دوست
این پستو پاک میکنم چون دلم نمیخواد دیگرانی که کامل تو جریان نیستن از حرفای من یه برداشت متفاوت کنن ...
بعضیا چقد قشنگ یه مسئله رو باز میکنن. از بعضی نظرات واقعا لذت میبرم ... از اینکه میبنم خیلی صادقانه آدمو راهنمایی میکنن و شیوه ی غلط زندگیمو به رخ میکشن . به هرحال از هرکسی که وقت میزاره و واسه من عقیدشو تایپ میکنه ممنون . این حس بهم القا میشه که تو نگرانیام تنها نیستم
این پست طومار مانندو پاک میکنم گرچه به شدت با حذف پست بعد از نوشتن مخالفم .ولی یه جورایی از اینکه از دوستی های چندین و چند ساله حرف بزنم و شکایت کنم حس بدی بهم دست داد . گرچه انکار نمیکنم همچنان پای حرفام هستم ... هنوزم فک میکنم در حقم نامردی شده ولی خب یه جورایی عصبانیتم خوابیده . بیخیال... بیخیال. باز اگه دست خودم بودم میشستم قسمت ۲ غرغرامو مینوشتم . از اون همه حرفا و عجز و لابه و ناله و شکایت فقط این چند خطو پاک نکردم :
لباس زمستونیارو که درمیاریم ناخودآگاه هیجان بهم دست میده . چون مدت زیادیه که تو ته کمد تنها موندن و از بس دیده نشدن آدم بعضی اوقات رنگاشونم یادش میره . هی میپرسه : آ آ اون کاپشنه سبز پررنگ بود یا کم رنگ ؟ بعد هی منتظره یه طوفان و باد و بارونی از راه برسه که بتونه یه زندگی جدید تجربه کنه . یه نوع لباس پوشیدن جدید . کاش یه کلاه گوگولی پشمی بتونم تهیه کنم .
تمام زمستونه من به شال گردن قرمزمه . گمش کردم . باید پیداش کنم...