به جای غُرغُر تبریک گفتین ...مرسی از همه

سومین تولد هم با حضور بچه های ریاضی برگزار شد . کلا چقد امسال شلوغ پلوغ شد  واسه تولد

تو جلسه نشسته بودم و طبق عادت مزخرف همیشگی که باعث میشه اتوی موهام به هم بریزه موهامو میپیچیدم دور انگشتم و به بحث گوش میکردم . که یهو "ساموان" پشت در ظاهر شد و رفتیم پایین دیدیم بچه ها اومدن... چهره های غیر حقوقی

 "پارازیت" بهم آیینه کادو داده از بس به خودم علاقه دارم . یعنی واقعا هدیه ی جالبی بود گرچه من هنوز نمیتونم اون "فروغی" که با کلی هنر نوشته بخونم

برگشتیم بالا و تو اون راهروی شلوغ طبقه ی دوم عکس دسته جمعی گرفتیم. هماهنگ کردن ژستا در حالی بود که من وسط جلسه بلند شده بودم. همینه میگن ما خانوما میتونیم همزمان چندین کار انجام بدیم.بیا اینم مصداقش.

 تو دانشکده مون که بیشتر روزای هفته خلوت و قبرستونه فقط وجود انجمنه که بهم انگیزه میده . با اینکه امسال یک دهم پارسال ما بهونه واسه جمع شدن و "ما بی شماریم گفتن" نداریم . آخ چه سالی بود هشتاد و هشت .

بچه های فعال فارغ التحصیل شده یه جورایی رییس و الگوی ما محسوب میشن  . من نمیدونم چرا الان همه بی ذوق شدن . من خودم هفته ی دومی که وارد دانشگاه شدم با دیدن اعلامیه ای که ماهیت فمنیستی داشت بدو بدو رفتم طبقه ی همکف و با کنکاش دفتر کوچولو موچولوی انجمن * اسلامیو پیدا کردم. الان تو کف اینم که یه تازه وارد بیاد با خجالت و سردرگمی راجع به فعالیتای ما بپرسه . کاری که خود ما پارسال کردیم .بدون اینکه کسی ازمون بخواد

یاده سپیده عزیز گرامی . رییس کمیسیونمون بود . حالا من اومدم جاش . کی فک میکرد که منه جوجه که دربرابرش پشیزی اطلاعات نداشتم جاشو بگیرم . الان فقط ۲-۳ تا از بچه های فعال پشتمن و من حتی خجالت میکشم در مقابل اونا خودمو مسئول بدونم.سپیده جات خیلی خالیه . تو تمام جلسات . ولی حضور داری ...تو و اون شال قرمز و لبخند بزرگت رو دیوار سبز انجمن.

همینطور که موهامو میپیچیدم دور انگشتمو و به چهره های جدی  دانشجوهای پیگیر نگاه میکردم لحظه شماری میکردم تموم شه و برگردم دانشکده ریاضی که بقیه لحظات ۱۱ آبانو جاودانی کنم.

هوای لامصب چقد نارنجی و خشن بود امروز . آدم دوس داش هی در مقابلش غُر بزنه و در عین حال یه لذت خاصی هم ببره از وجودش .دانشگامونم قشنگ زمینه ی خوشگل شدنو تو این جور هواهای بارونی و برفی داره . خیلی بی شرفه این منظرش.

گفتم لامصب یاد استاد عزیزم افتادم . بهم خیلی مستقیم و بدون هیچ حرف اضافی تو فیس بوک گفت : لامصب دوس داشتنی تولدت مبارک

منم که اینجور جاها کلا هَنگم . فقط تیکه کلام مخصوصمو میکشمو میگم " وااااای استاد مرسی" .. اَه مثه این بچه های اُستاد ندیده رفتار میکنم گاهی. :دی

 سپیدار و سارای عزیزم کادوی فوق العاده سرگرم کننده شونو  که دادن همون لحظه به این فک افتادم که خاله چقد با این کادو حال میکنه و دقیقا هم همینطور شد . تا الان نشسته سرش و به من دستور میده نسکافه درست کنم که بتونه خووب تمرکز کنه

بعد از اینکه عقده ی عکس گرفتنم خوابید تصمیم گرفتم برگردم دانشکده .من خیلی ابله و بی فکر و احتمالا جوگیرم که بهترینامو یادم رفت و تو اوج هیجان تولدم همه چیو با هم گُم کردم . مری اس ام اس زد که : کاش یه وقتی هم به ما بدین تو روز تولدتون .

تا مسیجشو خوندم هیجانم فروکش کرد و به خودم لعنت فرستادم و تصمیم گرفتم ساعت خالی برگردم قله ی خودمون . بهترین آهنگ کره ی زمینو پِلِی کردم و سربالاییو تنها اومدم بالا . اوه  . سال اولی عزیزو تو راه دیدم. مرسی از تبریک به جا و به موقعت

تاریکی هوا عمیق تر میشد و تب و تاب همه چی داشت میخوابیید .  آرزو کردم هیچ وقت تو زندگی جوگیر نشم که کسیو فراموش کنم

این بود آرزوی من

تو بین راه یاد ۲تا ۱۱ آبانی ها افتادم . ۱۱ آبانی ۶۷ و  ۶۸ . هر دو تا یه آبانی اصیلن ولی یازده آبانی بزرگ به شدت روش زیاد شده . به خاطر همینم با وسطی بیشتر در تعامل بودم تو این روز.

در آخر با دکتر دانشگاه گردی کردیم و با نسکافه های مخصوص بوفه ی علوم زمین سرگرم بحثای بی نتیجه و کشدار شدیم و بالاخره تصمیم گرفتم یه کلاسو شرکت کنم .

نشستم رو صندلی کلاسم درحالی که مطمئن بودم همه چی سرجاشه .دوستام کنارم نشستن.خدا یا یه نیروی امنیت بخش اون بالا مالاها وجود داره .۱ سال گذشت و من اونقدرام پیر نشدم . ۲۰ سالمه و هنوز خیلی چیزا در انتظارمه . مغزم هنوز اونقدر فرسوده نیس که به متنای انگلیش حقوقی نکشه . هنوز انقد کودن نشدم که از همه چیه انجمن استعفا بدم . اعتماد به نفسم به عرش اعلا نمیرسه ...اعتدال داره

همه چی در یه حد میانه ست

چه لحظه ی خوبیه وقتی به خودت میای و میبینی هیچی یعنی هیچی نیس که بهش گیر بدی . جایی واسه ناشکری وجود نداره . پس به خودت میگی یکم دهنتو ببند و از آخرین ساعتای این روز لذت ببر...