<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>غُرغُرای یک وکیل نیمه دیوانه </title>
<link>https://foroughinameh.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 30 Oct 2013 17:02:28 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://foroughinameh.blogfa.com/post/212</link>
<description>آدرس جدید www.varis.persianblog.ir</description>
<pubDate>Wed, 30 Oct 2013 17:02:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>foroughinameh</dc:creator>
<guid>foroughinameh.blogfa.com/post/212</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://foroughinameh.blogfa.com/post/211</link>
<description>سلام من دیگه یه وکیل نیمه دیوانه نیستم بلکه یه آدمِ کاملا دیوانه ام هنوز کسی اینجارو میخونه ؟ چقدر کودکانه و خالصانه این وبلاگ رو مینوشتم یادش بخیر...</description>
<pubDate>Mon, 07 Oct 2013 23:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>foroughinameh</dc:creator>
<guid>foroughinameh.blogfa.com/post/211</guid>
</item>
<item>
<title>.</title>
<link>https://foroughinameh.blogfa.com/post/210</link>
<description></description>
<pubDate>Wed, 13 Apr 2011 20:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>foroughinameh</dc:creator>
<guid>foroughinameh.blogfa.com/post/210</guid>
</item>
<item>
<title>8 مارس</title>
<link>https://foroughinameh.blogfa.com/post/208</link>
<description>salam ...man be zoor ye pc gir avordam vasate mehmuni farar kardam tu otagh up konam sale noye hamegi kheili mobaarak 90etoon sabz man hanuz webloge jadid nazadam.be mahze zadan hamaro bakhabar mikonam</description>
<pubDate>Mon, 07 Mar 2011 20:56:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>foroughinameh</dc:creator>
<guid>foroughinameh.blogfa.com/post/208</guid>
</item>
<item>
<title>life is life</title>
<link>https://foroughinameh.blogfa.com/post/207</link>
<description>بابای مهناز مُرد . ما جمع شدیم همگی دور و بر مترو که با هم بریم مسجد . مهنازم از دوستای مهدکودکم بود . یعنی نه دقیقا همسن و سال ما . دوباره دچار هیجان شدم و اصلا نمیدونستم چطوری باید با دوستم همدردی کنم .از یه طرفم واقعا ناراحت بودم . منظورم از هیجان نوع بَدشه. بعد کلیپسم هم این وسط شیکست و به عَل گفتم باید کل هفت تیرو واسه پیدا کردن کلیپس بگردیم . اصلا وقت نشد به مهناز فک کنم . من وقتایی که دچار هیجان میشم و نمیدونم چیکار باید کنم بیخیال فک کردن میشم اون</description>
<pubDate>Sat, 26 Feb 2011 18:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>foroughinameh</dc:creator>
<guid>foroughinameh.blogfa.com/post/207</guid>
</item>
<item>
<title>victory</title>
<link>https://foroughinameh.blogfa.com/post/206</link>
<description>۱ اصفند خوبی شد . یعنی همون چیزی شد که انتظار داشتیم تقریبا از خیلیا متنفر شدم . باید بیاید ببینید چطوری واسه هم کلاس میذارن و ژست میگیرن بعد وقتی ازشون میپرسیم که با ما میید یا نه؟ دقیقا با یه حالتی که انگار خیلی عاقلن و ماها خیلی نادان و خرفت میگن &quot;مگه از جونمون سیر شدیم &quot; . من خیلی وقته بیخیال این حرفا شدم . بیخیال یعنی اینکه حرص نمیخورم و بحث نمیکنم. اصلا از بحث کردن با هرکسی خوشم نمیاد. با خودمم.</description>
