قرار : وعده گاه همیشگی . انقلاب - چهار راه ولیعصر

از دور دیدیم همدیگه رو. یه هاله ای از ابهام از همو. وسط خیابون وایساده بودم و دقیق نیمدونستم کدومی .یعنی تا این حد فراموش شدیم؟الکی میخندیدم. میبینی حتی قبل از ندیدنتم خندم میگیره

رفتیم سفره خونه . یه پاتوق جدید . انگار کافه ی سابقمون به خاطرات پیوست . با فضا غریبه ام . تو منو راهنمایی میکنی و بهم میگی قلیونا اینجا معرکه ست . باغستان خره کیه !

عوض شدی تو این مدت . از همون کوله ها که همیشه دوست داشتی رو دوشته و یه دوربین حرفه ای تو گردنت . از دور به نظر خوش تیپ میرسی

میشینی روبه روم . میگی نمیخواد حرفی بزنیم ولی من میخوام بگم . از واژه ی "نامردی " استفاده نمیکنم چون حس میکنم خیلی مسخره و آبکیه تو این ماجرا  .از روزایی که باعث شد حتی جلوی نوش و مری و دکتر هم احساس ضعف کنم. البته من هیچ وقت واسه دکتر ماجرارو تعریف نکردم چون میدونستم یه روزی از این رواز ممکنه ازش جدا شم. تند تند و بی برنامه همه چیو ردیف میکنم کنار هم . بعد بیخیالش میشیم . رو غذامون تمرکز میکنیم و تو حس میکنی سیری .

مبل دو نفره اون گوشه ی گوشه خالی میشه . گوشه همیشه مورد علاقه ی دوتامون بود . من شیرجه میزنم و تو وسایلو میاری . داریم از سر درد میمیریم و چشامون خماره ولی قلیونو زمین نمیزاریم  مبادا این سنت همیشگی شکسته شه . ریه و سلامتی به جهنم .

مستقیم به چشات نگاه میکنم . همون چشمایی که همیشه از رنگ خاصشون تعریف میکردم .آروم و زمزمه وار میگم یعنی عذاب وجدان نداشتی ؟ با پررویی مخصوصت میگی معلومه که . حرصم میگیره ولی چیزی نمیگم .

هیچ چیزی عوض نشده . شب شده و هوا سرده . میگی این هوا و این منطقه همیشه تو رویاهات بوده و خوشحالی از اینکه تحقق پیدا کرده

به جلیقه ی سُرمه ایم یه نگاهی میکنی و میگی قشنگه . رنگ محبوبمه یادت که نرفته . سرمه ای ...هات هات !

به لطف"یوسف آباد خیابان سی و سوم" بیشتر از همیشه عاشق اینجاهاییم. ولیعصر. فلسطین .وصال . هتل استقلال. همون جایی که حامد و ندای تو کتاب با هم قرار داشتن .

حالا دیگه دستای همو گرفتیم و اعتراف میکنیم که تا حالا عاشق نشدیم . چقدر بد ! چون الان زمستون نزدیکه و برف بازی عشقولانه میچسبه . همونطور که ندای تو کتاب مجسم میکرد .

ولی معنی دوست داشتنو خوب میدونیم . از هم جدا بودیم و فکر میکردیم همه چی به آخر خط رسیده ولی اینجور نبود . بی آر تی بسته ست . میریم تئاتر شهر معروفمون میشینیم رو سنگفرش به تماشای تعزیه . مردم شهرمون "تهران" دور تا دورمونن . موقع خداحفظی صورتتو میاری نزدیک صورتم .احساسات دخترونمونن فوران میکنه و به تقلید از دخترای لوس امروزی میگی کیس کیس دوست جون . میخندیم

ساعت ۸ شب چهار ولیعصر روز آخر آبان

بعد از ۲هفته بالاخره با فاز رفتیم بیرون . این متنو واسش نوشتم که بدونه هیچی تغییر نکرده .خیلی وقته اکیپو ندیدم . بهش میگم حالا یا به خاطر تو یا به خاطر "میل" ارتباطمو با بچه ها کمتر میکنم و سعی میکنم کمتر ظهور پیدا کنم تو جمع . ولی اون عقیده داره که این کارا هیچ معنی ای نداره .

نمیدونم . دیگه این چیزا مهم نیس. رفتن یا نرفتن به یه قرار دسته جمعی با اکیپ همیشگی دغدغه ی من نیس . یعنی نبایدم باشه

مسائل مهمی هست که میتونه ذهنمو بیشتر درگیر کنه . همین که یاد میگیرم هرچی بیشتر جلو میرم رو حفظ روابطم بیشتر تلاس کنم خودش کلیه .

لایف ایز بیوتیفول

دیرم شده ولی همیشه کرم میریزم و با اتوبوس میام تا ۳۰ مین بیشتر به آهنگای گلچین شده ی نازم تو ام پی تیری گوش بدم .با بعضیا هیپنوتیزم میشم و متاسفانه انقد بی جنبه م و شور یه چیزو درمیارم فرداش واسم بی مزه میشه . بعد من میگم : آ آ حالا چیکار کنم . میگردم دنبال دوستای تو راهی جدید

من همیشه تو مسیرام دوستای ویژه ای پیدا کردم . البته فقط به درد هم دردی تو همون راه میخورن و کلا باید تو نزدیک شدن بهشون احتیاط کنی

"قلب یخی" میبینم و دیگه به چشمای خودمم اطمینان ندارم . عاشق هدف والای این چیستا و ستاره و بهار شدم . یاد جومونگ میفتم . اصولا هرکی هدفش والا باشه به یه جایی میرسه . همیشه دوس داشتم تو یه باند خیرخواه و صلح دوست و بشر دوستانه ای فعالیت کنم

ولی خب کلا بنده با شعار زاده شدم و پرفسورم تو این کار . بعضی وقتا تو عمل کم میارم . به جز یه بار .

آخ من فقط ۱ بار در زندگی به قول و قرارایی که با خودم گذاشتم پایبند بودم و نتیجشم دیدیم

هنوز سرم درد میکنه . وای که چقد تهران جنجالیه...