۱۳ آبان پارسال وقتی منو فاز به همراه بچه های دانشگاه تو هفت * تیر بودیم و یهو گا*ردی ها حمله کردن . ما بچه هارو گم کردیم و پهن زمین شدیم و کفشم از پام درومد و ساعت فاز گم شد و مچ دستم یه باطوم سنگین خورد و بی حس شد

خیلیا سر کلاس فارسی نشسته بودن . درست یادمه چهارشنبه بود و فارسی عمومی داشتیم . (جالبه ما تو دبیرستان میگیم ادبیات وارد دانشگاه میشیم میگیم فارسی ).ما خاکی و از همه جا بی خبر برگشتیم دانشگاه و بچه ها دوییدن سمتمون و خوشحال بودن از اینکه ما هنوز نفس میکشیم . "نیم" واسه سر و صورت خونیش رفت درمانگاه و ما مدام به گوشیش زنگ میزدیم و جواب نمیداد. من با دمپایی بودم و یه دست معلول و یه ذهن آشفته و یه صورت نگران. وارد کلاس شدیم و همه تند تند و بدون وقفه نکات استادو مینوشتن و کسی حواسش به تاریخ اون روز نبود . به دستبند سبز ما که تا اوموقع ریش ریش و فرسوده و خاکی شده بود .

یادش بخیر...

رفتم فیس بوک جواب تبریکای تولدمو بدم دیدم که چی بیام دونه دونه بزنم : مرسی  تنکس ماچ بوس . ترجیح دادم عکسایی که خیلیا با مِه خوشگل دیروز گرفته بودنو ببینم . فک میکردم خیلی خوشبختم که 11 آبان اولین بارون و اولین سرد شدن واقعیو تجربه کردیم ولی دیروز به همه ی 12 آبانی ها تبریک گفتم . از بس جالب و دیدنی بود هواش.  

منو مری و نوشم رفتیم همون مکانی که تازه تو دانشگاه کشف کردیم ..اون مکان خودش یه اسراری داره که نیاز به درک داره . مثلا یه گوشه ی دیوار 3تا پله ی کوچیک تزیینی داره که هیچکس بهش توجه نمیکنه ولی انقد این 3تا پله ی به درد نخور بغل باغچه منظره ی جالب و خاصی ایجاد کرده که نمیشد عکس نگرفته ازش گذشت.

موندم دانشکده تا خود تاریکی شب . تا وقتی که واسه بیرون کردنمون چراغارو خاموش کردن و سیاهی مطلق همه جارو فرا گرفته بود . مونده بودیم با "فِرِند" مدنی ۳ مرور کنیم .

وقتی وسط درس به خودمون آنتراگ دادیم و اومدیم پایین مِه همه جارو گرفته بود و هوا کاملا سوز داشت .سکوت سکوت...انگار نصفه شب بود . تیر چراغ برقای دانشگاه تک و توک روشن بود و تمام درختامون بیشتر از قبل تو چشم بودن. خوشگل و تو دل برو تر از همیشه بود منظره.

وای کاش من یه نویسنده بودم . میتونستم کامل دیده ها و احساساتمو شرح بدم . اون  دو تا دوستام چون جنس سخت و بی احساس بودن توجه آنچنانی ای نشون ندادن و خیلی زود به بحث تفاوت عقد معلق و عقد شرطی ادامه دادن و با حرفاشون نمیذاشتن من رو این منظره ی فراموش نشدنی دانشگاه تمرکز کنم. گاهی مجبور بودم سرمو بگیرم بالا و تو صحبتا شرکت کنم . باز اگه مریم و نوش بودن میتونستن بیشتر تو احساساتم شریک شن.اگه به خودم بود حاضر بودم ساعت ها اونجا وایسم ولی حیف که همین مرور کردن درس به درخواست خودم بود . وگرنه کسی بیکار نیس بشینه واسه من تدریس خصوصی بزاره اونم نصفه شب تو یه قبرستون مِه گرفته.

