حوصلم سر رفته ولی باز نمیزارم بهم بد بگذره . نمیزارم حسای بد و تمام افسردگیای عالم روم هجوم بیاره .

اون دختر لاغره که تو مسابقه ی "من و تو " شرکت کرده خودش منو تو فیس بوک اَدد کرده . اسمش ارغوانه . جدا چه هدفی داشته نمیدونم . همشم کلیپای خودشو شِر کرده و نوشته "دوستتون دارم " . بیچاره لایکاش از ۵ تا بیشتر تجاوز نمیکنه . وای چرا انقد لاغره ؟ غلط کردم من دیگه از دخترای لاغر خوشم نمیاد

من دخترای پُر دووس دارم . خواهش میکنم با چاق اشتباه نگیرید . مثلا مثه کی بگم ... نمیدونم . کلا یکی باید به دل بشینه. ولی قیافه و هیکل همش کشکه.درآخر شخصیتای ممتاز و ویژه توجه همه رو جلب میکنن. 

از سر بیکاری به مرز جنون رسیدم . تو خونه پیاده روی میکنم و میشینم پای این برنامه ی "بفرمایید شام" تو همین کانال من و تو . چیکار کنم مثه این زنای خانه دار بیکارم دیگه . چقد گردگیری کنم چقد ظرف بشورم کتاب بخونم .

وای این برنامه اینطوریه که ۴تا شرکت کننده داره . هر شب شام خونه ی یکیشون هستن و به دستپختش امتیاز میدن . موضوع فقط آشپزی نیس. مهمان داری و مهمان نوازی و اینکه یه حرف بی ربط وسط شام نزنی و مؤدبانه برخورد کنی و این حرفا هم هست. بعد این برنامه یه مجری داره که خدا تحلیل میکنه حرکات و حرفای این شرکت کننده هارو . مثلا یه دختره هست که خیلی سوسول و ایراد گیره ..تا دهنش باز میشه مجریه میگه"خب حالا تو هم " . یه دختره دیگه هس آروم تره به نسبت بعد تا این بیچاره میاد واسه اولین بار به یکی از شرکت کننده ها انتقاد کنه میگه " شیطون شدیا " . مجریه حرف نداره . یعنی انگار ذهن منو میخونه . وای حتی یه بار ادای دختره رو درآوردم دیدم مجریه هم بلافاصله اداشو درآورد . کیف میکنم انقد خودمو نزدیک به آدما حس میکنم

رو هم رفته برنامه مزخرف بود . ۴تا دونه غریبه چهار شب باید دور یه میز بشینن پیش غذا و غذای اصلی و دسر بخورن و یواشکی پشت سر هم به هم امتیاز بدن . به نظر من نباید امتیازو فقط به کیفیت غذاها میدادن . طرز برخورد تو مهمونی خیلی مهمه . یعنی خیلیییی مهم . همون دختر سوسوله که گفتم از همون اول انرژی منفی به مهموناش میداد و میگفت وای چرا انقد محکم در میزنی ؟ کفشاتون تمیزه وارد خونه شدین ؟ وایسین موقع شامپاین خوردن همه به من نگاه کنین

از این آدمایی که "من" ..."من" میکنن متنفرم . از همون بچگیم بدم میومد میگفتن "غذای من" ..." لباس من" . بابا این ضمیر اول شخص مفرد جذابیت آنچنانی ای نداره . انگار طرف روهمه چی احساس تملک میکنه .

یعنی دقیقا داشتم آینده ی خودمو تصور میکردم . که شغل و کاری ندارم و از صبح تو خونه ام . تمام ساعتای برنامه ی آشپزی کانالارو حفظم . حتی فیلمای مسخره ی جم و فارسی وانم که دیگه رو شاخشه .با گلدونام حرف میزنم و با وسواس خاصی برگاشونو تمیز میکنم.هزاربار موهامو سشوار میکشم و خودمو واسه وسایل خونه به نمایش میزارم. بعد زود پشیمون میشم و همه آرایشامو پاک میکنمو میتونم تصور کنم که دچار رکود شدم و واسه بیرون اومدن از این وضع فوق فوقش یه کتاب میگیرم دستم و منتظرم عصر یکی بیاد خونه

