فیلم ترسناک
با این حرفا و اتفاقایی که اطرافم میبینم دیگه به هیچی خوشبین نیستم.
خونه ی فامیلامون خوب بود . انگار که فامیلایمون آفریده شدن واسه پایه بودن تفریحات من هیچی کم نداشتیم از قل و فیلم و موتورسواری و درینک و..
ولی واقعا همه چی تفریح نیس. بعضی وقتا آدم از تفریحات بی حد و حصر دور و بروش خسته میشه .
ما خوش بودیم چون با خواهرم ۴تا دهه شصتی میشدیم که وقتی آخرای شب مشستیم پای بطری بازی از همه چی میگفتیم و سوال میکردیم. همه در نهایت صداقت جواب میدادن . از خیانتاشون از دوس دخترای بی شمارشون از عاشق شدنای نوجوونانشون .
با دقت گوش میکردم به همه.این جنسو میشناختم ولی هرچقدم بشناسم باز کمه.از این میگفتن که این روزا کسی که زن داره خیلی عادیه واسش که یک یا چندتا دوس دخترم کنارش داشته باشه . خیلی طبیعیه که دخترارو بیشتر دوس داشته باشه . جالبش اینجاس رو اسم همچین آدمیم قسم میخورن . کمم نیستن . خیلی خیلی زیاده.
بعد ما میگفتیم : وا ؟!! (انگار قرار نیس هیچ وقت این تیکه ی مزخرف زنونمون از دهنمون بیفته)
خیلی روتین شده این مسائل . با شنیدن این چیزا دیگه حوصله ی کسیو ندارم . آروم میرم یه گوشه میچسبم به دیوار و رومو میکنم اون ور که کسی نیاد بهم آویزون شه و از سر و کولم بره بالا . بعضی وقتا اصلا نمیتونم تحمل کنم یکی مخصوصا پسر دور و برم بپلکه . وسواسی شدم . بچه نیستم و خیانت ندیده (:دی ) هم نیستم ولی بازم این تیپ مسائل واسم تازگی نداره . خیلی آزار دهنده س.
محله ی این فامیلامون خیلی قدیمیه . از ما هم خیلی دوره . سوار موتور میشدیم و کل خیابوناشو چرخ میزدیم . میرفتیم بغل قبرستون ارمنیا و زیر صلیب بزرگ تو تاریکی مطلق منتظر یه اتفاق هیجان انگیز... و وقتی چیز خاصی رخ نمیداد برمیگشتیم .
نوبت من میشد و از من سوال میکردن . از تجربه هام .از شیطنتای یواشکیم. دوس دارم همه جا راست بگم. ولی لزومی نداره همه چیو به همه دُرُست حسابی بگی.امروز تو اتوبوس زیر نور مستقیم آفتاب به این فک میکردم که "اینکه هیچ وقت دروغ نمیگم خوبه یا بد " . بعد یکم که بیشتر فک کردم دیدم اصلا نمیشه دروغ نگفت . مصلحت حکم میکنه که بعضی جاها به بی رحمانه ترین شکل ممکن حتی به اونی که دوسش داری دروغ بگی . اصلا به خاطر همین میگن دروغ مصلحتی دیگه . واقعا خیلی فکر کردم :دی
نمیتونم درک کنم این جمله ای رو که میگن باید با کسی که خیلی دوسش داری صادق باشی . اصلا میشه کسیو تا اون حد دوست داشت ؟ من خسته شدم از بس همه رو در یه حد ( شاید یکی دو نفرو یکم بیشتر ) دوس داشتم . دوس دارم یه موجودی یه وسیله ای یه حیوونی یه نویسنده ای یه بازیگری ورزشکاری چیزیو در حد مرگ بخوام . باهاش زندگی کنم . خب مسلمه اگه اون چیز "شخص" باشه خیلی بیشتر خوش میگذره ...
پسر فامیلمون خوش تیپ به نظر میرسه . من معمولا اغراق آمیز از ظاهر کسی نمیگم. به جز دخترا که بعضی وقتا محو چشای شهلا و هیکل پر انرژیشون میشم و نمیتونم چیزی نگم. ولی خوب یادمه از وقتی سوم دبستان بودم این "فری" تو ذهنم مونده بود . اون زمان که ما فقط یه بچه بودیم گه گاهی که لپمونو میکشیدن کلی ذوق میکردیم که "این یارو" بهمون توجه کرد ( من خیلی به این نکته دقت کردم . دختربچه ها از همون بچگیم خیلی حسارو میفهمن . حتی جلوی یه پسر خجالتی و موش میشن . بارها دیدم ) . فک میکردم الانم معیارام تا حدودی مثه اکثریته. ولی میبنم نه ! من دیگه با این چیزا به وجد نمیام و هرچقدم همون آدمی که سال ها قبل به نظرمون پرفکت و عالی میرسید باهامون مهربونو زیادی گرم برخورد میکنه ...ما مثه یه روبات میشینم و میگیم خب که چی ؟ این چی میخواد از جون ما؟ اه چرا ولم نمیکنه !
خیلی دوس دارم یه کیف پر از دی وی دی حتی چرت و پرت داشته باشم . دوس دارم تمام فیلمای عالم و آدمو جمع آوری کنم و هرکی اومد خونمون چهارزانو بشینم جلوش و مثه یه نقاد واسش وراجی کنم . ولی من الان تو اون جایگاه نیستم و به زور به ۲۵ تا میرسه فیلمام . یه فیلم ترسناکی آخر شب با بچه ها گذاشتیم که تا تموم شد رفتم صورتمو گرفتم زیر آب و تمام موهامو خیس کردم و نشستم ۲ مین فقط فکر کردم . از ترس نبود . موضوع فیلم واسه خودمون اتفاق افتاده بود . همون زمانی که منو فاز و یکی دیگه از بچه های مدرسه رو به مدت سه روز از مدرسه اخراج کردن چون تو سفر مشهد تو هتل ساعت ۳ نصفه شب نقشه کشیدیم و فاز یه ماسک "جیغ مانند" زد به صورتش و یواشکی وارد اتاق سال دومیا شد و ...
مسؤل و همه کاره ی مدرسمون واسمون جلسه گذاشت تا صبح . تهدیدمون کرد اخراج دائم میشیم . گفت شما خیلی نفهمید و امکان داره یه نفر زبونش بند بیاد یا سکته ای چیزی کنه . اون زمان ما ازش متنفر شدیم . چون ۳ روز سر کلاس نرفتیم و تو حیاط مدرسه بایکوت شده بودیم .
ولی بعد از سه سال وقتی دیشب این فیلمو گذاشتیم که مضمونش همین بودو و یه دختره سر همین شوخی های بچه گانه و از قبل طراحی شده رفت تو کما ... تازه به حرف خانم "ر.پور" رسیدم . خیلی شانس آوردیم البته بعد ها فهمیدیم پدر همون دختر سال دومیه ازمون شکایت کرده .
عادی و معمولی ترین حوادثم به آدم درس میدن . فقط یکم هوش و دقت میخواد واسه فهمش.
پ . ن : بالاخره به صابون خرچنگ اصله اصل دسترسی پیدا کردم . پوستم چند روزی قراره یه نفس راحت بکشه.