من او را دوست داشتم
باران ( یکی از دوستای وبلاگیم ) اومد دانشگامون . کل محوطه رو قدم زدیم و از دردای مشترک گله کردیم . از اینکه آدما خودشون نیستن و تظاهر میکنن و ..
تازه من خیلی عصبانی بودم و سعی میکردم زیاد خودمو تخلیه نکنم . چون احتمال داشت باران از دستم فرار کنه ولی آروم آروم منم واسش حرف میزدم . دوس داشتم که امروز اینجاست پیش من و میتونیم از جلوی زمین فوتبال بزرگ دانشگاه عبور کنیم و یه عالم دانشجوی خوشحال و پرانرژی ببینیم و از همه چی بگیم ...
رفتیم طبقه ی آخر دانشکده ی ما که خلوت ترین جا محسوب میشه. نشستم رو زمینو به خاطرات باران گوش کردم . میخندیدم و خودمو به این دوست مجازی نزدیک حس کردم. هرکدوم از بچه ها که رد میشدن و میدونستم وبلاگو میخونن بهوشن میگفتم : آ آ دکتر بارانو میشناسی؟ همون که تو لینکامه . ایناهاش.
باران میگفت تو وبلاگت جوری مینویسی که انگار داری با آدم حرف میزنی و خب من از این بابت نگران شدم . اینی که باران میگه خیلی خوبه ولی حس کردم اگه من بخوام واسه مثلا ۱۰۰ تا آدم حرف بزنم و کامنتامم ببندم انگار میخوام بهشون بگم : هیس ... خفه شین.فقط گوش کنین و بزارین من حرفمو بزنم .
خب این خیلی بده ولی چاره چیه ؟ . رفتیم پیش خاله ی باران که رییس کتابخونه ی یکی از دانشکده هاست . فوق العاده بود همه ی استادای مارو میشناخت و حتی درباره ی گوگولی بودن یه استاد با من هم عقیده بود . بهشون گفتم حاضرم بیام تو کتابخونه کار کنم و ساعتای خالیمو علاف نباشم . یه جوری دوس داشتم به همه بفهمونم بابا منم میخوام مفید واقع شم . اجازه هست ؟
دوتامون داریم کتابای آناگاوالدارو میخونیم . تو این رخوت و کسادی سرگرمی همینم باحال به نظر میرسه. مخصوصا وقتایی که خیلی بیکارم و دنبال یه بهونه واسه ناراحتی و دعوا میگردم میام کتاب "من او را دوست داشتم" گاوالدارو باز میکنم و خودمو میزارم جای کلوئه . که شوهرش بهش خیانت کرده و داره سعی میکنه هرجور شده با این موضوع کنار بیاد ولی وقتی یاد اون روزی میفته که تو مترو داره ناخوناشو سوهان میکشه و به شام شب و تفریح آخر هفته با شوهرش فک میکنه اشکاش سرازیر میشه . بعد پدرشوهرش بهش میفهمونه که شاید پسرم ( شوهر تو) لیاقتتو نداشت و ارزشت خیلی بیشتر از اینحرفاست و ...
از باران جدا شدم و جلوی در اصلی دکترو دیدم . وقتی میبینم داریم الکی به هم گیر میدیم و وارد بحثای آبکی میشیم... همینطوری که داریم دو تایی از دانشگاه تا تجریشو پیاده میایم .همینطور که از خیابان "الف" رد میشیم و به ولیعصر خوشگلمون میرسیم اِم پی تیریو میزارم تو گوشم و عینکشو به زور ازش میگیرم و میزنم به چشمم و این باعث میشه موقع راه رفتن خودمو بالا حس کنم و لذت ببرم . سرم گیج میره و اون در شُرُف کور شدنه ولی عینکو بهش نمیدم و صدای ریهانارو از همیشه بلندتر میکنم . بعد دعوامون میشه و اون داد میزنه و میگه کور شدم و سرم درد گرفت و همه نگامون میکنن . ۲ نفر بهم میگن :خانم مشکلی هست ؟
به زور منو گرفته و میخواد عینکو بگیره . میدونم اوج بچه بازیه ولی بهش نمیدم و پیشنهاد میکنم ولم کنه . چون وقتی یه نفر به کیف و دستم آویزون میشه حس خفه شدن بهم دست میده . از نمره زیاد عینکش سر درد میگیرم. یه جا میشینمو واسه اینکه قائله رو به نفع خودم تموم کنم یه سری وسایلشو از کیفش میدزدم و فرار میکنم. تا تجریش تنها میام.
پشت سرمه ولی قهریم . کنار تاکسی کنارمه ولی قهریم . میام خونه هنوز قهریم
حرصم میگیره.پیش خودم تصمیم میگیرم بزارمش تو لیست "دوستای عادی و معمولی ترم" . میام بقیه ی کلوئه رو میخونم و یه جور وانمود میکنم که انگار بهم خیانت شده . پدرشوهری ندارم که جلوی شومینه واسم چایی بیاره و از عروسش دفاع کنه . کتابمو میبندم و خودم واسه خودم چایی میریزم و میام میشینم پای مدنی ۳ . مواد ۲۲۶ و ۲۲۷ رو با تفسیر میخونم و همزمان به این فک میکنم که خب با اکیپ که قهرم با دکتر که قهرم با مری که جر و بحث کردم حالا چیکار کنم؟ !
چشمم میخوره به نوشته های پشت کتاب : "حق اشتباه . ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها . بخش کوچکی از یک جمله اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد ؟ چه کسی جز خودت ؟ "