<pubDate>Sun, 20 Feb 2011 20:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>foroughinameh</dc:creator>
<guid>foroughinameh.blogfa.com/post/206</guid>
</item>
<item>
<title>حس خوبیه </title>
<link>https://foroughinameh.blogfa.com/post/205</link>
<description>با عَل ( دوست مهدکودکیم) و دار و دستش رفتیم آبعلی .باور کنید هیچی سخت تر از این نیست که عَل رو راضی کنی واسه نیومدن . اصلا نمیدونم چطوری شد که تصمیم گرفتم برم . یه آن به خودم اومدم دیدم مثه اینکه باید رفت این برنامه رو شب همینطور که داشتم انواع اقسام لباس پشمیارو زیر کاپشن سنگین پسرونم تند تند امتحان میکردم و اصلا در قید و بند خوش تیپ بودن نبودم سعی داشتم واسه دکتر توضیح بدم چی به چیه ! آخه واقعنم حق داره .</description>
<pubDate>Fri, 18 Feb 2011 20:56:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>foroughinameh</dc:creator>
<guid>foroughinameh.blogfa.com/post/205</guid>
</item>
<item>
<title>جست و جوی سرنوشت</title>
<link>https://foroughinameh.blogfa.com/post/204</link>
<description>بعضی وقتا دلم برای بعضیا جدا میسوزه . همش سعی میکنن خودشونو خوشبخت و راضی نشون بدن درحالی که اصلا اینطور نیست و حتی منم از دور میتونم حس کنم چقدر ناراضی ان . وای من هیچ وقت اینطوری نبودم . حتی وقتایی که به نظر تکمیل و اوکی بودم بازم شاکی بودم . اینو شونصد بار اینجا هم گفتم .من که این حالت خودمو بیشترترجیح میدم . نه چون حالت منه .چون حداقلش اینه حقه بازی و این حرفا نیست . الان تو اون زمانیم که سعی میکنم کمتر برم بیرون مگر اینکه کسی بهم اصرار کنه .</description>
<pubDate>Thu, 17 Feb 2011 11:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>foroughinameh</dc:creator>
<guid>foroughinameh.blogfa.com/post/204</guid>
</item>
<item>
<title>دین و زندگی</title>
<link>https://foroughinameh.blogfa.com/post/203</link>
<description>شنیدین که چی شد همه وای باز مردم عالی بودن . مردم همیشه عالین . وای که چقد از این زرایی که بعضیا میزنن بدم میاد . از همون زرای آشنا که همه خبر داریم من نرفتم .میدونم چقد احمقانست.بارها خودمو سرزنش کردم و دیگه نمیخوام اینجا هم همین کارو کنم.درواقع نشد. واقعا نشد. ولی خواهرم رفت . اونوقته که موقع تعریف کردن من همه چیو کاملا شفاف تصور میکنم . لحظه به لحظشو . هنوز حرفه ای نشدم ولی مبتدی هم نیستم تو این کار خلاصه که لعنتی عجب روزی بود .</description>
<pubDate>Tue, 15 Feb 2011 10:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>foroughinameh</dc:creator>
<guid>foroughinameh.blogfa.com/post/203</guid>
</item>
<item>
<title>بیستُ پنج </title>
<link>https://foroughinameh.blogfa.com/post/202</link>
<description>نمیدونم چرا این وبلاگم مثه اون اکیپ جادویی شده و هی از توش آشنا درمیاد. مثلا فک کن من یه جایی یه اشاره ی سطحی به دانشگاه کردم بعد سال اولیامون جلوم سبز میشن و کشف میکنن من همون نیمه دیوانه ام !( خدا میدونه چقد از اسم نیمه دیوانه بدم اومده ) یا مثلا من عکس دو تا چشم مسخرمو گذاشتم اون گوشه وبلاگ بعد یهو یکی از فامیلامون که چندسال یه بار تو ختم این پیرا و فرسوده های فامیل میبنمش اومده میگه : اِ سلام دخترِ دختر دایی .</description>
<pubDate>Sun, 13 Feb 2011 21:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>foroughinameh</dc:creator>
<guid>foroughinameh.blogfa.com/post/202</guid>
</item>
</channel>
</rss>
