عاشق ذرات معلق در هوام . چون اگه تعطیل نمیشد نمیدونستم چطوری باید خودمو بکشونم دانشگاه . خسته ام . یه زن تنهای خسته که همش در حال مبارزه و اعتراض کردنه .

روزشماری کردم تا به این لحظه برسم.لحظه ای که میتونم با خیال راحت تایپ کنم . حس میکنم "پست مطلب جدید" میتونه بهترین دوست آدم باشه . چون همینطور خاموشه و به مزخرفات ما گوش میده . یعنی میشه من یکیو پیدا کنم که وقتی دارم واسش حرف میزنم نه با سرش منو تایید کنه نه با زبون نیش دارش حرصمو دراره ؟

وای خدایا من تازه این چندروز به این موضوع پی بردم وقتی هندزفری میزارم تو گوشمو راه میرم شروع میکنم به آروم حرف زدن و زمزمه کردن با خودم . لعنتی اصلا حواسم نبود. از نگاه این عابرا فهمیدم . البته دوشنبه درست همون دورانی که من به این موضوع پی بردم وقتی داشتم پیاده راه همیشگیمو طی میکردم استادمونو شهید کردن .

با یه دختر حسابداری قدم میزدم و میرفتم بالا . نذاشت بریم قاطی مردم و ماشین منفجر شده ی استادو از نزدیک ببینیم . یه بار آرزو به دل موندم وقتی با دوستای دخترم بیرون میرم پایه باشن صحنه ی تصادف و اینجورچیزارو ببینیم . من موندم این همه طِرور ...وای اونم نزدیک دانشگاه . رفتم با هیجان به نوش گفتم نظرت چیه ؟چرا انقد ما خونسردیم ؟

نظر خاصی نداشت . داشتم ناخونامو میخوردم که به خودم گفتم هیچی نمیتونه مانع قول و قرارایی که با خودم گذاشتم بشه حتی منفجر کردن استادامون . یکی از دوستای انجمنیم هست به معنای واقعی کلمه میشه گفت این مسائل واسش دغدغه ست . همیشه وقتی پیش اونم حس میکنم باید یکم از هیجان و شلوغ بازیام کم کنم. چون تیپای آروم همیشه منو تعدیل میکنن . میشینم بدون استرس تمام نگرانیای صیاصیم چه نظریات چرت و پرتم چه به دردبخوراشو مطرح میکنم . حیف فقط یادم رفت نظر اونو راجع به این موضوع بپرسم.

تو کتابخونه خم میشیم رو میز تا صداهامون به هم برسه . همینطور که من دارم پچ پچ کنان یه ماجراییو تعریف میکنم میتونم حس کنم بیخیالی دوستامو نسبت به این زمینه . دیگه بند نمیکنم بهشون که چرا با من همدردی نمیکنین ! این دقیقا مثه این میمونه که بری یقه ی طرفو بگیری و بگی چرا دغدغه ی من دغدغه ی تو نیست ؟ چرا درباره ی مسئله ای که من حرص میخورم تو حرص نمیخوری !؟

اَه . اعصابم خورد میشه از دست همه ولی باز میرم به تک تکشون میخندم . ولی یهو به خودم اومدم . بعضی وقتا دوس دارم از ته دل از نیروی مافوق خودمون ( خدا ) تشکر کنم که چندتا دونه آدم دُرُس حسابی جلوی رومون قرار داده . وقتایی که پامو گذاشتم رو پامو ثانیه شماری میکنم جلساتمون تموم شه درست همون لحظه ست که یه حرفیو از یکی از بچه ها میشنوم و با خودم میگم : خدااا .. آخه چرا اینو طوری آفریدی که وقتی شبا میخوابه تمام فکر و ذکرش مشغول فلان معضل جامعه ست ! بعد اون وقت من با این همه ادعا اوج نگرانیم اینه که "چرا آدما خوشون نیستن" ؟

خب خودشون نیستن که نیستن . به درک . من روز به روز به جای اینکه بیشتر چشامو باز کنم و از این آدمای پخته ی دور و برم استفاده کنم بدتر میشم . تو جلسه ی امروز بحث کلیشه ی "رانندگی زنانو" مطرح کردیم . اینکه چرا وقتی همه تو ماشین صاف نشستیم و داریم جلومونو نگاه میکنیم بعد صدای بوق و ترمز یه ماشین که از عقب شنیده میشه همه بدون اینکه برگردیم میگیم : اِ زنه دیگه . زنه ...

من چشام به دهن بچه ها خیره مونده بود . مسؤل بودم ولی درواقع همه کاره ی اصلی اونا بودن . اونایی که واسه اولین بار وارد بحث میشنو انگار سال هاست تحلیل گرن . کسایی که از ساده ترین و بدیهی ترین کلمات استفاده میکنن و واسه نشون دادن خودشون نیازی به کلمه های قلمبه سلنبه ندارن . وای نمیدونم اشکال از من بود یا فرشته های فرستاده شده از جانب خدا . امروز همه رو خوشگل میدیدم . هرکی کلا بام برخورد داشت بهش زل میزدم و میگفتم پس من چرا تا حالا به جزییات این دقت نکرده بودم ؟ رو هم رفته چه ناز به نظر میرسه

به خودمم زحمت ندادم با کسی درمیون بزارم . این حس زیبا بینی فقط و فقط مختص خودم بود. انقد همه چی و همه جا واسم تکراریه تصمیم میگرم برم نمازخونه . چقد هوا آلوده و سرده .نمازخونه همیشه خوابگاهه من محسوب میشده . تمام چادرارو به کمک مریم پهن میکنم و یه چندتاییشونو مچاله میکنم میزارم زیر سرم یه عالم دیگه ام میندازم رومو میچسبم به شوفاژ کوچیک زنگ زده ی نمازخونه . خمار خمار فقط میخوابم و بینش که چشامو از زیر شال گردن باز میکنم مریمو میبینم که بالاسرم نشسته و داره درس میخونه . درست مثه یه مرده ای که دارن بالاسرش قرآن میخونن .

روز سکوت و بدون اتفاقمو دوس داشتم. ولی وقتی یکی از بچه های ارشد میکشدم کنار و با اون نگاه خریدارنش که چند روزیه رومه مثلا از دخترای ورودیمون آمار میگیره دلم میخواد دستای یخ زده ی بی ناخونمو دور گردنش بزارم و فشار بدم و بگم : برو بمیر

۶ساله تو این دانشگاهی و هنوزم همینطور که چونتو میخارونی آمار میگیری ؟

 فک میکردم ۴روزی که رفتم شمالو در تنهایی مطلق فقط من و بخاری و آکادمی گوگوش بودیم بعدش همه چی درست میشه و من به زندگی امیدوارتر میشم ولی اینطور نیشد . تنها اتفاق خوشایند این هفته رای آوردن فروغ و حذف شدن این دخترکان لوس "ارغوان و سارا" بود. البته حق کسری هم که اصلا نبود.

فاز تو دانشگاهی که از بعضی بچه هاشون متنفره راه میره و زمزمه میکنه : کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود ...

یاد گرفتم ازش . ولی من بلند میگم تا خود مردمی که دانه های دلشان پیدا نیست هم بشنون