وای وحشتناکه . من باید مثه شیوا تو قلب یخی هی بدو بدو کنم و از این دادگاه به اون دادگاه برم . اصلا دوس ندارم ارشد بخونم . نمیدونم چرا همه از سال دوم به بعد تو دانشکده ی ما به فکر ارشدن . سال سومیا که دیگه رسما کتابخونه رفتنو آغاز کردن . آخه مگه قرار ما وکالت نبود ؟ از هرکسی که میپرسم اول کانون یا ارشد میگه خب به هرحال ارشد مهمه ...

یه تصمیم راسخ گرفتم که ناخونام بلند شه . خیلی زور داره که داری از فرط بیکاری میپوسی و نمیتونی واسه آرامش روحیم که شده ناخون بخوری . ولی تحمل میکنی و مشغول ریز کردن پوستای نارنگی و پرتغال میشی

واسه صدمین بار پیشنهاد فرندو واسه بیرون رفتن و قل کشیدن رد کردم . البته انقد جسور و وقیح نشدم که صاف صاف بگم : نه شرمنده نمیام

به یه نحوی میپیچونم . این دفعه اینطوری جواب دادم که : من همیشه تو پیچوندن مهمونا توانایی کمی داشتم .حالا باز سعیمو میکنم

که خودم میدونستم قرار نیس هیچ سعی ای بکنم . نمیدونم نمیشه گفت حال نداشتم یا از قلیون کشیدن بدم میاد . چون دیگه الان عالم و آدم از علاقه ی مفرط من به قلیون خبر دارن . شاید بخشیش به خاطر دکتر بود بخشیش به خاطر اینکه چندتا دونه حرکت ازش دیده بودم و تصمیم گرفته بودم این دوستی هرچند معمولیو کمتر کنم . یه حس بدی داشتم اگه میرفتم و میدیدم دکتر از این موضوع اصلا خوشحال نیس . اگه باز واسش فرقی نمیکرد راحت تر میشد رفت. من هیچ وقت تو رابطه هام جدیه جدی نبودم . هیچ وقت تمام اون خط و مرزها و محدودیتایی که باید رعایت کرد رعایت نمیکردم . همیشه ی خدا هم واسه دوستام روضه خوان قهاری بودم. جوری که پیش خودشون فک میکردن خوش به حال اون کسی که قراره با من باشه. منه مقید و پایبند به اصول و موازین دوستی ( اُ ه ) 

شاید چون همیشه همه دوستامو در یه سطح قرار دادم و فقط یکم یه کوچولو اون دوستیو که باهاش خیلی فابم و وقتی کنارشم تو فضاییم جدا کردم از بقیه . که خب باز اینم درست نیس . ولی من اینطوریم دیگه . اصلا کی اعتقاد داره تو این سن همه چی باید درست حسابی پیش بره ؟ ما تا میتونیم اشتباه میکنیم و هیشکیم نمیتونه جلومونو بگیره

نوش هم مثه من همش تو خونه بوده و وقتی فهمیده منم جایی نرفتم گفت واااااای نمیدونی چقد دوس داشتم بریم بیرون . منم پشیمون شدم . یه آن حس کردم چقد واسه نوش حرف ها دارم . ما تقریبا همش باهمیم ولی زیاد حرفی نمیزنیم . نظرامون خیلی نزدیک بهمه و آدمای مورد علاقمونم همیشه ی خدا یکیه . یه چیزای خیلی خاص و ظریفیو خیلی خوب درک میکنه. تنها فرقش با من اینه که تیپ آروم و ساکتیه و پایه ی خیلی از تفریحات من نیس . من همیشه از این تیپای آروم و خونسرد خوشم میومده مثه همین نوش مثه دکتر مثه اِلُن یکی از پسرای وروودی مثه بِلا که تو توآیلایت تازه وارد مدرسه شده بود و ...

نه اونجوریام که فک میکردم بد نبود این تعطیلیا . تو دنیای خودم غرق بودم و هزاران تا فکرو خیال کردم . بیا این نتیجش . سخنرانیم تو وبلاگ .