با مامان رفتیم بیرون

تمام شلوارام گشاد و بلنده .رفتیم که کوتاشون کنیم . من شخصا عاشق جینای پاره ی به زمین کشیده ام . آخ مخصوصا وقتی که بارون میاد و همه جا خیس و گِل خالصه. همیشه که نمیشه نظیف و پاکیزه بود  

ولی بعضی وقتا میبینم اصلا واسه اون چیزایی که تو ذهنم رویاپردازی کردم ساخته نشدم . حتی رویاهامو به صورت شعار میگم و اصلنم حواسم نیس دارم شعار میدم .به خودم میام و میبینم همه جا جار زدم تریپ فقط تریپ اسپرت و فرداش کاملا غیراسپرت پوشیدم. یه جور رویاهای ناسازگار با شخصیتم. اونروزا که استپاپ و سیو دِ لست دنس میدیم عاشق تیپای دخترای شخصیت اصلی فیلم میشدم و یه مدت از همه لباسا و سیستم رفتاریشون ایراد میگرفتم . ولی راستش اصلا تیپ خاصی واسه شخصیت من تعریف نشده . من همه جوره هستم . هم کوله دوست دارم هم کیف . هم تنگ دوس دارم هم گشاد . به نظرم آدمی که همه چیو در کنار هم داشته باشه واقعا یه فرد نرماله . البته خب سلیقه ایه .

 همه ی اینارو گفتم که بگم ما که کل عمرمون تو دبیرستان از بچه های چادری جدا بودیم و درواقع اونا الگوی پوشش ما محسوب میشدن (مثلا ارواح عمشون)ولی الان تو دانشگاه الگوی رفتاری من محسوب میشن . نه همه ...خیلی خیلی کمشون

خوشحالم به جایی رسیدم که تعصب خاصی نسبت به مدل دوست مدل لباس مدل آرایش ندارم .یعنی جوری شدم که کسی نمیتونه واسه توصیف من بگه : مدل دوستاش اینجوریه .. مدل مانتوش اون جوریه و مدل موهاش همیشه کجه. نَه . اصلا نمیشه تعریف خاصی کرد. به نظر خودم که این خوبه.

 مامانم با سایه مخالفه . امروز بعد از مدت ها که با هم از در خونه اومدیم بیرون وسط حرفاش گفت : ولی مامان جان اون سایه رم نزنی خیییلی عالی میشه . بعد واسه تاثیرگذاری بیشتر حرفش اضافه میکنه که به ما تیپای تیره زیاد آرایش شلوغ نمیاد . راست میگه البته ولی نمیدونه که چقد بعضی وقتا نیاز داری تمام حرص و غم و غصتو یه جوری خالی کنی و منم وقتی جلوی آیینه ام همه چی یادم میره . مخصوصا اگه چندتا دختر دور و برت باشه . مثلا من جلوی آیینه ی دستشویی دانشکده کلی تجربه کسب کردم از دخترا . کافیه به همه چی دقت کنی و هزمان به کار خودتم برسی . گفتم که ما خانوما میتونیم همزمان چندین کارو با هم انجام بدیم . و خب این ویژگی بارز ماست .دنیا رو دست ما میچرخه ( میدونم اینا زیادی تکراریه ولی من دوس دارم انقد بگم و بگم که تو ذهن همه حک شه )

تو آلاچیق تپه نشستم پیش دکتر و گریه کردم . یعنی دست خودم نبودم . آدمه احساسایی ای هم نیستم به اون صورت ولی از همه متنفر بودم . یکی کنارم بود که هی میگفت " چرا ؟ چیه ؟چطور؟ واسه چی" و تمام اینا باعث میشد به عمق مشکلات این چند روزم فک کنم و دنبال چراشون بگردم و به نتیجه نرسم و اشکام گولی گولی بیاد پایین . تو اون سرما و اون صدای اذان و اون غروب که همه چی غم زده به نظر میرسید چشمم خود به نوشته های رو میز آلاچیق . نوشته بود : الان میخوایم از اینجا ( تپه ) بریم توچال که داد بزنم عاشقتم محبوب دلم ...

خب من با خودم فک کردم چه عاشقای ارتفاع دوست و هولی که با لاک غلط گیر خیلی بی کلاس تمام میزو سفید و خط خطی کردن . بعد زود به خودم لعنت فرستادم که من نباید به کارای دیگران کار داشته باشم . دلم میخواد به کل دنیا حالی کنم :به من ربطی نداره

آقا جان هیچی دیگه به من ربطی نداره .

یه مدت خیلی کمی حس کردم چه ضعیف شدم . باید بیشتر خودمو جمع و جور کنم . یاد حرفای استادم افتادم . یاد اینکه قراره تو اولین برف زیر هیچ سقفی نباشیم و همه مسائل عالم و آدمو کنسل کنیم و روی اولین سفیدی زمین قدم بزنیم .خودمو زدم به کوچه علی چپ . یاد انجمنمون افتادم . یاددوستی خاص دانشگاهیم که تصمیم گرفته بودیم باهم درسارو جدی بخونیم . تصمیم گرفته بودیم جلسات مرور مدنی ۳ رو تو شبای مه گرفته ی دانشکده دنبال کنیم . یاد جملات بیمارگونه ولی دلنشن اینروزام افتادم " باشه بابا تو خوبی " ..."به من ربطی نداره " ..." فقط خودم منو درک میکنه" ..." به هیچکس وابسته نشو " و از این جور خزولات که هر جوونی تو ذهنش داره

 خب هرکسی باید یه درمانی واسه درگیریا و آشفتگی های مقطعی زندگیش پیدا کنه . الان من خودم دارم خودمو مداوا میکنم . سعی میکنم کمتر به بچه ها گیر بدم و برخلاف همیشه به لیوانای پلاستیکی بوفه ی دانشکده خُرده نیگرم . ام پی تری و گوشی و عابر بانکا و کارت اتوبوس بی آر تیو تو جیبای بغل کوله پشتی نزارم که مثه این آدمای وسواسی هی برنگردم عقب و کوله رو لمس کنم که از وجود وسایلام مطمئن شم . این مسائل ریز به نظر ساده میرسه اما بیشترین انتقادا به من سر بی اهمیت ترین مسائله . نگو اینا از نظر من بی اهمیته ولی از نظر دیگران نه.

با مامان رفتیم بیرون . شاید تمام این نتایجم به خاطر اینه که حرف زدیم و من بالاخره یکیو پیدا کردم که تند تند از همه مشکلاتم سربسته واسش بگم آره همه چی خوبه انگار.