وقتی کامل برقو رومون قطع کردن ما پی بردیم این یعنی اینکه گورمونو گم کنیم . حتی دانشکده هم غیر مستقیم حرفاشو بهمون میزنه . هه

فاز تو دانشگاشون با یه گروهی دوست شده که اسمشو گذاشتیم " گروه دختران چادری " . همونطور که من با ورود به ترم 2 گروه دختران چادریو پیدا کردم . منتها واسه من سال بالایین.امکان نداره یه اتفاق غیر طبیعی و غیر روتین واسه من رخ بده و واسه فاز نده . کائنات همه چیزه مارو هماهنگ تو سرنوشتمون قرار داده. گرچه فاز تازگیا به جورایی بیخیال و سردرگم شده . خودش نمیدونه درست چی میخواد و خیلی راحت کاراشو توجیه میکنه . من دیگه حال اکیپمونو ندارم . فک میکردم تو این حس فازم با من شریکه ولی اون تقریبا هر روز بیرونه. یه جورایی کارا و حرفاش مبهم شده واسم . نمیدونم بهتره تحلیلش نکنم . فعلا قهریم

گروه دختران چادری واسه تولدم 3تا قورباغه ی یه شکل آوردن . وقتی وارد کتابخونه شدم غافلگیرم کردن و با کلی هیجان سر و ته آخرین کادورو هم آوردیم .

بعضی وقتا از همه لجم میگیره . یعنی وجود همه ی کسایی که به نحوی بهم لطف دارنم آزارم میده چه برسه به اون خنثی هاش . فاز دیروز این نکته رو یادم آورد که خود ما تا وقتی یه نفر بهمون توجه میکنه دور و برش میپلکییم . تا یکی یه تیکه میندازه و لجمونو درمیاره میشیم دشمن خونیش . انگار هیچکس تحمل " دیده نشدن" رو نداره . با وجود این …

یه وقتایی آرزو میکنم دیده نشم . بتونم با خیال راحت همه رو ارزیابی کنم بدون اینکه مجبور باشم تابلو به کسی زل بزنم . آخه میگن کلا تو خیره شدن به بقیه استادم . من میگم مگه بده ؟ ولی خیلی زود خودم جواب خودمو میدم که آره بده چون تازگیا همه مستعدن واسه توهم زدن . قبلنا تا یکی به یه نفر زل میزد طرف نگران و مضطرب به خودش نگاه میکرد میگفت : نکنه زشتم . کثیفم .

ولی الان برعکسه. همه فک میکنن الهه ی یونانن . همه اعتماد به نفسامون معرکه ست . اول خودمون شایسته ترینیم بعد دیگران.

خب مثه اینکه زیادی دارم حرفای "شاز" میزنم . خیلی لجم گرفته از همه .  حتی کسایی که تو خونه کنارم زندگی میکنن .

نمیگم من خیلی بی عیبم ولی همه خیلی بی انصاف شدن . اه کاش اینجا اروپا بود زرت میرفتم با یه بوی فرندی چیزی تو یه خونه مستقر میشدم خیالمم راحت بود نام هراس انگیز شوهر بالا سرم نیس .

اینجا تو ایران مستقل شدن واقعی کشکه . باید طبق سنت شوهر کنیییم بریم خونه ی اون. من که حاضرم . واسه در اومدن از این روتینی بی پایان حاضرم دست به هر کاری بزنم  . ولی قبل از همه ی اینا میخوام فقط  درس بخونم . باز حس عقب افتادگی بهم دست داد . اه کاش لال میشدم و هیچ وقت پیشنهاد مرور مدنی رو نمیدادم .هرچقد بقیه نخبه و متبحرتر میشن تو درسا من افسرده تر میشم. تمام این روز مه گرفته و خاکستریمو این حس عقب موندن از درس و حقوق به گند کشید 

 

 پ . ن : دیدم منظر واسم نوشته . فقط میتونم بگم مرسی از این همه لطف. از این توجهت به رنگ و شاعر مورد علاقم. از این اعتمادت .بین همسن و سالات کمتر کسی اینطوریه . قدر خودتو خیلی بدون منظر