکنم نصیحت میکنم اشک میریزم میخندم ...اون لا به لا باید حواسم باشه هرچیزیو رو نکنم . من حتی به قابل اعتماد ترین آدم دنیا هم اعتماد ندارم ...
یه زمانی خیلی تو توهم با نظم بودن به سر میبردم و فک میکردم چقد جزوه هام مرتب و به جا نوشته شده ولی وقتی دیروز اومدم مرورشون کنم دیدم هیچی سرجاش نیست. گیج شدمو یکی از برگه هارو عمدا زیر پام له کردم.آخه مثلا من دارم تاریخچه ی "سازمان ملل"رو میخونم میبینم تمام فعلام نوشته نشده و کاملا جزوه ناقص مونده.
از اون ور ویبره ی گوشی بیشتر از همیشه رو نروم بود. نور اتاق کم بود و حتی نتونستم کتاب محبوبم "آتش بدون دود" رو با علاقه بخونم.انگار همه چی دست در دست هم داده بود تا من بیشتر از همیشه از خودم مأیوس شم . ولی به ساده ترین چیزا فک کردم به اینکه آکادمی شروع میشه و ما باز با هیجان به فروغ رأی میدیم به اینکه میریم دانشگاه و سخت منتظر ۱۶آزریم ...هی به خودمون تلقین میکنیم این "چیزای"خوبه ساده رو
ساده مثه خرید . از این خریدای خانوادگی شهروندی منظورمه . واسه خالم تمام مایحتاجو لیست میکنم. میره میخره و من تنها کار مفیدی که میکنم باز کردن صندوق عقب ماشینه . بعد میریم پمپ بنزین ...آخ من همیشه عاشق بوی بنزین بودم.شیشه رو میدم پایین و از بوی بنزین تو این آلودگی توأم با اگزوز ماشینا غرق لذت میشم ...
لذت که همیشه مهمونی و اکیپ و دربند و کافه و باغستان نیست ... بعضی "چیزا" هست که هنوز کشف نشده
پ . ن :
تولد ۱ سالگی "غُرغُرای یک وکیل نیمه دیوانه"